سیاهی

دلم یه قبر می‌خواد که برم توش بخوابم! خسته شدم از دویدن و نرسیدن...

حالم از همه بده...

بیشتر از خودم بده که برای همه چیز زیادی تلاش می‌کنم...

دلم تو این چند سال هیچ وقت مرگ نخواست چون امید داشتم، حس می‌کنم امیدمو کلا از دست دادم.

جدی شدن خربزه

شاید مورد پست قبلی، برای تمرین بی احساسی چیز خوبی باشه!

مگه نه؟

QP

۱. بعضی وقتا روی یه آدمی حساس می‌شم، الکی نه ها جدی جدی می‌ره رو مخم! حالا اگه شما با اون آدم رابطه خوبی داشته باشین بعد کاری که کرده درحالیکه می‌دونین خیلی ناراحتم ناخودآگاه روی شما هم حساس می‌شم!

۲. من خیلی جزئی بینم و در عین حال حافظه‌م در حد رایانه‌ست که ترکیب سمی می‌شه و تا ته مغزتون رو می‌بینم!!! ( کلا راحت دروغ برام رسوا می‌شه!)

۳.نتیجه: الان از ح. منزجرم.

آرزو

آرزو می‌کنم یه کار درخور برای جان پیدا شه.

واقعا کار به آرزو کردن رسیده...

سوال دارم

چطور احساسات خود را کنترل کرده و بیرون در بگذاریم و بعد وارد دفتر کارمان شویم؟

گونه خودم شناسی!

یکم دراز کشیدم در سکوت برق رفتگی، بعد گفتم برام شعر می‌خونی؟

لیلی و مجنون خوند و انگار الان بهترم.

کاش توی یه کشور جهان اول و در تایم کلاسیک، انسان شناس یا نورولوژیست بودم، یا مثلا رفتار شناس...

سکوت

از فردا به جز حرف کاری چیزی نمی‌گم.

با دخترا اصلا حرف نمی‌زنم تا مجبور نشم، البته به جز ش. و عین.!

با تیممون هم حرف زدم، کلا دیگه کسی نباید چیزی جایی بگه!

خیلی خسته و لاجونم، می‌خوام برم‌ بمیرم...

کار کار کار

هنوز سر کارم، باز یه ایراد عجیب پیدا شد تو کار، بدبختیه ها...

امیدوارم خیر شه تهش.

مورد حسد بقیه قرار گرفتیم و دارن موش که چه عرض کنم، خرس میدوونن!!!

اگه اینقدر کارمو دوست نداشتم مطمینم سخت بود تحمل این شرایط...

دندون قروچه

هر چه رشته بودیم، پنبه شد!

شانسه؟؟؟؟

عصبانیم؟ ناراحتم؟

از ادمای فضول منزجر می‌شم، به تو چه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟

انچه گذشت...

برگشتیم، از ظهر تا الان خواب بودم.

ع. خیلی زحمت کشید.

ام ام به دل جان ننشسته، بقیه هم زیاد باهاش حال نمی‌کنن!

دوباره روز از نو و روزی از نو...

فهمیدیم که خیلی به تیممون حسودی می‌کنن و سعی دارن رابطه‌مونو با هم خراب کنن!

کله صبح؟

همه خوابن، دلم نیومد بیدارشون کنم اومدم پایین تنها نشستم و صدای زندگی رو نفس می‌کشم، گویا قراره بیشتر محتاج آرامش بشم.

اندرحکایت مامانم

ام ام. و ن. و س. و ع. و ما دوتا!

عین قشنگم نتونست بیاد...

ش. ارتقا گرفت و ما بی مدیر شدیم!

به مامان زنگ زدم می‌گم نگفتم که نگران نشی الان شمالیم، می‌گه رعایت کنین، می‌گم چیو؟ می‌گه دوستات چیز میزی خوردن مواظب باش! خیالشو راحت کردم که ما بچه مثبتیم!!!

اما واقعا چیز میز( نوشیدنی) مگه قراره چکارمون کنه؟؟؟ یکم سرحال می‌شی یا حالا می‌خوابی، مامان من فکر می‌کنه کسی مست بشه به بقیه ت‌.جاو.ز می‌کنه:::))))))))))

سفر

در یک اقدام سریع و خشن، بعد این دو ماه سخت با بچه‌ها اومدیم شمال!

خواب شاد

خواب‌هام از سیاهی و دارک خالص دارن به سمت شادی می‌رن، دیشب رفتم توی یه گلخونه که صاحبش خواب بود یا نبود، لباسمو عوض کردم! کله صبح بود هنوز هوا خنک بود. یواشکی از گلخونه اومدم بیرون، یه تعقیب و گریز کوچولو، به جای پادگان طور که الف هم اونجا بود برای مدارک سربازیش...

سوار یه قطار شلوغ شدم، نمی‌دونم با عجله داشتم از کجا فرار می‌کردم! توی راه اسم یکی از ایستگاه‌ها به اسم شرکت من بود با ذوق و جوری که انگار دفعه اولمه پیاده شدم! یهو همه جا قشنگ شد! اینقدر که حس خوبش هنوز باهامه! ساختمونا شبیه خونه های هندی و قصر بود منتها خیلی رنگی تر و حتی کمی کارتونی، کمی اونور تر از اونجا قبر بیدل دهلوی بود! یه ساختمون تو مسیر خونمون بود، اونم بود یکم خوشگلیزیشن روش رفته بودن تم رنگی داشت!

بازرسی

درس امروز:

در مواجهه با افراد چندش و منفور قفل می‌کنم.

امروز بزرگ شدم، چند باری باید تو این موقعیت قرار بگیرم تا بتونم با اعتماد بنفس جلو هر آدمی حرف بزنم، هرچقدر چندش و ا.خوند بود هم مهم نیست.

*بمیرم برای مهساها و نیکاها، برای همه دخترای این مملکت، برای همه آدم‌هایی که مورد تجاوز قرار می‌گیرن!

رنگارنگ

از اینا می‌خوام.

خودم دلم نمیاد کاش یکی برام می‌خرید.

هندسه قهر!

کی بود می‌گفت بهترین پریود عمرم؟

الان با جان قهرم!

دو ساعتیه که از سر کار اومدم، تو اتاقم و مساحت تخت رو به انواع روش های ممکن اندازه گرفتم :/

+طلوع از معین رو هم پلی کردم تا این مازوخیسم عصر جمعه رو بر خودم تموم کنم.

یه کاری کن، بیا و یه کاری نکن...

بیا و نذار اینقدر باهات مانور بدن، نذاز اینقدر عروسک شی، خسته نشدی؟ جای اون نخ باید بال دربیاد اخه چته؟

هر چند ساعتی ریست فکتوری می‌شی؟

تاریخ نخوندی، زندگی که کردی، نکردی؟ چطور یادتون رفته صدای بچه‌هامونو؟

روز!

حقیقتا از خستگی دارم له می‌شم، تا اخر هفته دیگه همه‌ش رو سرکارم، خربزه کاری کردیم تیمی در حد لالیگا!

ع. امروز گفت قطع امید کرده از مردم وقتی شنیدم بچه‌هامون رای دادن ناراحت شدم ولی نه مثل قبل شدید! انگار انتظارم کاهش یافته!

دیروز داشتیم با بچه‌ها همه جا رو می‌سابیدیم از یه بخش دیگه دیدنمون گفتن مگه خدمات ندارین، قبش هم داشتن تو گوش هم پچ پچ می‌کردن انگار دلشون سوخته باشه؛ منم خیلی مغرور گفتم کسی اجازه نداره به تجهیزاتمون دست بزنه درحالیکه جلو خنده‌مو گرفته بودم! برای ش. تعریف کردم گفت.... :دییییی

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی...

حرفم نمیاد اما حرف دارم!

فقط خواستم ثبت کنم که بهترین پریود عمرم رو دارم تجربه می‌کنم، تو این شونزده سال هیچ وقت اینقدر همزمان آن تایم، بی درد، بی حاشیه بی دعوا نبوده! فکر کنم بخاطر استراحت و آرامش روانمه!

افکار پارانوئیدیم گاهی عود می‌‌کنه اما بهشون توجه نمی‌کنم فقط بعنوان نوت می‌چسبونم اون ته مغزم شاید یه روز لازم شد! البته در حد چند جمله گنده‌هاشو با خودم حل کردم مثل اینکه ش. تحسینم می‌کنه اما ازم خوشش نمیاد و خب لازم هم نیست همه هم رو دوست داشته باشن! شایدم باهام راحت نیست؟ شاید هم مسئله نژاد وسطه؟ به هر حال دارم واقعاااا یاد می‌گیرم کمتر به آدما توجه کنم، تلخ هم نیست اصلا تراژدی نکنین قضیه رو، من اور توجهم لازمه اصلاح شم، این ازون حذف ادم سم و اینا نیست این فقط یکم راحت تر گرفتنه برای خربزه ای که غصه همه رو می‌خوره، این یکم اروم بودنه برای خربزه ای که زیادی جنسش نازکه( ازین خربزه پوست نازک مشهدیا) ولی خب کدوم خربزه می‌تونه تو سی سالگی پوست نازک بمونه و کرم نزنه؟ باید پوستمو کلفت کنم یا نه؟

آیا شما راضی هستین عمرم با فکر اینکه حتما ایکس. منو دوست نداره و آه و زاری بگذره؟ نه والا!

یه آرامشی دارم که نمی‌دونم از کجا اومده اما عزیزدلم خوش اومدی این سی سال کجا بودی غریبه آشنای من؟ من با تو حالم خیلی خوبه!

بهش می‌گم جان جان، من انگار اون افسردگی که اسیرش بودم رفته، انگار از کما اومدم بیرون، انگار یه عمر پشت شیشه بودم و می‌دیدم که آدما می‌دون، می‌خندن و ... اما حسش نمی‌کردم، حالا دارم می‌فهمم! یعنی زندگی این شکلیه؟ یعنی یک عمر من این حس خوبو نداشتم؟؟؟ تو هم باید بیای اینور، دستتو بده بهم...

می‌گه، اولین ویژگی جامعه ما چیه؟

برای من پررنگ ترین و آزارده ترین ویژگی جامعه "شتر گاو پلنگ" بودن است.

چی تو رو به ادم‌ها وصل می‌کنه؟

من رو زخم‌ها

من رو آرامش

من رو

من رو مهر دیدن

من رو ادب

من رو عقیده مشترک

من رو مرموز بودن

من رو معرفت

+ یعنی وقتی دیدم اینجوری نیستن یعنی تموم کنم؟؟؟

خاطرات

ف، برای عروسی اومده ایران. رفتیم همو دیدیم و تموم.

می‌گه تو چرا عوض نشدی؟ لبامو غنچه کردم گفتم یعنی این شکلی؟ بعد می‌گه چرا بهم نمی‌گی لاغر شدم؟ می‌گم زشته، درباره فیزیک بقیه نظر نمی‌دم، میگه چاقو نباید بگی ولی برای من و منطقم هر دوش بده!

مغلطه بس!

من به شخصه از توضیح و حرف خسته شدم...
بنده خودم خریت زیاد داشتم، اما یه جایی ادم باید به خودش بگه بسه تا کی سرتو می‌کنی زیر برف اخه؟
هر لحظه من شهروند تحقیره. کوچکترین حقوق انسانیمون ازمون دریغ می‌شه و مدام سرزنش می‌شیم و کافیه اونچه هستیم باشیم که دیگه نباشیم...
بازخواست برای عقایدمون رو که بذار نگم اصلا بزرگترین حقارت و شکستنه...
هر چقدر دست ‌و پا می‌زنیم بی فایده‌ست، گفتگو بی فایده، جنگ بی فایده، هنر بی فایده، علم بی فایده...
امروز همکارم می‌گفت بکشه به دور دوم می‌رم رای می‌دم، چون اگه فلانی رای بیاره بیچاره می‌شیم و اینکه شماها می‌گین بذار تموم شه عمر ماست می‌شه سی سال دیگه و تموم می‌شه چه فایده اون موقع؟ عمر ما که رفت خب!!! همه سی چهل ساله ایم! بذار اینا هم با ما تموم شن لااقل! بذار یه وجب خاک از این وطن ویرانمون بمونه، بذار خونه خرابم اگه می‌شیم بگن یه روز یه سرزمینی بود که مردمش برای وطن ایستادن، بذار کاوه باشیم...

باید با خودم روراست باشم!

یادت نره چه قولایی امشب به خودت دادی!

این نقطه می‌تونه برای زندگیتون، خیلی مهم باشه!

غروب جمعه یا صبح شنبه

دلم برای مامانم تنگ شده...

یه حال بغضی عجیبی دارم...

:((((((

حتی دلم نمی‌خواست بیام بیرون و جان خونه بمونه :(

خالی!

یه خلائی در من هست، که نمی‌دونم چیه و چطور باید پر شه؛ اصلا باید پر شه؟

من آمده‌ام!

تشریف مبارکمون رو اوردیم و برگشتیم سر خونه زندگیمون، برق رفته بود اما به موقع رسیدیم چیزی از فریزرمون خراب نشده بود.

استراحت خونه مامان بابا چسبیده الان حال ندارم غذا بپزم حتی! بجز غذا هم کاری نیست چون قبل رفتن همه جا رو میسابم! وسایل و چمدونا رو هم دیشب با جان مرتب کردیم.

یکم باید کارای شرکتو بیارم تو ذهنم ببینم من کیم؟ اینجا کجاست؟ یکی دو ماه آینده پرکاریم، بازرسی داریم و خب هردوتاش برای پروژه‌های خودمونه.

مدیر شرکتمون عوض شده و فقط یک ماه تونستن بدون این زن، رو نظم نسبی که ایجاد کرده بود بمونن! حیف شد.

ادبیات نوشتاری!

بعضی مسائل خیلی جزئی به نظر می‌رسن، ولی واقعا مهمن، مثلا من عمری نمی‌تونستم با کسی که کتاب " قورباغه ات را قورت بده" می‌خونه ازدواج کنم. یا مثلا کسی که به ارتوپد می‌گه ارتوپت! یا راکد رو راکت می‌نویسه!

سفر؛ این چند روز

خب خب، جان عزیز من حالش نسبتا خوب شد و خیالمون هم راحت.

این بار همون اول رسیدن یه چالش با بابایم داشتیم و طبق معمول گریه‌م گرفت و مامانم بابامو دعوا کرد و جان هم در خفا من رو، که زن مگه قرار نذاشتیم بحث نکنی؟؟؟

خب من دلم پر می‌کشه برای بچگی هام که بابام عنصر اصلی زندگیم بود، همه چیز با انتخاب های من تو زندگیم که کاملا مخالف ارزش های بابامه عوض شد، بعضی وقتا دلم شدیدا برای گذشته‌هام با پدرم تنگ می‌شه، هنوزم صدر خیلی از جداول قلبمه اما بعضی وقتا شدیدا ازش می‌رنجم که چرا منو همینجوری نمی‌خواد؟ چرا دلش می‌خواد حتما .... ولش کن اصلا!

امشب زادگاه بودیم همگی، رفتیم بیرون و از اسمونی که به نوک دماغمون می‌چسبید لذت بردیم، خواهرزاده کوچکترم هیچ وقت به اندازه بزرگه باهام نبوده حالا که چند روزه پیشش بودم باهام راحت شده و باید بگم خیلی گوگولیه بخصوص وقتی میگه خاله دلم اب میشه براش =))

به جز چالش روز اول با بابا دیگه چالشی نبود و جان هم هی میاد می‌گه می‌بینی چقدر بهتره؟ می‌بینی حال خودت و بقیه خوبه؟ می‌بینیییی بحث نکردن سر مسائل اینجوری بهتره؟

و من هم خربزه طور می‌گم بله آقا :دییی