از ۴۰۲ به ۴۰۳
اخرین شب چهارصد و دو، همین الان میتونم از خستگی بیهوش بشم.
امسال سی ساله شدم. حس عجیب و غریبی نبود اما تصمیمعجیبی به همراه داشت برام. شب تولدم تصمیم گرفتم کمی به زنانگیهام اجازه بروز بدم و کمی صورتی بشم! و تا اینجا کمی تونستم لبخند بزنم!
هدف پارسالم این بود که احساساتمو نشون بدم، چند باری که خیلی عصبی بودم تونستم کمی درباره احساسم صحبت کنم!
پارسال روی روابطم کار کردم، سعی کردم با ن. دوست شم که نتونستم. ن. مثل یک نفرین بود و کاری کرد که حالم اینقدر بد شه که گریه کنم! بفهمم ادما گاهی فقط برای سو استفاده باهاتن، بفهمم هیچ چی از هیچکی بعید نیست البته ع. هم این اخر سالی مهر تایید این جمله رو تو ذهنم و شاید حتی پیشونیم زد! درس خوبی از سعی کردن برای دوستی گرفتم؛ اینکه کافیه اجازه بدیم ادما در شرایط مختلف خودشون باشن!
فهمیدم دوستیای قدیمی مثل البوم خاطرات شیرینن، اما شما دیگه ادم تو اون عکسا نیستین...
سالی که با مرگ عزیزانم شروع شد و بعد از اون قهری که تبدیل به قطع رابطه شد! دیدم با چشمهام که ادما چقدر میتونن بدجنس باشن و تو رو داخل چیزی کنن که ربطی بهت نداره فقط برای اینکه کسی که دوستت داره رو برنجونن! دیدم که جان جلوی همه برام ایستاد انگار باید تا اخر عمر تاوان انتخاب کردن من رو بده!
دیدم که اسم و نسبت تقدس نمیاره، حتی احترام هم نمیاره! یکی از حرف زدن درباره احساساتم توی همین حیطه بود که تهش لرزش گرفتم!
دیدم که جان بین صد ها نفر نمره علمی و عملی تاپ اورد و برای نژادش رد شد، برای اینکه نمیره نماز جمعه! با چشمهام دیدم برای تفاوت هات تخقیر میشی! دیدم برای کاری که عاشقشی باید بمال باشی نه متخصص!!!
سالی که کمی دست از خودم رو دست پایین گرفتن برداشتم و شروع کردم به مطالعه و خب عالی بود! شاید دستاورد مهم فردی امسال بود.
سالی که ارتباط و فضای مجازی رو به حداقل رسوندم، حالا حالم بهتره!
امسال سالی بود که مامانم جانم و من و رابطهمون رو درک کرد. نگم از رضایت و لبخندش :) حتی اخیرا بابا هم بهتر شده، ما دوریم و ارتباط گرفتنمون سخته! بخصوص که تفاوتهای فاحش داریم!!! من و مامان پری هم به هم نزدیک تر شدیم، با هم هر دو بار رفتیم بازار و کلی حرف میزنیم با هم، اما پدر نقطه کور منه...
بگذریم!
یک سال دیگه هم پا به پای هم گریه کردیم، خندیدیم، دویدیم و برای هم اهم بودیم!
فکر کنم جدی جدی امسال بزرگ شدیم، اولین سالیه که پیش مامان بابام، نیستم! مامان میگه غیبتتونو کردم که دو ساله این جان و فاخر برام هفت سین میچیدن حالا نیستن (یعنی بیست سال نه اما ده سال قبلش که بنده تنهایی میچیدم هیچ)، سفره هفت سینمون رو چیدیم و جان داره کتاب میخونه، شب اخر سال برام فیلم ژانر مورد علاقهمو دانلود کرده و منتظره برم، ببینیم حس ششم چیه؟