خربزه درهم هورمونیزه

ع، نمی دونم اسمشو چی بذارم که با ع قاطی نشه! عین خوبه؟

عین می‌گه چته رو مود نیستی؟

گفتم ...

سین گفت، ن چیا بهش گفته و من برگی برام نموند! فکر کنم بهترین رفتارو داشتم با اینکه خیلی فشار روم بود ولی در نهایت لااقل نه دشمن سیرم شد نه به خودش حق داده بود بیاد ازم بخواد چیزی که از سین خواسته بوده رو...

دلم یه مهمونی پر از رقص می‌خواد!

می‌خوام زبان جدیدی شروع کنم، خیلی جدید!!!!!!!!

من همیشه به یادتم اقای پدر، حتی اگه دیگه عمر کفاف نده!

حال خراب

احساس افسرده بودن دارم، خسته شدم از جنگیدن با هورمون و تروما ...

یه بی حالی مفرطی دارم که نگو! حتی ناهار برا فردا درست نکردم...

داشتیم فیلم می‌دیدیم با اینکه جذاب بود و سر شب، خوابم برد. الان خوابم نمی‌بره...

تو هم که رفتی تو هال :/

تشنه‌مه...

خودمو نمی‌شناسم؟

خودمو نمی‌خوام؟

غریب و سرگشته‌م

این کاریه که کنترلگری خانواده و ج.ا کرده باهام؟!

این کاریه که خودم کردم؟

جوونه ها سبز شدن

اون روزی که همه چیزو گذاشتم کنار، احساس پوچ بودن داشتم.

تموم شد و دوباره دونه دونه بذر کاشتم تو این قبر خالی، خیلیا هنوز سر اون خاک بودن، هنوز هستن،دوستشون دارم حتی اما برام غریبه شدن...

اما براشون غریبه شدم!

با خاطره ها فقط وصل می‌شیم و صحبت درباره گذشته!

اما غربت امون نمی‌ده بیشتر از سلام چطوری و احوالپرسیای روزمره یا درنهایت ذکر خاطره، چیزی بگیم...

من هیچ ادمی رو یادم نمی‌ره، اما غریبگی چیز بدیه...

اما این پیام و زنگ و دیدارای بعد صد سال به حرمت خاطرات، بیشتر هلم می‌ده به جلو که اره خربزه داری درست می‌ری بذرات شدن جنگل! جنگلی که مثل ققنوس از خاکستر بلند شده! خر نشی تبر بشیا! اتیش نزنیا!

پیش برو و‌باز بکار، امروز تو چرت نیمه روز زمزمه ای تو سرم بود، جوونه ها سبز شدن!

اره شدن.

بیخیال گذشته، بی معرفت نباش! اما این خربزه جدید رو دوست تر بدار! به رویاهات نزدیکتره! نیست؟

جایی ایستادی که باید، ولی استپ نکن.

حس شهودی

دیروز با سهی، بعد مدت‌ها رفتیم بیرون و از همه چیزززز حرف زدیم...

دلم براش تنگ شده بود، برای خودش و اون حسی که وقتی پیش همیم داریم...

دلش پر بود و حق داشت...

هر وقت می‌رم اطراف ولیعصر فکر می‌کنم اقای پدر هم همون وراست!

خربزه کوچک

پر رنگ ترین تصویرم از کودکیم، پاهای لاک زده‌مه که به دیوار سفید خونه تکیه می‌دادمشون!

امروز اون دختر کوچولو رو وسط اتوبان بغل کردم! همون دخترک با موهای خیلی کوتاه و لپ گلی رو که تو این سالا خیلی اذیتش کردم! ازش توقع بیجا داشتم و گذاشتم هر بی سر و پایی اذیتش کنه.

صورتی

۳۰ سالگی و طعم گسش!

نمی‌دونم چرا، اما حس می‌کنم امسال قراره با خودم اشتی تر باشم! قراره بذارم زنانگی‌هام هلول کنه!

رابطه

تو انتخاب‌هاتون دقت کنین، حتی اگه کات بشه یه رابطه تبعاتش سال ها می مونن...

عذاب وجدان هم برای کات نداشته باشین، یک فرصت به خودتون بدین و بشینین پستی ادما رو تماشا کنین!

کاش جز تو هیچکسی هیچ وقت دوستم نداشته بود! جانکم!

Nmt

سردمه

دلشوره مدام

حالم خوب نیست

کاش بتونم از پسش بربیام

همیشگی

نزدیک تر از رگم...

من رفیق لا من رفیق له؟

جانم

دوست داشتنی ترین ادم دنیا

ادما نیمه تاریکی دارن، که بعضی وقتا خودشونم نمی‌دونن چه شکلیه.

حتی شاید بیشتر از نیمه، شاید مثل ماده تاریک که نمی‌دونیم چقدره...

تاریکی وجودم مدام صدام می‌زنه، می‌ترسم از خودم، می ترسم از دنیای بزرگی که پشت تاریکیه مادامی که می‌خوامش!

به احساساتم گفت نمایش.

تحقیرم کرد.

نمی‌بخشمش.

یادم نمی‌ره.

قلبم نامنظم بود.

نفسم بالا نمیومد.

حالمو خراب کرد.

کاش صبحی نباشه.

متصلش کن!

زندگی همیشه برای من اینجوری بوده، که سر بزنگاه خود واقعی ادما رو دیدم یا بهتره بگم چشمای خودم باز شده! سخته اما شدنیه عبور کردن؛

از داشتن همسفرم خرسندم، بقیه ادما رهگذرن فقط!

مطمینا خودمم برای بقیه همینم!

بعضی رفتارا خیلی از درک من دوره و خب قرارم نیست زور بزنم، اما عبور کردن خیلی قشنگه!

جان گفت همکارم، دوست منه و چیزی که سخت بدست اومده رو نباید حیف کنم؛ با اینکه رفتارش برام قابل هضم نبود و نیست بخشیدم و عبور کردم؛ برای صبر خودم! برای تمرین خودم! برای بزرگی و منش خودم!

میخوام بزرگ بمونم! سن من خیلی کمتر از همکارمه اما بزرگ منشی من نه!

ناراحت بودم از حرفش( اصلا چیز خاصی هم نبود و صرفا هورمونای من بود) اما خب حال روحی خوبی نداشتم و ترجیح دادم رو سکوت باشم و هیچ حرفی باهاش نزنم که چیزی پیش نیاد؛ اما در کمال تعحب اون خودش رو برای من گرفته! عبور کردم و خودم تو جمع سر حرفی رو باز کردم که تموم شه اما هنوز متعجبم و هضم نمیشه برام، مگه میشه کسی از کسی ناراحت شه بعد ادم ناراحت کننده ، ناراحت شه؟ در بهت استم!

تمام کودکی و نوجوونیم خواستم شبیه بابا باشم، اما از تنهاییش همیشه ترسیدم. نمی‌تونم ژن بوده یا خواستن اما شبیه ترین ادم دنیا به بابا منم!

رابین تو how i met your mother از نظر توبی اینجوری بود که خودش کاراشو راه مینداخت همیشه و خب برای این کسی کاری براش نمی‌کرد، من خیلی این بعدم شبیه رابینه!

چقدر پراکنده می‌نویسم، اما اینا همش مرتبطه، ربطشو می‌بینی؟؟

دلهره

استرس منو خورد؛ جان مصاحبه داره و دل تو دلم نیست! از تخصصی ها خیالم راحته اما از گزی.نش و تعداد تکه های کفن، خیر!

جنون

دارم دیوونه می‌شم، پی ام اس متوهمم کرده!

شایدم ترس از سی سالگیه...

ازین تلفن قدیمیا داریم که شماره گیرش می‌چرخه، تزئینی هم هست و کار نمی‌کنه!

اتاق سرد بود تو هال خوابیدیم؛ صبح بیدار شدم صدای شماره گرفتن میومد از اتاق پارچ ابو برداشتم رفتم تو اتاق خیره موندم به تلفن، چیزی نبود فکر کردم جان مدرسه نداشته داره اذیتم میکنه تو همون حال تلفن خودم زنگ خورد و جان بود زنگ زده بود بیدارم کنه خواب نمونم!

بچه ها اگه دیوونه شدم برام هرچی میارین، شکلاتی باشه!

لجبازی احمقانه!

اولش که ناراحت می‌شم اگه چیز قابل بخششی باشه خودم می‌بخشم و رفتارمم عادی می‌شه؛ آما اگه اون تایم فرد خودشو چیز کرد، دیگه برهههههه بگردههههه تا بهش اون تایمو بدم!!!!!

کی ضرر کرده؟ من یا تو؟ ( با قیافه حبیب نخونید اقا)

اصلا هم منظورم همکارم نیست:دی

تنبیه خویش

فاقد شخصیت ذاتی! پوچ!

علاوه بر pms باید رفتار این چلغوزا رو هم تحمل کنم!

اخه؟

من قهر می‌کنم خودم تنبیه تر می‌شم!

غم

بعد چندددد روز اومدم سرکار و اصلا حالشو ندارم؛ دلم برای جان تنگ شده!

یکی اینجا یه چیزی گفت ناراحت شدم و خب چون ناراحتم عقلم کار نمی‌کنه که چه واکنشی مناسبه!

حس باشگاه هم پریده!

خیلی ناراحتم! شت!

دیت

هفت ساعت کارمون طول کشیده بود، این مرحله انتظارش بیشتر بود و پونزده نفر جلومون بودن؛ رفتیم املت و آش رشته خوردیم ::)))))

الان برگشتیم هنوز نوبتمون نشده اما همه این لحظات باصطلاح لهجه من، از عمرمون حساب نشد!!!

خواهرم و خانواده‌ش

تولد خواهرم

بیرون بودنمون

ذوق س از حضورم و خاله گفتنش

زیزی پاره وجودم :)

این بچه یه وضعی رکه که نگرانشم!

...

:))))