از رفتن ها!

تو گروه دنبال چیزی بودم، چقدررررر دختر دورویی تو!

یا خربزه اعظم:دی

خوشحالم از تیممون رفتی!

واقعا من کم حاشیه از نبودن تو تماما حاشیه خرسندم!

+این خزعبلات چیه خواب می‌بینم؟

++مغزم به جایی رسیده خودمم گول می‌زنه! اخه؟

ولی نمی‌دونم چرا گریه‌م میاد!

حس می‌کنم هیچ چیز رو، چه مثبت و چه منفی حس نمی‌کنم...

شاید هیچ وقت حس نمی‌کردم و فقط خواستم!

شاید اینکه درک نمی‌شم، یعنی من مشکل دارم...

یا یه ادم ...

از هر دری ...

+سفر امروزمون کنسل شد :(

++بعضی وقت‌ها بهتره صبر کرد از یه موضوعی بگذره بعد راجع بهش صحبت کنی!

+++ من هیچ جوره با ادمای قمپز درکن، قربیا، پزدهنده، فخرفروش و نگاه از بالا به پایین کنار نمیام؛ یکی از همکارهام دیروز داشت موضوعی رو نقد می‌کرد یهو گفت ما قشر کارگر نیستیم که با ما اینطور رفتار بشه؛ گفتم البته که انسان بودن مهمه و فکر نمی‌کنم مهم باشه چه قشری باشیم!!! کاش یه شات گان داشتم اینایی که فکر می‌کنن چیز خاصین رو خلاص می‌کردم!

سر پیری و...

کم بدبختی دارم، این آلرژی یهو چی می‌گه سر میانسالی!

ارزشش رو‌داره اینقدر عطسه کنم؟ اینقدر خارش گلو و چشم گوش داشته باشم؟ اره؟ خب پس هیچی :/

احوال پرسی؟ تو بگو!

مدت‌ها از وقتی که این وبلاگ برو بیا داشت می‌گذره، از زمانی که کلی با ذوق کرکره رو می‌دادم بالا و دنبال نقش لبخند زدن بودم، به هر نحوی یا بهتره بگم به تنها نحوی که بلدم! همدلی! دوستای خوبی اینجا پیدا کردم که الان طبق قانون عدم بقای دوست و انسان؛ ازشون خبر ندارم و چند نفری هم هنوز هستن ! دلم بیشتر از همه برای بابالنگ درازم تنگ شده و هنوز گاهی خوابشو می‌بینم و یا اهنگ‌هایی که بهم معرفی کرده یا فرستاده تو پلیرم پلی می‌شه و لبخند میاره روی لبام! انگار اینجا فقط من نقاش لبخند نبودم!

باری؛ یکی از بلگفایی ها که نمی‌دونم باید لینک کنم یا نه، پستی با عنوان " این پست برای توعه" گذاشته بود و خب منم دلم خواست! به یاد قدیما و حرف‌های بسیاری که اینجا زدیم، غم ها و شاذیامون!

دوست من قدیمی یا جدید، خاموش یا روشن؛ این بار تو بگو!

+اسم واقعی یا غیر واقعی مهم نیست!

۷

ای مردی که روی کاناپه خوابیدی چون تا نصف شب کار کردی جلو لپ تاپ و نیومدی رو تخت که بدخوابم نکنی، ایا می‌دانی که شد هفت سال از اولین "دوستت دارم" هامون؟

من

با عجله بیدار شدم که اماده شم برم سر کار و یادم نبود تعلطیلم! پیام خواهرم رو لایک کردم، پرسید بیداری؟ شروع کزد به انرژی دادن که پاشو صبحونه درست کن، میز بچین و خوشگل کن!

قیافه من؛ =()

یعنی ما دونفر دو قطب مخالف همیم، این زن خدای این کاراست، می‌گه پاشو پنکیک درست کن، خوشی های کوچک فلان و فلان :دی

اون روز دوستم می‌گفت پنج بیدار میشه چون باید موهاشو اتو بزنه بیاد سرکار، بعد موهاش تا کمرشه! من موهام کوتاههه و چون کوتاهه می‌تونم شونه بزنم ( موهام فره و اصلا شونه بشو نیست) بعد فکر میکردم خیلی خانوم هستم که شونه میزنم :دیییییی

خواهرم می‌گه من بعنوان روانشناس ازت عکس می‌خوام!

عکس سقف رو براش فرستادم:دییی

بچه بودیم همیشه حرص می‌خورد از دستم، بهم می‌گفت تنبل، چون خیلی بچه ارومی بودم به نظرش تنبل بودم! الانم علاقه ای به خیلی چیزا ندارم و از همراهی جریان عام خوشم‌نمیاد! ترجیح می دم با پولام برم سفر تا هر روز کلی لباس بخرم و دورم شلوغ باشه! از خریدن و داشتن بیش از حد بدم میاد! از اینکه هر روز یه انگولکی خودمو بکنم بدم میاد! همین چهره ای که اروم اروم داره جا میفته رو دوست دارم! همه موهای سفیدم که وقتی می.بندمشون از زیر بقیه موها میان بیرون رو دوست دارم! ورزشو شروع کردم که پیری سختی نداشته باشم و کارم برام اسون بشه! شصت کیلو یا پنجاه کیلو بودن برام مهم نیست!

خواب دیدگی

خواب دیدم راهی اصفهانیم، این بار خلاف عید تو یه محله قدیمی دنبال خونه ایم، در حدی که ون رو هم بعنوان خونه در نظر می‌گیریم، تو ناراحت بودی که سرمایه دارا خونه ها و مسافرخونه های قدیمی رو تخته کردن، یهو یه زوج پیر بهمون پیشنهاد دادن تو یکی از اتاقای مسافرخونشون بمونیم، به خانمه گفتم قدیمی بودن مهم نیست می‌خوام تمیز باشه و یه دونه اتاق بسه! بردنمون تو اتاقی که پر از شعله های گاز دیواری بود، اقا گفت این خونه سیستم برق و گازش به هم وصله وقتی چراغو روشن کنین رو دما تاثیر می‌ذاره! اما شعله ها کاملا روشن نمی‌شن برای روشناییون باید کبریت بزنین!زیاد ازمون خوششون نمیومد و چهره هاشون گرفته بود، خانمه یه اشاره ریز به همسرش کرد، فکر می‌کردن تو منو کتک زدی! من یهو چشمم به پام افتاد که زیر زانوم مثل همیشه کبود بود! یهو زدم زیر گریه که دیدی مانتو بلندمو نیاوردیم؟ میخواستم بپوشم و حالا چکار کنم؟

تو سعی داشتی ارومم کنی ‌و داداشم هم حرفای الکی می‌زد!

هر چقدر شما ها بیشتر حرف می زدین من بیشتر گریه می‌کردم :/

اقا شبیه اکبر خ.رمدین بود! داخل خونه و تمیزی بیش از حدش شبیه خونه مادربزرگ پدریم بود که بیست و چند ساله ندیدمش... حتی همون بو رو می‌داد!

خانم و اقا پشت یه میز تو کوچه کار می‌کردن و همه جا روشن بود!

اندر احوالات

دیشب بالاخره متنی که گاندولف ازم خواسته بود بخونم رو براش خوندم و فرستادم، فکر کنم رو ویدئو معرفی شرکتشون می‌خواد بذارتش، فایلش تو ذهنم باز مونده بود! امروز باید یه سری مطلب اماده کنم برای بچه‌ها! درس دادن به بقیه بهترین راه یاد گرفتن خود ادمه! اینجوری برای امتحانمونم هم اماده می‌شم! یه فاز جالبی رو سیر کردم برا امتحان؛

اول: مال خودمه اون پست، معلومه من با سوادتر و مناسب ترم! دانلود کتاب مدیریت سازمانی!!!!! چگونه مدیر خوبی باشم؟

دوم: نکنه با اینکه امتحانمو بهتر می‌دم انتخابم نکنن چون تجربه فلانی بیشتره؟ نکنه من اصلا اماده نیستم، من اصلا کوچولوم و به دذد این پست نمی‌خورم، اون از من مدیر تره؟

سوم: حالا من یا اون؟ چه فرقی داره؟ اگه امادگیشو داشته باشم‌ می‌شم و اگه نه هم خب نه! درسامو می‌خونم و سعی می‌کنم رفتارم بهتر باشه، استرس و نگرانی هم نداریم!

تقریبا یک ماهه دارم می‌رم باشگاه و الان که این متن رو می‌نویسم مفاصل انگشت‌هام درد می‌کنه، که البته بیشتر به خاطر اینه که چند روز پیش با خودم لج کردم و یه کار نیازمند به زور رو انجام دادم سر کار و خب دستم پینه بسته! ولی در اخر از خوشحالی بلند داد زدم که بلههههه تونستم من می‌تونممممم:دی ( تنها بودم و کسی نبود) خیلی حال داد و در مسیر افکار حالت سومم بود!

چقدر ادم سمی ترسناکه اقا! این ن، از وفتی رفته دنیا برای ما هم تیمی‌هاش روشن شده! از منافق بودن و از دور خوب بودنش همینو بگم که ادمای دور ابراز دلتنگی می‌کنن براش! اماااا ما؟ ازاد شدیم ننه:))))))))))

فیک یا فید یا ری ال؟

در حالتی‌ام که بیشتر چیزا به نظرم فیک میاد، با توجه به شامه خربزه ای که دارم می‌تونم به افکارم باور داشته باشم و خب فیکه اقا!

آره؟

اون از ظهر، اینم الان دیگه داره باورم می‌شه!

منم بودم این کارو می‌کردم؟

:((((

کم نمیارم که!

خربزه یواش

حالم خوبه

دارم تمرین اهستگی و پیوستگی می‌کنم.

ارامش خوبیه :)