پذیرش خویش!

چند وقت پیش یکی از همکارهام گفت خیلی بی ذوقی فاطمه، داشتم برای جان تعریف می‌کردم غیرتی شده بود که بیخود تو خیلی هم خوش ذوقی!

امروز دوباره سر یه موضوع خنده دار ایشون گفت ظریف باش، تو مثلا دختری، گفتم تو هم پسری درشت باش!

والا!

خب این منم همینقدر ذوق دارم، همینقدر ظرافت دارم، لطیف هم نیستم، خیلی هم خشنم! ولم کنین بابا ::)))

داشتم به جان می‌گفتم اگه کسی قبلا اینا رو می‌گفت بهم برمی‌خورد ولی الان کاملا دایورت به تخمدان‌هامه! می‌گه چون داری خودت رو می‌پذیری!

خیلی چیزها هنوز اذیتم می‌کنه ولی خیلی چیزها هم کلا دیگه معنی نداره برام!!!!!!!

چرا نمی‌خوابم؟

خویش سازی

همچنان در حال ساخت دیسیپلین و عزت/اعتماد به نفس...

سخته ولی من می‌تونم، همیشه می‌تونم هرچقدر سخت باشه، هر چقدر موهام سفید بشه، گریه کنم، جیغ بکشم، قلبم تند بزنه، نخوابم...

باز من می‌تونم!

پرستش

زیاد از گذشته عرفانی/ مذهبی که داشتم اینجا حرف نزدم، امروز صبح به آسمون خیره شده بودم و نفس می‌کشیدم، به خودم گفتم فاخر چطور "ناموجودی" رو" موجود" فرض کردی و اونطور عاشقانه می‌پرستیدی و نمی‌تونی خدای "موجودی" چون خودت رو دوست داشته باشی؟ مگه نه اینکه تو خدایی؟

من خودم مثلا به شعر اسبمندم!

یکی از تفریحات ما خوندن امتحانات دانش‌آموزهای جان بخصوص انشاهاشونه! البته خودش عصبانی می‌شه ولی یه جاهایی خب آدم خنده‌ش می‌گیره حتی اگه پرفسور اسنیپ باشی!

این عبارت رو عالی معنی کردن:

«دیگران کاشتند و ما خوردیم/ ما بکاریم و دیگران بخورند.»

فقط اون که نوشته بود من به پاکیزگی الاغ دارم!!!!!!!! معنی الاغ بنظرتون چیه🫠

جمعه!

از اونجایی که آدم لج بکنی هستم، این دو روز در حدی آشپزی کردم که ثابت کنم رئیس کیه و غذا رو من درست می‌کنم باید خوب شه که دارم از خستگی تیکه تیکه می‌شم!

دیروز که خوب بود به کنار.

امروز از بعد صبحونه تو آشپزخونه بودم! در حدی که الان چشمام باز نمی‌شه!

ناهار تو فر بود، آش،رشته شام روی گاز و ناهار فردا ظهر هم نیمه آماده! الان زیر ناهار فردا رو بالاخره خاموش کردم!

هم خسته‌م هم احساس خفقان پس از پرخوری دارم، هم خوابم میاد هم حس میکنم چهار کیلو لاغریه پر با این برنامه‌هام!

یه سریال جدید شروع کردیم و دوتا شخصیت درحال رژیم داره، دلم کباب می‌شه! کاش چاقی فقط یه ویژگی ظاهری بود و اینقدر پیامد نداشت...

دارم بیهوش می‌شم، خوبه دوش رو اون وسط مسطا رفتم گرفتم!

خواب عجیب

خونه بی‌بی

بارون

تپه های سر

بچه و مادر باهوش

بچه و مادر نقاش درحال نقاشی دیوار کوچه بی بی به رنگ بنفش!

ح. تو خونه بی بی؟ اومده بود بگه داره می‌‌ره یه جای خطرناک و اونجا شماره و اکانتش عوض می‌شه! اسم اکانتش رو امد به ضم ا گذاشته بود! سقف هال کوچکه بی‌بی بلند شده بود بدون گچ و آجرهاش دیده می‌شد و حالت هلالی داشت...

ک. گفت پریشب که دوازده اومدی خونه با ح. بیرون بودی؟ من گیج و مبهوت فقط نگاه می‌کردم که چجوری ح. خونه بی‌بیه؟ چجوری می‌شناسنش؟ چجوری خواهر زن عموم حتی می‌شناسدش؟ چرا می‌گه گناهه تو با این باشی فاطمه! من مریض بودم و تو کریر! دست ح. رو گرفتم بردم بیرون و بارون میومد و ...

گفتم داری می‌ری مرز؟ گفت آره! گفتم برمی‌گردی دیگه؟ گفت آره ولی برگردم خیلی زشت می‌شم، بازم می‌مونی باهام؟ من می‌دونستم می‌میره اونجا بوسیدمش... گفتم آره برو ... یه گردنبند ریز تو گردنش بود، انگار می‌دونست دارم دروغ می‌گم، ولی آرومش کردم و توی ذهنم این بود که جان کو؟

داشتم فکر می‌کردم چجوری وارد ایران شده اصلا؟

همه آدم‌ها من و ح. رو می‌شناختن ازشون قایم می‌شدم، ح مثل یه جوجه دنبالم میومد...

الان که دارم می‌نویسم چهره‌ش به سختی یادمه اما تو خواب کیفیت 4K بود!

پنجشنبه شلوغ

جان: نمی‌ذاری کار کنم نه؟

مغزم: نه

زبانم: ببخشید ببخشید...

سه ثانیه بعد؛ دوباره...

مقدار ائ.وزی.نو.فی.لمان بالاست!

یه داستان شروع کردم، باید تمومش کنم.

امروز اینقدر درگیر کار خونه بودم یادم رفت، به راجو زنگ بزنم!

چرا اینقدر کار خونه اذیتم می‌کنه؟ زود خسته می‌شم، امروز گرد گیری کردم، ظرف شستم، ناهار درست کردم، رفتیم قدم زدیم و یه سری خرید کردیم و اومدم سبزی شستم، شام پختم و الان خیلی خسته‌ممممم نمی‌دونم چرا به نظرم زیاد نبوده :((

من اگه می‌خواستم نسل پاندا منقرض نشه، با کار خونه آمیزشش می‌دادم، چه خبره هی می‌زاد؟

دلسوزی

در تب و تاب هورمون، احساس مادرانه و دلسوزی بیش از اندازه ای بهم مستولی شده...

در حدی که رنگ مورد علاقه‌م در لحظه زرد لیموییه!

نمی‌خوام قبول کنم که دلیلی جز هورمون داره، دوست ندارم مهربان باشم! دوست ندارم خوش اخلاق باشم، دوست ندارم هیچ خوشی باشم...

آهنگ آسمان چشم او پلی شده بود، بهش می‌گم اگه به هم نمی‌رسیدیم ازون دسته عشق‌های اسطوره ای می‌شد که تا آخر عمر تو فکر هم بودیم بعد تو سالمندی پیدات می‌کردم ...........

+بالاخره ناهار امروز خوشمزه شد!

خواب!

خواب دیدم داریم از اول با هم آشنا می‌شیم، پشت تلفن صدای "قور" میومد! می‌گفت قورباغه داره! و من انگار می‌دیدم که قورباغه‌ش کنار یقه لباس سبز/ مشکیش نشسته بود!

یه کوه بلند و من با لباس کردی زرد!

چمدون پر از لباس...

فرار...

اسمی که مرده بود ولی زنده بود!!!

حلزون و خانواده‌ش...

فرار که فقط رفتن نیست...

دلم می‌خواد، گذشته رو عق بزنم، از بخشی از گذشته‌م که می‌شه بخشی از من، شرم دارم!

سریال کذایی که فرمودم، Baby reindeer بودندی!

اینقدر تاثیر گذار بود برای من که حالم خرابه...

همه امراض روان به معنا مربوطه‌‌‌ عزیز!( دکتر فلاکویی!)

یه شامی درست کردم که مغز و معده‌م دارن پوکر هم رو نگاه می‌کنن! روغن حیوانی بعد پنیر گودا؟ بدنبود فقط عجیب بود!

مامان اینا سفرن، بعد برای فرزند نداشته و هرگز زاییده نشده ما، پتو نوزادی خریدن! خوش به حالشون!

یه دوستی داشتم تو راهنمایی که با من تو یه روز دنیا اومده بود، امروز شنیدم اسم دخترش رو بعد ژینا، گذاشته ژینا و قلب قلبی شدم!

تغییرات خلقی

نمی‌دونم هورمونه یا تاثیر اون سریال کذاییه، اما دیشب حالم خوب نبود و به جانم پریدم :((((

امروز هم سر کار اول صبحی عصبانییییی بودم...

بعد که کارا اکی،شد، آروم شدم!

هگرید برام یه گلدون سانسوریای ابلق آورده، میم میم می‌گه خانم فاخر تا خونه مواظب باش خشک نشه تو دستت 😒

روزهای جنسیت، روزهای عمومی!

جا داره روز پدر رو به مهربانترین پدر دنیا، کیم جونگ اون، هم تبریک بگیم.

بعد از علی تو مردی!

+ امروز برای اینکه می‌خواستم ی.بس به نظر نیام و ارتباط برقرار کنم(لعنت به این زندگی)، خلاف میل و عقایدم به آقایون روزشونو تبریک گفتم بعد اعتراض می‌کردن که چرا فلان و فلان یهو خشمم گرفت گفتم من تو عمرم روز مرد رو به کسی تبریک نگفتم همین‌که دارم بهتون تبریک می‌گم بسه، بعد میم میم می‌گه وای وای به جان تبریک نگفتی بعد به همه ما گفتی (توانایی آتش زدن در لحظه ای که کسی فکر کنه اپسیلونی می‌تونه از جانم بهم نزدیکتر بشه یا مثلا تیکه ای بندازه که به جان مربوطه ) لبخند زدم گفتم نه جان ازین مسخره بازی ها خوشش میاد نه من!

حالا شما هی برووووو بخاطر یه تفاوت در آلت تناسلی تبریک بگو! من نمی‌تونم!!!! اصلا چندشم می‌شه! به بابا هامون هم تبریک می‌گم چون خوشحال می‌شن، خوشم نمیاد دریا روز مادرو بهم تبریک بگه، اصلا برای همین دریا دار نمی‌شم! اگه بهم تبریک بگه چطور رفتار کنم بچه‌م ناراحت نشه؟؟؟؟

زن!

حقیقتا می‌رین وامیستین فقط پر و پاچتون رو نشون می‌دین که بپسندن یا نه؟

گرگ بز زنگوله پایین؟

بعد اونایی که به صف وامیستن پسره عقب مونده بیاد بهشون بگه دور بزنننننن، دلم می‌خواد 🤢

این که شد همون شمارش دندان و پسندیدن عروس در حمام که!

عزت نفستون کجا رفته؟

مکالمه

اسکاتیش گرل: خانم فاخر شما .... هستین؟

من: خیر من .... م

اسکاتیش گرل: چقدر هم لایقی، تحت تاثیر وجدان کاریتم

پس چرا تو این جا ننوشتی؟

من: اون مال قبله

اسکاتیش گرل: عههههه تازگیا؟ تبریک و ...

رو به خانم اسکروچ: یه خبر خوبببب

چشمک زدم و حرفو عوض کردم

اسکاتیش گرل: خیلی خوبه که چرا نمی‌گی؟

من: چون کسی نمی‌دونه، فکر کردم در جریانی و تفاوت ... و ... رو نمی‌دونی!

اسکاتیش گرل: من نفر اولم؟

من: نه تاپ تنی :دی

صبح به هگرید کمک کردم، می‌گه برات یه گلدون خوشگل میارم :دی

چقدر ما تپل‌ها گوگولیمممم آخه

چرند و پرند

با هر بویی به راحتی حالت تهوع می‌گیرم، بخصوص بوی سیگار... خب راهش اینه که یه پک بکشی که حالت تهوع و سر درد نگیری، این سال‌های اخیر خیلی وقتا دلم سیگار می‌خواست ولی باز هم اونایی که ناشتا سیگار می‌کشیدن رو نمی‌فهمیدم، امروز صبح منتظر سرویس بودم و دلم سیگار می‌خواست!

و به این می‌گن آغاز یک PMS وحشی...

خوبه که سرم شلوغه! اخر تابستون به گمانم یه PMS هیجانی داغونی رو تجربه کردم که داشت جنون می‌شد و تموم هم نمی‌شد عوضی! کلی بدبختی داشتم می‌ساختم ::::::))))))

کردم اشارتی و مکرر هم می‌کنم!

چطور با کف پاهایی که از درد نمی‌شه گذاشتش زمین و چشم‌های قرمز خودمون رو مجاب کنیم پاشیم بریم ناهار فردا رو بپزیم؟

گذاشتن هندزفری و پلی کردن موسیقی های قری!

داشتم ظرف می‌شستم یهو برگشتم دیدم پیاز سوخته، دلم می‌خواست گریه کنم و حقیقتا بغض کردم :')

بعد هم گفتم جاااااان تو می‌بینی من هندزفری دارم نمی‌شنوی جلز ولز اینوووو؟ اینطوری همه چیزو بندازین گردن همسرتون که تو هال نشسته داره کار می‌کنه و خودتون که در یک قدمی گازین رو مجاب کنین برای تمرین گردن نگیری نه ببخشید سلف لاووووو!

حالا بعدش دلم نیومد ادامه بدم، وقتی اومد گفت می‌گی تقصیر منه؟ با اون چشم‌هاش!

از من به شما نصیحت با کسی رابطه(به هر نحوی) داشته باشین که یه نقطه ضعف قوی ازتون داشته باشه! اون موقع‌هایی که آتیش داره می‌گیره همه چیز اون نقطه ضعفه آتیش رو گلستان می‌کنه!

نوشتنم نمیاد ولی "من ترک عشقبازی و ساغر نمی‌کنم صدبار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم طور" میام می‌نویسم :)

ع. امروز بهم گفت تو تند حرف می‌زنی، من می‌دونم منظوری نداری ولی همه نمی‌دونن و خیلی‌ها حس می‌کنن می‌خوای تخقیرشون کنی! مهم نیستاااا!!!!! می‌دونم یکی ازون خیلی‌هاااا س. ه!

ولی خب چکار کنم من اینجوریم، باید خیلی نزدیکم باشی ببینی چقدر دختر گلی استم :دی

عین. به ع. گفت فاطمه هیچ وقت با من تند حرف نزده، گفتم تو دختری ::))))))))))

خاطره بازی

من سال‌هاست از همه چی بریدم، اما باز وقتی تیتراژهای ماه.عسل یا سریال‌های اون موقع‌ها پخش می‌شه، دلم و چشم‌هام حالی به حالی می‌شن، احساس فراموش نمی‌شه!

خودتو الکی خسته نکن، کنار بیا که حس همراه همیشگی زندگیه، بعضی وقتا با یه عطر آدم می‌میره :)

سوتی

سوتی امروزم خیلی مثبت سی بود خوبه افراد کم بودن!

من منظورم بعد فلسفیش بووووود، حالا عین. هی ر به ر می‌گه عههههه آرررررهههه؟؟؟

به صاد. هم گفته، دوتا شدن!

صاد. می‌گه نکات مهم زندگی با خانم فاخر :)

خاطره نویسی

یه آقای محترم در حراست داریم، به ساعت‌های خونه اومدنم خیلی گیر می‌ده، اون شب می‌گفت خانم فاخر بنده خدا شوهرت زخم معده گرفت اینقدر هر شب دیر می‌ری خونه، امروز که سر تایم اومدم می‌گه یه امشبم داری آن تایم می‌ری که برا بنده خدا شام بپزی هم، اسنپ گیرت نمیاد:دی

ملافه رو رخت آویز بود بردم جلو در بالکن که فردا آفتاب بخوره، جان می‌‌گه اینا رو می‌خوای دود بدی؟؟ :دی

امروز پ. خیلی آروم (هنوز فقط چند نفر می‌دونن و اعلام نشده) اومد بهم تبریک گفت و گفت تو قطعا توانمندی و این کلمه چسبید ته دلم، تائید طلب هم نیستم :::)))))

صورتی؟

این تو کدوم انیمیشن بود؟

حافظه‌م کم بود، قدرت تفکرم رو هم از دست دادم، اصلا تحلیل خاموش! قفل قفل! کاش استرس از زندگی من بره ...

دسپخت روحی!

یه مدته غذاهام به حدی بی مزه می‌شن که دلم می‌خواد همونجوری بذارمشون دم در! اگه همیشه اینجوری بود خب حرفی نبود ولی من که خیلی دسپختم خوب بود، چمه؟ اشتها هم زیاد ندارم البته! شکمویی رابطه مستقیمی داره با دستپخت و فکر کنم دلیلش همینه...

آشپزخونه هم ترکیده، به اندازه پنجاه و سه نفر ظرف کثیف داریم.

یه سری کار هم دارم برا فردا برنامه ریزی باید بکنم...

دلم هم می‌خواد برم پیاده روی، ولی خب جان می‌خواد بره کمک همسایه...

رشید خان سرور کل قوچان*

تمرین حرف زدن شماره نمی‌دونم چندم، محل: مطب لیزر.

نگرانی از h.....p...v و اطمینان حاصل کردن از تمیزی!

جان کلاس داره، قراره بعدش بریم خرید مایحتاج و خیلی وقته نرفتیم با هم دور بخوریم...

ناهار برای اولین بار برگر درست کردیم و بنظرم هنوز جا داره یاد بگیریم!

دیشب باز خواب اون دوستم که خواب کامنتش رو دیدم، رو دیدم! باهاشون رفته بودیم دنبال یکی از بچه های وبلاگ بگردیم! پیداش هم کردیم و وضع تاسف بار بود؟ نمی‌دونم فقط یادمه خود اون خانم که دنبالش بودیم خوشحال بود و من و ایشون نا راحت!

می‌خوام همه چیزو به ت.خمک های بسیار محدودم بگیرم. یه حالت آفت جونم ولش کن خاصی دارم! ببینم می‌تونم خوابم رو با بیخیال بودن درست کنم؟؟

*ایران دریا دادور

آرزو بر خربزه عیب نیست؟

دلم یه کنسرت می‌خواد، که شجریان پدر سمن بویان بخونه و شادی عمیق بشینه تو دلم.

اما چون ایشون نیستن، به هر کنسرتی که توش شادی عمیق بشینه تو دلم راضی‌م، شعر شاد و موسیقی سنتی شادی انگیز و یه صدای حالا متوسط هم قبوله!

سقف آرزو ها رو کوتاه کردیم اما چه سود؟

حالا که اینجوریه نمی‌خوام، همون شجریان پدر و سمن بویان می‌خوام فقط!

کاش می‌شد برم موهامو از ته بزنم! حیف که ظاهرش رو ندوستم و فقط راحتی مو نداشتن رو دوست دارم!

ماکرو ویو

آن خبر که قرار بود سر کار بشود، شد!

اتفاقی فهمیدم!!! دیروز اومده بودن من اینقدر کار داشتم نشد برم و دکتر فکر کرد امضا کردم، اومد بهم تبریک گفت!!!

از حواشی فعلا خبری نیست، من سرمو می‌ندازم پایین و جلو می‌رم!

پونزده سال پیش بهم فرصتی داده شد و من نتونستم، خودمو گم کردم و حالا باز می‌ترسم! جان می‌گه تو خودتو پیدا کردی، اون شب که تو دانشگاه بودی و سالن امفی تئاتر رو گم کرده بودی، یادته؟ تو از همون شب شروع کردی به پیدا کردن خودت...

هیچ وقت اون شبو یادم نمی‌ره، از صبحش همه چیزو هی گم می‌کردم و حیرون بودم...

امشب تولد مامانمه و فکر کنم خبر خوبی شنید و خوشحال شد :)

دیشب خواب دیدم از یه مخاطب عزیزم یه کامنت دارم که با کلی گل شروع میشه ::)

بازی با‌ هورمون

دیشب اینقدر بالا بودم که ادای PMS خودمو در میاوردم، چه میکنه هورمون با من :::))))

جریده!

"سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت گیر"

این مصرع رو حافظ درمورد من گفته، نه تنها به خودم که به همه سخت می‌گیرم، هر چقدر هم نزدیک‌تر بیشتر...

خودم رو که لحظه به لحظه با گیوتین دار می‌زنم...

امروز سر کار حس می‌کردم به معنای واقعی کلمه دارم جر می‌خورم ولی تو بگو پنج دقیقه بشینم!

خواب!

من فکر می‌کنم این موهای فرفری، وز و حالت دار شب‌ها مثل فنر تختخواب‌های قدیمی در می‌روند و فرو می‌روند توی سر آدم وگرنه چرا باید ما فرفره ها اینقدر بدخواب و معذب باشیم آن‌وقت این مو لخت‌های خوشبخت شب را میان پر قو بخوابند؟

11

خیلی خوشحالم و اشک شوق دارم!

این لعنتی خیلی اذیتمون کرد و حالا بهترین نتیجه رو داده! یعنی چندین برابر نمونه خارجی جواب داده و در پوست سر خربزه ای خودم نمی‌گنجم، تموم خستگی‌های سیاهش رفت ::))))

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما؟

فاخر که گله از حافظه بلند می‌کرد، امروز در حالی که برنج را خیسانده بود پاشد دوباره بخیساند، تو گویی از نهنگ کینه کوسه ای ناگهان تبدیل به ماهی گلی شده باشد!

سه شنبه هم پ. گفت یک چیزی به ش‌‌. بگم یادم رفت! یه موضوعی هم به س. سپردم که لازم نبود چون یه گزاره ای اون وسط یادم رفته بود!

واقعا چهار روز کار سخت و بعد چهار شب مثل انسان نخوابیدن و بعد سرما خوردن، عوارض داره خربزه دیگه شونزده ساله نیستی که اینقدر به خودت فشار بیاری...

یک رشته انتخاب کردم برای ارشد دوم، اما تا جدی آوردمش تو زبونم، انگار ترس حمله کنه بهم؟ اونجوری شدم! اونجوری که اصلا نوموخوام چقدر درس؟ چرا باید درس بخوانم؟ همون لحظه جان انشای دانش آموزش رو داد بخونم با همین موضوع! خلاصه که باباش بهش گفته با "هفتااااا" مدرک مهندسی داره کارگری می‌کنه و این دیگه با این وضعیتش هیچی نمی‌شه و اینم تصمیم گرفته دیگه درس رو "ننگ" ندونه و مثل صبحونه و ناهار و شامش بشه ::)

ننه ::)

ولی من اگه بخوام درس بخونم، اول باید یه سری چیزهایی رو درمان کنم، اولیش کمالگرایی، دومیش استرس، سومیش و مهم ترینش این نظم بی شعوره، بابا من بیوفیزیستم من معتقدم نظم یعنی مرگ سیستممممم! چجوری منظم بشم؟؟؟

خونه مادربزرگه

من فرهنگ خودمونو خیلی دوست دارم، الان هم هوم سیک هستم و دلم لک زده برای رقص محلیمون!

جان هم به صدای قلبم حساس شده و مدام می‌گه باید بریم دکتر صدای قلبت یه جوریه، چرا استرس داری؟

نمی‌دونم

پریشب خواب می‌دیدم فیونا دختر فرانک شیملس چادریه و ترک! بعد رفتیم روستایی که ظاهرا زادگاه جان بود، رفتیم یه خونه ای که مال بابای جان بود، من و باباش تو حیاط بودیم و روی حیاط رو با نایلون پوشونده بودن برای سرما! خونه یه ایوون شبیه مسجد جامع داشت و خیلییی بلند بود، تموم ایوون با خط خوش نوشته حکاکی شده داشت! ولی با اینکه فارسی بود نمی‌تونستم بخونم!

یه پسری که مقنعه چانه دار و چادر سر کرده بود و کلی ریش داست عاشق فیونا شده بود!

یه دستبند با نگین آبی انداختم دستم و دوباره دادم صاحبش!

یه تابلو هدیه تولد که ست یه لیوان بود و هر طرحی رو لیوان میفتاد رو منعکس می‌کرد، خانمه با دست‌هاش سایه بازی کرد و یه بالرین رو روی لیوان انداخت و همون سایه روی تابلو منعکس شد...

دیشب هم خواب خونه بی بی می‌دیدم... زیاد چیزی یادم نیست ولی تا ابد بخشی از من تو اون خونه زندانیه...