من بدون این صفحه سفید میمیرم، اما حس رفتن دارم... 

دلم کوچ میخواد...

 

دلم میخواد بگم خداحافظ اما قلبم میگه پس من چی؟

 

دلم میخواد بیام اینجا و مثل قبلتر به همه بد و بیراه بگم، بیام و همه رو قضاوت کنم، من عاشق قضاوت کردنم!

 

اما نا ندارم

 

روز دفاعم داورم گفت حس میکنم هیچ دفاعی نداری، من واقعا دیگه هیچ حرفی ندارم! فقط اشکم!

خوبم، میخندم، عاشقم، پر تلاشم، اما هیچ حرفی ندارم! هیچ بحثی ندارم! هیچ قضاوتی ندارم!

جوش میارم و چند دقیقه بعد توی سکوت خودم فروکش میکنم! بزرگ شدنه  یا پیر شدن؟ نمیدونم...

با همه چیزهایی که مخالفم، موافقم! نظراتمو کوتاه میگم، بیشتر سرم گرم کاره و مرا هرچه که هست دگر حوصله ای نیست ...

دیشب مب میگفت خبببب بیاید درباره چاکراه حرف بزنیم، فقط گفتم مب تو روخدا بیخیال من شو! همش چرنده و بستمش بحثو...

داشتم فکر میکردم چرا نمیتونم مثلا درباره جهان موازی درست بحث کنم درحالیکه علمشو دارم، فهمیدم فقط بی حوصله‌م! 

شاید برای اینه که کم کامنت میذارم براتون یا اصلا نمیذارم....

 

از حال من میپرسین که در چه حالم؟

با جان زندگی میکنیم، کار میکنیم، فیلم میبینیم و پس انداز میکنیم، چند ماه دیگه که حتی نمیدونم کی هست عروسیمونه، خونه خریدیم و داریم وسیله هامونو میخریم :دی

 

کارم رو دوست دارم و جاافتادم، محبوبم بین همکارهام! چند نفری که از من متنفر بودن( یا شاید برعکس(استیکر سوت زدن)  رفتن از شرکت؛)

جان چند روزی رفته پیش خانوادش و حس میکنم قلبمو کنده برده...