من قبلا اش رشته پختم ولی خیلی خیلیییی قبل و خونه مامانم که امکانات محلی و غیر محلی داره نه خونه سبز! فعلا رو گازه ببینیم چی تهش در میاد فقط می‌دونم به اندازه هیات آش پختم !!! زعفرون سابیده‌م تموم شده و حس سابیدن ندارم!!! صبح هم یه پنکیک جدید پختم و خب زیاد کلا پنکیک دوست ندارم خواستم جان خوشحال شه! رسپی گفته تو تابه دو رو و خب من حسشو نداشتم ظرف سخت کثیف کنم! همینقدر تنبلم! دوتای اولم خراب شد تا فهمیدم بخاطر لطافت بیش از حد باید درشو ببندم و جنتل رفتار کنم باهاش:دیییی

صبح داشتم خودمو مرور می‌کردم که نسبت به پارسال که هم رفتم سرکار، هم دفاع کردم، هم عروسی و هم خونه خریدیم امسال کار زیادی نکردم! فقط زفتم سر کار و اومدم! البته از ابان پارسال که همه اینا بسته شدن دیگه! یادم اومد اولش که از شرکت میومدم فقط می‌خوابیدم و فیلم می‌دیدم! یکم بعدش شروع کردم به غذا پختن! هم شام هم ناهار فردا! کم کم یاد گرفتم یکم به خودم هم برسم! یه مدت باشگاه رفتم و الان دارم یاد می‌گیرم چطور خونه رو تمیز نگه دارم! ملافه ها باید کی به کی شسته شه و ازین دست اقدامات! سختیش برای من بخاطر جسم کم توانمه:دی حالا بذار قراره برم استخر و کم کم کلاس شنا! شاید دو تا وزنه کوچولو هم خریدم و مقاومتی رو شروع کردم! از هفته پیشم دارم یه کوچولو زبان می‌خونم! نمی‌خوام دیگه دنبال چیزای گنده باشم!

فهمیدن چقدر از شومن/ وومن بودن بدم میاد! چقدر دوست ندارم تو چشم باشم...

زندگی کوچولوی سبزم رو دوست دارم، مهم نیست چند سال طول بکشه پیانو بخرم، مهم نیست چند سال طول بکشه مطالعه کنم و به اون چیزایی که میخوام برسم، مهم اینه که میشه حالا تو سی سالگی یا پنجاه! ازین خزعبلات که من اون موقع میخواستمم خوشم نمیاد!