صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبیست که در انتهای صمیمیت حزن می روید!
قرار بود پنج بیدار شوم، شش بود و خورشید داغ داغ خوشم نیامد، غم هم هنوز روی قلبم بود چشم هایم هنوز میسوخت! چه گذشت بر من دیشب؟ سرم را روی شانه ات گذاشتم و هق هق هایم بند نمی امد، خلاصه باز خوابیدم کلی خواب غریب دیده ام که وقتی بیدار شدم یادم بود اما الان مغزم سفید است!
دارم با خودم کلنجار میروم، که بروم دوش و زیر کتری را روشن کنم و بعد بروم راه بروم انگار واقعا پنج صبح است!
دیشب را هم مثل همیشه قورت بدهم بمیرم و باز زنده شوم!
شما اگر همین الان از پدر و مادرم بپرسید عیب فاطمه چیست؟ میگویند کینه شتری بودنش؛ درحالیکه اصلا کینه ای نیستم، انتقام را دوست دارم اما کینه ای نیستم! انتقام هایم هم اینقدر ملو و پیچبده است که اصلا طرف نمیفهمد...
دیشب گفتی ادم ها وقتی مرگشان میرسد دلشان میخواهد مثل تو زندگی کنند، گفتی هر چقدر میگذرد اینکه دوستم داری خالص تر می شود و این را بیشتر دوست داری، چرا که دوست داشتن بی نیاز خالص است و من به هیچ کس نیازی ندارم...
من خالص دوستت دارم، تو ان روزنه نوری که همیشه وقتی از تاریکی عق میزنم ناگهان میتابی! تو نور زندگی من هستی، چشم هایم دارد از کاسه در می اید اما من هر مشتی که میخورم باز بلند میشوم، یک روز هم البته شاید بلند نشوم که خب یعنی مرده ام!