ن، گفت به نظرم خیلی قوی هستی!
نیاز داشتم از کسی بشنوم؟
قبلا زیاد الان نه!
قبلتر وزنه ها رو کولم بود اما باور نداشتم که این کار قوت میخواد، که منم که له نمیشم!
من خیلی غم خوردم، حسرت خوردم که چرا مثل ادم هیچوقت درس نخوندم :دی
اما الان؟ میبینم من اونقدرا هم که فکر میکنم بی تلاش نبودم! شرایطم و خلقیاتم ...
اینقدر عزت نفسم شکسته بود که تو اوج جوونی فکر کردم اگه پزشکی نیاوردم حتما لیاقت ندارم برم رشته های سطح دو دانشگاه تهران! باید برم جونم دربیاد و لب مرز...
سالی که کنکور ارشد دادم و مدام در حال جنگ با خانواده بودم، از شدت افسردگی خودمو تو بیداری میدیدم...
وسط امتحانای ارشد نتونستم ساکت باشم و رفتم ا.تراض...
استاد راهنمام به زور بهم س.مپلر داد حتی...
بخاطر خیلی چیزا باید میرفتم سر کار و خب تزم در نهایت اونی که دوست داشتم نشد...
و الان؟
جاییم که آرزو داشتم!
جاییمکه همه اون نشدنا اگه میشد همینجا بودم!
علایقم و شغلم بهم گره خورده...
رییسم چند روز پیش جمعمون کرد تا باهامون اتمام حجت کنه! میدونستم خطاکار نیستم اما انتظار تعریف تو جلسه تقریبا توبیخی رو نداشتم! انگار تموم سختی سال گذشته با حرفاش از رو دوشم برداشته شد، اونجا که گفت فاطمه درخشید، قلبم خندید! خندم از قلبم اومد روی لبام و چشمامو برق انداخت!
شبیه دخترک نوجوونیام شدم! پر از هدف و ایده! قوی!
جان؟ میدونی چقدر نقشت تو سرپا کردن این مرده متحرک پررنگه؟
ن، امروز ازم مشورت خواست و حس کردم خیلی دیگه بزرگ شدم :::::)))))))))
میگفت خیلی خیلی باهوشی و خانم دکتر حق داره اینقدر دوستت داره!
خودم؟
خودم خیلی وقته انتظاری ندارم!
خودم؟
خودم فکر میکنم بهترین ویژگیم همچنان صداقتمه! نه هوش نه قوی بودن نه مهربانی! فکر میکنم ادم روراستی ام و واقعا خواستم که باشم!!!