زندگی همیشه برای من اینجوری بوده، که سر بزنگاه خود واقعی ادما رو دیدم یا بهتره بگم چشمای خودم باز شده! سخته اما شدنیه عبور کردن؛
از داشتن همسفرم خرسندم، بقیه ادما رهگذرن فقط!
مطمینا خودمم برای بقیه همینم!
بعضی رفتارا خیلی از درک من دوره و خب قرارم نیست زور بزنم، اما عبور کردن خیلی قشنگه!
جان گفت همکارم، دوست منه و چیزی که سخت بدست اومده رو نباید حیف کنم؛ با اینکه رفتارش برام قابل هضم نبود و نیست بخشیدم و عبور کردم؛ برای صبر خودم! برای تمرین خودم! برای بزرگی و منش خودم!
میخوام بزرگ بمونم! سن من خیلی کمتر از همکارمه اما بزرگ منشی من نه!
ناراحت بودم از حرفش( اصلا چیز خاصی هم نبود و صرفا هورمونای من بود) اما خب حال روحی خوبی نداشتم و ترجیح دادم رو سکوت باشم و هیچ حرفی باهاش نزنم که چیزی پیش نیاد؛ اما در کمال تعحب اون خودش رو برای من گرفته! عبور کردم و خودم تو جمع سر حرفی رو باز کردم که تموم شه اما هنوز متعجبم و هضم نمیشه برام، مگه میشه کسی از کسی ناراحت شه بعد ادم ناراحت کننده ، ناراحت شه؟ در بهت استم!
تمام کودکی و نوجوونیم خواستم شبیه بابا باشم، اما از تنهاییش همیشه ترسیدم. نمیتونم ژن بوده یا خواستن اما شبیه ترین ادم دنیا به بابا منم!
رابین تو how i met your mother از نظر توبی اینجوری بود که خودش کاراشو راه مینداخت همیشه و خب برای این کسی کاری براش نمیکرد، من خیلی این بعدم شبیه رابینه!
چقدر پراکنده مینویسم، اما اینا همش مرتبطه، ربطشو میبینی؟؟