همچنان آشوبم...
لعنت بهتون...
من نه به خدا اعتقاد دارم و نه مسلمونم، تمام تقدسات شما برای من تا الان خرافه بود و بعضا احمقانه! حالا؟ حالا خودتون و مقدساتتون با هم برین به درک! حسم از تنفر گذشته...
منفورید و سیاه...
همچنان آشوبم...
لعنت بهتون...
من نه به خدا اعتقاد دارم و نه مسلمونم، تمام تقدسات شما برای من تا الان خرافه بود و بعضا احمقانه! حالا؟ حالا خودتون و مقدساتتون با هم برین به درک! حسم از تنفر گذشته...
منفورید و سیاه...
لعنت به همتون!
یه مشت لاشخور وحشی که از خون ما تغذیه میکنین
حالم از همتون به هم میخوره
سه روزه بی وقفه سرم درد میکنه
امشب دکتر تیممون رو برد بیرون برای شام اونجا هم حالم خوب نشد و بی حوصله و غمگین بودم، دلم شور جانمو میزد که رفته بود تظاهرات...
از طرفی مدام عصبانی و غمگینم، حال بدی دارم،شبیه کسی که عروسیشه نیستم
عزادارم
سوگوارم
مدام اشکم در میاد
دلم میخواد تک تک اخوندا رو از خاکم بندازم بیرون، تموووم اشغالایی که از اینا حمایت میکننو بندازم توی یه ...
کاش همتونو با سود پک کنم!
با سلام
خانم بهاره انگلیسی برای پاره ای از توضیحات ایمیلتان را چک کنید.
😁😁😁
باید بشینم و برنامه جدیدی تدارک ببینم، حالا که کارم نزدیک خونمونه و برام روتین شده باید برای تایم خالیم یه برنامه هایی بچینم😊
میخوام پناه داداشم باشم، راه خوبی رو شروع کرده، مامان بابا همون سنگایی که جلوی راه من انداختن برای نرفتن دارن جلو راهش میندازن اما اون منو داره! نمیذارم جلوی پیشرفتشو بگیرن!
من اون ادمی میشم که پناهه!
من قوی ام!
پناه جانمم، پناه داداشمم، پناه خواهرم و بچههاش!
حتی پناه مامان بابا! ولی نمیذارم با فکرای عهد قجرشون جلوی داداشمو بگیرن!
سیاهم.
دلم نمیخواد پتو رو ول کنم!
حس ناامنی منو میکشه!
سکوت منو میکشه!
حس بدم به مردا ...
حس بدم حتی به لباسایی که تازه دارم باهاشون اشتی میکنم!
حس خوب پذیرش اینکه بذارم ظرافتم از عمق قلبم بیاد بیرون، داره سیاه میشه و میسوزه...
دلم باز میخواد همه مردا رو بسوزونم!
+ این پشت واضحا ربطی به جان ندارد!!!!
امروز باید برم لباسمو پرو کنم
ولی دلم خونه
دلم نمیخواد برم
با دل خون ...
مامان میگه اربعینه امروز کاری نکنیا، نو عروسی خوب نیست!
من؟
من دلم خونه و سیاه میپوشم برای سوگ خودمون نه سوگ حسینی که ...
پس کی برای مرگ شما سفید بپوشم؟
برای مرگ شما کل بکشم؟
اخ از اون روز...
از شما، دینتون و خداتون بیزارم!
لعنت به خدای شما و شما!!!!
کی یه نفس راحت بکشیم؟
ترسوهای بزدل...
همیوپاتی دیگه چه شریه؟
الله اکبر =)))
تا یه چیزی میگم، این همکارم میگه یادم نبود تو کافری =)
اگه پنجاه و سه تا دکتری از هاروارد و ام ای تی و ... دارید اما به ماه تولد و انرژی و فرکانس معتقید، کنسلید!
در ضمن گل بگیرن در اون هارواردی که شما توش درس خوندین!
بعضی ها هم اصلا انگار نه انگار که عروسی دخترشونه و پدر عروس باید باشه!!!
#مخاطب_خاص
جزئیات خونه رو میخوایم کم کم اضافه کنیم
هیچ برنامه ای ندارم
باید کارت عروسی رو بدیم چاپ کنن
باید برای جان کروات سبز پیدا کنیم
باید برم پیش خیاط لباس عروسم
باید اصلاحات پایان ناممو بنویسم و یکی رو پیدا کنم برام کارای تسویهمو بکنه ::)
باید مقالهمو بنویسم و با خانم ه هماهنگ کنم
و بعلت درد زیاد بدن باید ورزشمو شروع کنم
و نمیدونم چه ورزشی!!
و قلبم همچنان پیانو میخواد، نه پولشو دارم و نه کسی هست برم پیشش یاد بگیرم! اعتماد به دیگرانم به صفر میل میکنه...
اینقدر که ...
حال خودم خوبه
دارم ادم معمولی بودن، یعنی سالم بودن از نظر روحی، رو تجربه میکنم و عجیبه برام!
بدون اون غم بزرگ و سیاهی که همیشه روی قلبم و تموم زندگیم بود، از وقتی خیلی بچه بودم و هرچقدر بزرگ شدم باهام بزرگتر شد، دارم زندگی میکنم و خب باورم نمیشه چقدر خوبه! نبودنش یهو بهم تلنگر میزنه که غصه چی رو اینقدر میخوردی؟؟؟ بعضی وقتا هم مثل زندانی ای که همیشه دستش بسته بوده دنبال دستبندم میگردم و بعد آروم میشم که هی خربزه اون دیگه رفته!
نگرانم، نگران همه آدمای خانوادم و دلم نمیخواد اون سیاهیی که من تحربه کردمو تجربه کنن یا اگه دارن تجربه میکنن نمیخوام ادامه پیدا کنه براشون...
نمیدونم به جز شاد بودن و شاد کردنشون چی ازم برمیاد؟
نمیدونم چجوری بهش کمک کنم!
چه خوب که من سرتقم!
کاش اونم بود...
من دلم برای جفتشون کبابه!
حتی برای هر چهارتاشون!!!
چیه این زندگی
خواب بابا لنگ دراز رو دیدم، با تیشرت طوسی!
تو راه ماموریتم
مامان ها و بابام و داداشم خونه مان!
خونه داره تکمیل میشه...
دیشب با کمربند لباسم.... :_(
حس میکنم سه بعد مختلف وجودی دارم!
بعد گوگولی مهربان! بعد قاتل بدجنس! بعد ...
اون سومیه رو زیاد بهش رو نمیدم با اینکه دوستش دارم!
قاتل بدجنسمم خیلی کوتاه و هیجانیه ...
همین قاتله دیشب مجبوووورم کرد این کبوترا رو با کمربند لباسم بپرونم=(
دیروز وسایلمون رسید
الان وسط یه عالمه کارتون خوابیدیم
یادم نمیره که همسایه ها دیروز اسانسورو یواشکی خاموش کردن! در حالیکه ما چند نفر رو خودمون اورده بودیم که وسایلمونو از پله بیارن!
خوشبختانه من توانایی اینو دارم که سالها با یه نفر زندگی کنم و حرفی نزنم چه برسه به اینکه همسایه باشه! ساختمون قبلی ما هیچ ارامشی نداشتیم اینقدر که داد و بیداد داشت ولی خب عوضی هم نداشت!
چهارشنبه که وسیله های خونه دانشجوییمونو اوردیم احتمالا دیدن با اسانسور من میام بالا حالا رفتن خاموش کردن، در حالیکه وسایل چهارشنبمون چند تا جعبه کتاب و خوراکی و چندتا چمدون لباس بود!
نشستم تو راه پله، تو داخلی
اقای رنگ امیز و دوستاش دارن خونمونو سبز میکنن و باورم نمیشه...
:)))))
خیلی طفلکی و تنهایی هستیم تو تهران ...
اگه گذاشتن به خوشی بریم سر خونمون
لعنتیا
دیروز صبح یکی رو برای اولین بار تو زندگیم زدم!
اخر عاقبتم مثل نوید " من عصبانی نیستم" نشه صلوات!
اینقدر حس ناامنی دارم که دیروز اومدی دنبالم تو خودم بودم و تا صدام زدی ضربان قلب گرفتم...
تموم بدنم میلرزید
چی گیرتون میاد ؟
اپراتور۱۱۰ گفت یعنی نفهمیدی نزدیکت شده؟
چرا باید اینو تجربه میکردم؟
ابرو براش نذاشتم...
و تویی که با گل اومدی دنبالم...
امروز برای همیشه ازون محل میریم
...