قلب خربزه

ادم‌ها میان و می‌رن، بعضی ها دوست می‌مونن و قلبت رو کش میارن و با رفتنشون قلبت گنده می‌شه، اما بعضیا می‌رن و تکه ای از قلبتو می‌کنن و می‌برن، قلب ادم، اعتماد ادمه!

غم دارم

کدام قلّه کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهٔ تلاقی و پایان نمیرسند؟

خداحافظی با گاندولف

رفتن گاندولف برای من سخته، الان که دارم می‌نویسم گاندولف داره با تلفن حرف می‌زنه و روی میز نشسته؛ داریم درباره برگر پشه حرف می‌زنیم!

اخرین روز بودن گاندولف، شاید تنها دوستم در شرکت، امروز بود و حقیقتا حتی دلم نمی‌خواست این لحظه‌های اخر ببینمش چه برسه بشینم حرف بزنم، خداحافظی برای من سخته...

اما خب اون یکی من نمی‌ذاره!

سفر

خواب دیدم با خانواده‌م و یکسری غریبه رفتیم سفر، کجا؟ افغانستان! از مرز که رد شدیم یه اقایی بهمون خوش امد گفت و من خربزه ذوق بودم که چه باحاله تو یه کشور دیگه با زبون خودمون باهامون حرف میزنن! رنگ اون شهری که بودیم شبیه عکسای قدیمی بود، اینجوری که فیلتر می‌ذاریم رو عکسمون قهوه ای/ زرد می‌شه! وارد یه عمارت قدیمی تاریخی شدیم و بعد من و مامانم رفتیم صبحونه بخریم، یه مغازه کوچولوی سفید بود که نون های قلمبه و گردالی و سیمیت می‌فروخت! کمی تو مغازه حرف زدیم و بعد شیر و نون سیمیت خریدیم اومدیم بیرون!

چند لحظه بعد با همکارام سوار کشتی بودم اقای ح و چند نفر دیگمون رفتن با یه کشتی بزرگتر یا شایدم لنچ در حالیکه لباس نیرو دریایی تنشون بود!

:)))))))))

۶۰

۶۱

با مامان اینا رفتیم دور دور و برای اولین بار در عمرم سردرد وحشتناکی گرفتم:(

امروز روز عالی بود؛ برای بار دوم مرحله اخر کار رو انجام دادم و کارم بنظرم خیلی تمیز بود!

داشتم با میم صحبت می‌کردم دکتر ه، گفت چقدر قشنگ حرف می‌زنه ::)

واکسن زدم!

چقدر نبودن ن، باعث خوشحالیم بوده و نمی‌دونستم! چه عجیب یعنی تماما در حال دروغ گفتن به خودم بودم؟

آه!

۶۲

امروز کاری برا خودم نکردم، مهمون دارم...

+ برات از حسم سر کار گفتم، برام بازش کردی و کلی حرف زدیم اخرش فهمیدم طی روز با همه حسای بدی که داشتم خوومو مجبور کردم بذارم کارم دیده شه! بذارم نقشم تو کار معلوم باشه!

:)))

قدم قدم درست می‌شم😊

روی سیاه

با خودت روراست باش!

تو انحصار طلبی، یک عمر انکار کردی؛ اما تو مجموع تمام احساساتی هستی که منکرشونی!

تو تو توی لعنتی بیشتر از درونگرایی! یه سیاهچاله تموم نشدنی هستی، همه احساستو می‌بلعی! و از تموم ادم‌های مخالفت بیزاری! بیزاریت هم مثل همه صفات دیگه‌ت بی انتهاست! تو توی لعنتی! لعنت بهت! از چی اینقدر بیزاری؟

از خودت؟

+ مخالف یعنی مخالف درونگرایی :)

63

مامان بابا🧡

اندر احوالات

هیچ کاری هم که تعطیلات نکردم، ارامش پیدا کردم! درسته اشک ریختم بسیار اما از اخلاقم الان سر کار معلومه موثر بوده!

یک جو حلاقیت

چقدر شخصیت ادم میتونه تو خالی و پوچ باشه که حتی دوتا کلمه تو وبلاگ خودشم نتونه بنویسه و عبارت و جمله های بقیه رو به کار ببره! این ایده گرفتن نیست، بن بست خلاقیته، روزانه‌تو بنویس چکار نویسندگی داری؟

بی خوابی شبانه کم سابقه!

هر شب من زودتر خوابم می.بره، منو بیدار می‌کنی اکثرا که بیا برو رو تخت بخواب و نقل مکان می‌کنم! امشب اما استرس خانواده‌م رو دارم که تو جاده‌ن و خب تو نیم ساعت پیش کتابتو بستی چراغتو خاموش کردی بغلم کردی و بعد خوابیدی، الان هم صدای خروپفت قطع شد :دی

من استرس گلومو خشک کرده، پروسه کاری فردامو هم حتی چک کردم!

کولر همسایه روشن شد، خوابم نمی‌بره! فردا کلی کار دارم و باید سرحال باشم!

این هفته باید سرحال باشم؛ خانواده‌م مهمونم هستن...

۶۴

امروز فهمیدم خیلی از مامانم استرس می‌گیرم! دارن میان پیشمون و کلی خونه رو سابیدم :)))

کار مفید؟ هیچ...

از این کار نیمه تمومم می‌ترسم و نمی‌دونم چجوری شروع کنم!

اصلا من دیوونه‌م یا هم افسرده‌م نمی‌دونم با این همه انرژیم چی کار کنم...

جان استرس داره که...

دوحرفی همیشه می‌گفت، تو با همه دخترای ایرانی که دیدم فرق می‌کنی هرچقدر بیشتر می‌رم تو جامعه بیشتر می‌فهمم چی می‌گفت و صد البته که مرد ایرانی هم دست‌هاش الوده‌ست که زن ایرانی اینه، تنها تفاوت من اینه که به خاطر یک بخشی از جامعه خودمو عوض نکردم! چونکه یه بار زندگی می‌کنم و این یه بارو می‌خوام با ارزشای خودم زندگی کنم و البته خوش شانس هم هستم که جانم رو دیدم ^___^

باید بیشتر خودمو باور کنم،،رفتار اون خانم میکروب که همه از جمله خودم هم خوبش رو می‌گفتیم اون روز خیلی زشت بود! یه بارم زفته بودم پیشش کمک یه متن داشتم می‌نوشتم که زبانش انگلیسی بود، مطمئن بودم جمله‌م درسته و گفت نه بیا سرچ کنیم سرچ کردیم و جمله من درست بود، سوسکی رفت! اینکه من مشکل اعتماد بنفس دارم به کنار اینا چقدر از خود متشکر و ایستاده بر حرف خویشن! یا هم بقیه رو قبول ندارن و خود برتر بینی افراطی دارن! ( خود خوو برتربینی هم البته افراطه :دی)؛ باری اون روز هم برای کار دیگه ای اونور بودم و با پرویی اون درخواستو ازم کرد و برگ هام فر خود!

چطور می‌تونین اینقدر پرو باشین :/

رویا بینی

در حالی بیدار شدم که داشتم جایزه درمان سندروم داون رو می‌گرفتم ::)))

قبلترش اما توی یه جای بی در و پیکر بودم شبیه خوابگاه و دنبال وان بودم برم دوش بگیرم و یه ست خوشگل بنفش یا زرد برداشتم!!! بعد گ رو دیدم و ازش خداحافظی کردم بره سنندج!

بعد توی یه جنگل بزرگ بودم و یه سری ادم سوار گاو عجیب غریب خیلی بزرگی بودن و یه سری هم سوار بچه‌ش! یکی ازون ادما امیرعلی نبوی بود! هی میفتادن و باز سوار می شدن، با احتیاط از بغلشون رد شدم ولی یهو زیر پام خالی شد و از وسط کلی شاخ و برگ افتادم روی دو چرخه یه مرد زشت هندی! گغت خبببب دختر داشتم حالا همسرم دارم! من شاک ترین حال ممکنم بودم! گفت فقط همین خال پیشونیتو پاک کن خوشم نمیاد و بعد اینه داد دستم، دیدم رو پیشونیم یه خال زرده! پاک کردم...

۶۵

همه این چند روز رو موندم خونه کار کنم و هیچ کاری نکردم! پریشب از شدت نمی‌دونم چی در یه حالت غیرمعمول گریه کردم و بند نمیومد :/

دیشب اما رفتیم بیرون، همینقدر بگم که خربزه ها نباید قرتی باشن، بعد مدت ها کلی ارایش و ایرا بیرا و کفش پاشنه دار پوشیدم، هیچی دیگه هی وسط خیابون نشستم :/

نمی‌دونم چم بود دو روز گذشته! چرا اینقدر زود دلم می‌گرفت؟

من نمی‌خوام سی ساله بشم، می‌خوام همیشه رقم اول سنم دو باشه :(

لعنتی...

۶۶

امروز خونه سبز رو برق انداختیم و حین برق اندازی طنزپردازی گوش دادیم ::)

قانون شستن هر چیز در همان لحظه، رو وضع کردیم.

زیزی و سب دارن بیقراری می‌کنن، دلم کبابه و نمی‌دونم چی درسته چی غلط...

این بچه خیلی به من وابسته بود و هنوز فکر می‌کنم نتونسته کنار بیاد، قوی باش تو خواهرزاده منی خون خربزه تو رگاته بچه، می‌دونم از من محکم تر تر هم می شی، تو چیزی داری که من نداشتم، یکی تو دنیا هست که مامانت نیست ولی اندازه مامان دوستت داره دختر!

اون یکیشونم مظلومه و مامان می‌گفت اروم گریه می‌کنه، بمیرم برات با اون چسمات سب!

سفر مادرپدرشون زود تموم شه من نمی‌توانم دیگر...

یادم نره؛ ک ق ک

یادم نره؛ ب ر ب

یادم نره؛ ه ک ن

یادم‌نره توهین ...

۶۸

امروز خونه موندم، چون که از عید یه دونه مرخصی هم نگرفته‌م که بریم سفر و یهو بالایی‌ها فرمون که تامام! قراره کلی کار کنیم و مرخصی بی مرخصی! منم از این هفته اخر استفاده کردم و دارم یه کار ناتمام رو شروع می‌کنم باید تا اخر شهریور تموم شه! یا حداکثر نیمه مهر!

از نیمه مهر مطالعه ایده تجاریمو شروع می‌کنم! و کلاس ب.ا شروع می‌کنم!

تسویه م رو هم قبل دی تموم می‌کنم ::)

۷۰_۶۹

اتفاق های خوب، میان و می‌رن

اتفاق های بد هم!

من تو رو دوست دارم، دلم گرفته و از غمت امشب گریه کردم، به زودی و با آرامش انتقامتو از اون عوضی‌هامی‌گیرم!

کاری می‌کنم به پات بیفتن!

۷۱

چند دقیقه ‌ست که از حالت کما درومدم، سرگیجه، درد و حالت‌های افراطی از پریود!

این دو روز مدام مراقبم بودی از غذا پختن تا دانلود سریال، خواب، سکوت خونه و ... با اینکه خودت حالت خوب نبود؛ مراقب من بودی! بهت مدام می‌گم جانم من بدون تو تلف می‌شم! می‌دونی هیچ ادمی نمی‌تونست و نمی‌تونه جان من باشه، چقدر خوش شانس بودم که تو رو دیدم!

نکنه خواب می‌بینم؟

۷۲

امروز کار مهم من این بود که استراحت کنم، کلی خوابیده ام و باز هم خوابم می‌اید.

خواب های بی سر و‌ته!

بعد از صبحانه با مسکن خوابیده ام تا الان ، وسط‌هایش تو از من سوال اشپزی پرسیده ای و هی رفته ام و بزگشته ام، خواب مزخرفی دیده ام، خواب دیدم تو و ح برادر دو قلویید و هر دو در شمایل او هستید و من تو را بوسیده ام ولی تو ح بودی! از پروفایل ح به خانه شان رفته ام و انجا لباس سیاه را به من پوشانده اند و صورتی را به ح! چقدر همه چیز ترسناک بود! نمی‌دانم چرا وقت‌های پریودی خواب ح می‌بینم!!!!!!

من ادم گل پروری نیستم، به جز تو هیچ گلی در دست من نشکفته اما تو، امان از تو و اون دستات، دست های سبزت^_^

73

یک هفته بود یک دستور کیک را، علاوه بر همه دستورات کیک، شیرینی و غذا های مختلفی که همیشه اسکرین می‌گیرم، سیو کرده بودم اما این بار مدام جلو چشمم بود و فایلش توی مغزم باز! حالا که دارم کارهای نیمه تمامم را تمام می‌کنم امشب فایلش را بستم بااینکه به نظر سخت می امد پختمش و الان تستش کردیم که نه تقریبا باهم نصفش را خوردیم همینقدر فاقد تذهیب نفسیم، مزه بهشت می‌داد!

ن، امروز رفت...

!

اصلا درستش چیه؟

اینکه یاد خوب ازت بمونه چرا برات مهمه؟

برای منفعت؟

برای خوشایند همینجوری؟؟

برای چی؟

۷۴

یه سکانسی تو انیمیشن inside out هست، که بلو نقش افرینی می‌کنه، امشب قدم من این بود! امشب بغل من برات باز بود، پناهت شدم

و برای سبزینگی تو هر کاری می‌کنم، دوستت دارم!

۷۵

امروز برای دوست داشتن خودم، برای خوشحالی خودم ان چیز شیرین که توی وندینگ چشمک می‌زد را نخریدم! کلا ویار شیرینی‌م بر عکس ویار شوری‌م متوسط است اما خب قرار نیست تا شیر، چای و ... می ایند سریع یک چیز خیلی شکلاتی شیرین بخورم! اینکه تسلط داشتم و کلا دارم خوردن قندیجات را کم می‌کنم را دوست دارم.

+ زر همیشه به من می‌گفت " تو خیلی اسون گرفتی برای همین ازدواجتون سر گرفت." امشب هم توی سریال How I met your mother، شبیه این دیالوگ را شنیدم که its should be some thing simple ( تقریبا همین :دی). به تو گفتم قبول نیست، من خیلی ادم "بودنی" بودم و غیر قابل دسترس نبودم برایت، گفتی: " رابطه سالم اینجوریه."نمی دانم چه جادویی بلدی که با همین جمله ساده هم خربزه می‌شوم!

۷۶

ن، داره از پیشمون می‌ره دیروز با جان رفتیم براش یه هدیه کوچولو خریدیم، خیلی خوشحال شد و من هم از شادیش شاد شدم؛ می گفتن خیلی خوش سلیقه‌م و خب به نظرم هستم:دی امروز فهمیدم هدیه دادن رو از هدیه گرفتن بیشتر دوست دارم.

+پ.ن: امشب فهمیدم ک، خواهرکم، تصادف کرده و خیلی حالم بد شد ، بابا می‌گه من که نمرده‌م هستم نگران جنبه مالیش نباشین مهم اینه خودش سالمه و من می‌دونم چقدر امروز براش بد بوده ، انگار تو ذهنشم... روحم فشرده‌ست... مامان گفت امشب زنگ نزن خیلی غمگینه...

امروز مصاحبه کاری داشت و می‌دونم حواسش اونجا بوده...

کاش یه اتفاق خوب بیفته براش، کاش اون سفر جور شه و بره اروم بگیره... براش ارامش و حس مفید بودن می‌خوام...

۷۸، ۷۷

همه چیز عادی بود، مثل همه جمعه ها؛ صبحونه، ناهار درست کردن، خرید هفته و البته شروع how i met your mother!

الان که دارم این پست رو می‌نویسم اما شروع یه انتخاب جدیده؛ با هم رفتیم صبح زود ورزش کردیم و دوش گرفتیم. این برای خربزه قدم بزرگیه؛)))

۸۰ نشد اما ۷۹ اری!

رقصیدیم و مسخره بازی دراوردیم، شست برد!

دارم یک کاری که یک ساله دارم کش می‌دم رو انجام می‌دم، مبارکه:دی

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبیست که در انتهای صمیمیت حزن می روید!

قرار بود پنج بیدار شوم، شش بود و خورشید داغ داغ خوشم نیامد، غم هم هنوز روی قلبم بود چشم هایم هنوز می‌سوخت! چه گذشت بر من دیشب؟ سرم را روی شانه ات گذاشتم و هق هق هایم بند نمی امد، خلاصه باز خوابیدم کلی خواب غریب دیده ام که وقتی بیدار شدم یادم بود اما الان مغزم سفید است!

دارم با خودم کلنجار می‌روم، که بروم دوش و زیر کتری را روشن کنم و بعد بروم راه بروم انگار واقعا پنج صبح است!

دیشب را هم مثل همیشه قورت بدهم بمیرم و باز زنده شوم!

شما اگر همین الان از پدر و مادرم بپرسید عیب فاطمه چیست؟ می‌گویند کینه شتری بودنش؛ درحالیکه اصلا کینه ای نیستم، انتقام را دوست دارم اما کینه ای نیستم! انتقام هایم هم اینقدر ملو و پیچبده است که اصلا طرف نمی‌فهمد...

دیشب گفتی ادم ها وقتی مرگشان می‌رسد دلشان می‌خواهد مثل تو زندگی کنند، گفتی هر چقدر می‌گذرد اینکه دوستم داری خالص تر می شود و این را بیشتر دوست داری، چرا که دوست داشتن بی نیاز خالص است و من به هیچ کس نیازی ندارم...

من خالص دوستت دارم، تو ان روزنه نوری که همیشه وقتی از تاریکی عق می‌زنم ناگهان می‌تابی! تو نور زندگی من هستی، چشم هایم دارد از کاسه در می اید اما من هر مشتی که می‌خورم باز بلند می‌شوم، یک روز هم البته شاید بلند نشوم که خب یعنی مرده ام!

درخت‌ها ایستاده می‌میرند یا من ان درختی ام که تبر می‌شود؟

اشک می‌ریزم، اما به خودم افتخار می‌کنم؛ می ایستم جلوی آینه و اشک‌هایم را پاک می‌کنم، دارد می‌شود سی ساله‌م و جز با شرف ترین آدم‌هایی هستم که دیده ام! موقعیت استفاده؟ همیشه داشته ام و نکرده ام، منتی ندارم انتخابم است! من حتی اگر سر امتحان جواب ‌ها را بهم می‌دادند هم نگرفته ام و چهارده خودم را به بیست ترجیح داده ام، چون شریف و اصیل بودنم را با هیچ چیزی طاق نمی‌زنم! من ادم غدی هستم ترجیح می‌دهم نان خشک بخورم اما منت کسی را نکشم و این حرف ها را زندگی کرده ام! من باورهایم را زندگی می‌کنم، قوانین سختم را زندگی می‌کنم و تا می‌توانم حرمت انسان را نگه می‌دارم!

با تو ازدواج کردم که شریف ترین مرد دنیایی!

رشته ام ساینس است که بشوم نقاش لبخند!

پیر خودم را با کار در می اورم، شب ها از بدن درد خوابم می‌برد اما درآمدم با میزان کارم همخوانی دارد!

گور بابای همه دنیا! گور بابای پول! گور بابای شوآف! من اینکه شب در اغوش تویی می‌خ‌ابم که چشم و دلت سیر است را با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم، به درک که شغلت درامد ندارد!

گره زندگی ما بی پولیمان است، می کوبند توی صورتمان؟ فدای تار مویت جانکم، من خوشبختم با تو گور بابای همه‌شان!

دلم شکست اما جمعش می‌کنم، من همه زندگی تکه های شکسته دلم را گرفته ام در دستم اما سر خم نکرده ام، نمی‌کنم، بگذار بگویند کله خرم! بگویند غرورم موقعیت‌هایم را سوز می کند! تف به همه بیشرف های دنیا!