ن، داره از پیشمون می‌ره دیروز با جان رفتیم براش یه هدیه کوچولو خریدیم، خیلی خوشحال شد و من هم از شادیش شاد شدم؛ می گفتن خیلی خوش سلیقه‌م و خب به نظرم هستم:دی امروز فهمیدم هدیه دادن رو از هدیه گرفتن بیشتر دوست دارم.

+پ.ن: امشب فهمیدم ک، خواهرکم، تصادف کرده و خیلی حالم بد شد ، بابا می‌گه من که نمرده‌م هستم نگران جنبه مالیش نباشین مهم اینه خودش سالمه و من می‌دونم چقدر امروز براش بد بوده ، انگار تو ذهنشم... روحم فشرده‌ست... مامان گفت امشب زنگ نزن خیلی غمگینه...

امروز مصاحبه کاری داشت و می‌دونم حواسش اونجا بوده...

کاش یه اتفاق خوب بیفته براش، کاش اون سفر جور شه و بره اروم بگیره... براش ارامش و حس مفید بودن می‌خوام...