کوردهای مقیم شرکت معتقدن من کوردم دیگه حالا :دی
و خودمم ترجیح میدم باشم::)
از خود بیگانه هم نیستم، مربوط به قضیه ش و ح و داروی زیزی!!!!
کوردهای مقیم شرکت معتقدن من کوردم دیگه حالا :دی
و خودمم ترجیح میدم باشم::)
از خود بیگانه هم نیستم، مربوط به قضیه ش و ح و داروی زیزی!!!!
فهمیدم خودم رو دوست ندارم!
به خودم سخت میگیرم و این خودش مانع پیشرفتم میشه...
چرا واقعا؟؟؟
ن، میگه بنظرم از اون دختری که پارسال از دور میدیدم غمگین تری! میگه یکی از همکارا هم که من نمیشناسمش گفته این دختر چقدر غصه داره!
شب قبل حنابندون یک دل سیر گریه کردم! غروب که شد با جان سوار موتور شدیم و از جاده ای که دو طرفش گندم بود و خنکیش مثل ابریشم گذشتیم! موهامو باز کرده بودم و محکم بغلش کزده بودم! حس میکنم تموم زندگیم همون چند دقیقه بوده، سبک بودم! رها و عاشق...
خواب دیدم دانشگاه تهرانم و با کسی که یادم نمیاد دوتا تفنگ از نیروها زدیم و تیر من جای سر خورد به شونه مامور...
دنبالم بودن
فرار و فرار
از چی؟
شبیه یک دختر پونزده ساله که برای اولین بار عاشق شده، نگاهت میکنم و قلبم تند میزنه...
دوست داشتنت خاص ترین اتفاق زندگی منه!
هیچ کنترلی روی خودم ندارم...
تو لایق عشقی، جان من...
چقدر خوش شانس بودیم که خوردیم به پست هم! چقدر متعهد بودیم که این شانسو از دست ندادیم! بابا امشب گفت لایق هم بمونین و قدر همو بدونین...
میمونیم من مطمینم! تو روزایی کنار هم موندیم که جونمون به لبمون رسید اما جدا نشدیم و باز میمونیم...
حالا دیگه وقتشه زندگی مشترک و هدفای سبزمون جوونه بدن، همینجا زیر همین گلوله و باتوم...
چیزی شبیه متن کارت عروسیمون ؛)
خواب دیدم بابا لنگ دراز اومده دنبالم با هم بریم مادرخانومی رو پیدا کنیم، یه ادرسم از روی پاکتای نامه بود...
در چند تا خونه رو زدیم ولی نبود...
چقدر بابا غمگین بود...
از همه جا بیخبرم...
چند دقیقه فقط به بلگفا وصل میشم و چند دقیقه با گوشی جان به اینستا...
امشب ولیعصر شلوغ بود، زیزی ترسیده بود بهش گفتم این یه بازیه و یه سری ادم با تفنگ بقیه رو رنگی میکنن و اگه رنگی نشی بردی...
فردا خانوادم برمیگردن
این روزا بیشتر از قبل عاشقم...
باز ما و خونه سبزمون...
مهمون داریم
روز خوب زندگی ما سبز پیش رفت، مطمینا با کمک و همدلی بقیه...
دیشب توی خواب جیغ بنفش کشیدم و باز همه دورم جمع بودن هرچقدرم تلاش کنم حالم خوب باشه روحم داغونه و بیخبری بدترم میکنه...
ضمن براعت از جمهوری اسلامی براعت خودم رو نسبت به ارایشگر ها هم برای بار هزارم اعلام میکنم!
چقدر رو دارین اخه!
دیشب مجبور شدم گربه ای رو دم حجله ای ارام به قتل برسونم!
با اینکه از مصی.علی.نژاد خوشم نمیاد اما صحبتاش خوب بود و پسندیدم!
دیشب خواهرزاده های جان میگفتن چرا ذوق نداری؟
نگاهشون میکردم و به این فکر میکزدم نیکا دو سال ازشون بزرگتر بود فقط...
ادم کشی یه چیزه و قتل بچه ها یه چیز... چرا بیشرفا؟
من پر از استرس و غمم همینجوری بای دیفالت، الان که...
فکر کنم اگه من به قتل برسم تو این قضایا، وبلاگمو پیدا کنن از جمله بالا برای علت مرگم استفاده کنن! بگن فاطمه فلانی به دلیل غم و استرس خودش را کشت!
تف بهتون...
عوضیای لاشی...
چند دقیقه دیگه مامان بابا میرسن! ما دیروز رسیدیم
قیافهم بخاطر گریه های دیشب داغونه...
عروس عزادار...
مدام عکس بچههارو نگاه میکنم و دیوونه میشم...
لعنت بهت ج.ا
این روزا خود اندوهم
نمیدونم با این حجم غصه و خشم چجوری عروسیمونو برگزار کنیم؟ سوگوارم...
اینجا همونجاییه که میگفتم بریم، یه جای دور و اروم...
خونه سبز ما
دیشب با" آهستگی" برگشتی :)
دوست داشتن مراقبت میخواد و خیلی جاها از خود گذشتگی...
من دارم به چشم میبینم که خود محوری بیش از حد داره اسامی دیگه ای پیدا میکنه، باهاش مخالف نیستم ابدا اما توقع عشق کنار این صفت اشتباهه!
ن، شبیه کارآموز رفتار میکنه اونم کار اموزی که شهریه داده اومده کار یاد بگیره! به نظرم خود محوری یکی از ویژگیای پررنگشه، اما توی حرفاش از عاشق نشدن گلایه میکنه! از اینکه فلان پسر این شد فلانی اون شد!
هیچ وقتی به ادما برای درست بودن و حتی اشتباه بودن نمیدن، تایمی برای کشف و درک دیگری! و بعد عشق و بعد تر یک رابطه عمیق شکل میگیره!
...
نمیدونم چرا بی ربط میگم...
جان رو کتک زدن توی اعتراضات...
اما همچنان مصره...
امروز حالم بهتره
تصمیم گرفتم شاد باشم، در حالیکه قلبم غم داره! امروز سفید پوشیدم
میخوام محکم باشم، اینده روشنه...
و ما امیدواریم...
سبز ترین ایران...
ایران ما...
خونه سبز ما💚
متن کارت عروسی رو عوض کردیم...
میبوسمت در بین طالب ها، نمیترسی...
غم هست اما با حرفایی که تو بهم میزنی امیدوار میشم...