رنگ پریدگی
اینقدر گریه کردم که سبک شدم اما چشمهام سنگین شدن...
اینقدر گریه کردم که سبک شدم اما چشمهام سنگین شدن...
من از تنبلی رنج میبرم!
شدیدا!
اون چیزی که توی ذهنمه وتواناییشو وارم رو انجام نمیدم؛ اهمال کارم و کمالگرا و تنبل! اصلا نمیدونم تاثیرات چی تو گذشته و کنکورمه که ازون سن دیگه نشده بشینم و از خوندن واقعاااا لذت ببرم!
من میدونم خیلی توانام ولی لعنت به بلند پروازی و اون حسی که نمیدونم چیه!
بالاخره بعد کلی صغری کبری چینی نشستم امروز جلوی لپ تاپ که بنویسم، مدام تو کتابا و مقالهها گم میشدم، چرا که کمال گرایی منو کشته! حالا به هر نحوی یه سری مقاله دانلود کردم و اومدم شروع کنم دریغ از یک پاراگراف! مدام استرس میومد گر میگرفتم و دلم میپیچید! مثل وقتی دبیرستان بودم، قبلش من خیلی کتابخون بودم، اروم بودم و بی استرس! همه چیز ازون مدرسه تیزهوشان کوفتی شروع شد! ححم بزرگی از استرس شدم که مدام نگران و بیقرار بود! تا امروز رهام نکرده! موقع امتحانام موقع خوندن رمان، موقع درس گوش دادن، موقع کنکور ارشد، موقع مصاحبه، موقع نوشتن سند کاری، موقع خوندن زبان، موقع دفاع و الان موقع مقاله حتی موقع ویرایش پایان نامه! لعنتتتتت به همهش!
من تو سن کم همه کتابای کتابخونه محلمون رو خوندم،عاشق خوندن بودم و برای خودم بود همه چیز اما کنکور و رتبه و تیزهوشان و معدل منو نابود کرد...
برای همین برای دل خودم و برای درمان خودم میخوام یاد بگیرم و بنویسم! برام مهم نیست استادم چقدر غر بزنه که گفتی زود اماده میشه و ... میخوام به علاقههام برگردم! خسته شدم از نخوندن و فرار کردن از چیزی که نمیدونم چیه؟!
چرا نمیتونم؟
از استرس گر میگیرم موقع نوشتن!
* طاق ثریا از چاووشی
احتمالا از کم خونی رنج میبرم! دو سه ماه پیش چکاپ شدم و همه چیم سر جاش بود! اما چند روز پیش خم بودم چیزی رو بریزم که دنیا چرخید و چند لحظه کاملا قطع بودم! و کل اون روز مدام گیج می رفت سرم، شبش از سر کار برگشتم و زود خوابم برد، دیروز تقریبا چهار بعد ظهر خوابم برده و جان تا صبح امروز بیدارم نکرده! چهار صبح بیدار شدم در حالیکه نمیدونستم کجام! کیام؟ و اصلا چه زمانیه! یکم فکر کردم و فهمیدم بعد ناهار برگشتم، و خوابم برده الانم چهار و بیست دقیقهست ، اما یکم به ساعتم خیره شدم که اگه عصر بود مینوشت شونزده! دوازده ساعت خوابیده بودم! و تو فکر باز خوابم برده تا هفت...
از خوابهام که نگم براتون...
البته این هفته فشار کاری و استرس غیر کاری و کاری روم خیلی زیاد بود!
هیچی دیگه باید یکم بیشتر مواظب خودم باشم!
احساس غم و دلتنگی عجیبی دارد روحم را میخورد؛ حس همیشه تنها ماندن و همیشه بی دوست ماندن دارم! حس میکنم همه ادمها عجیب غریبند و شدیدا منفعت طلب و زیر و رو کش!!!
کاش میشد همین الان مرخصی بگیرم و بروم خانه سبز، اینکه میدانم تو خانه ای هم حسم را تشدید میکند! با یک اتفاق کوچک اینطور حس از پشت خنجر خوردن دارم، اینجور وقتها دلم کارهای خرکی میخواهد، احتمالا با کار های خرکی خودم را تنبیه میکنم! اما تا کی خودم را تنبیه کنم؟ بنظرم باید اول اول اولش با خودم دوست شوم! دست خودم را بگیرم ببرم یک گوشه ای و سخت در آغوشش گریه کنم! گریه ام میگیرد! دلم گرفته و بغض دارم و همه این ها کمتر از چند ساعت است یقه ام را گرفته اند...
قرار نیست آدمهایی که در زندگیمان بوده اند را فراموش کنیم چون قرار نیست دچار زوال عقل شویم، بلکه قرار است مدام تغییر کنیم و بالتبع روحیات و احساسمان هم!
به سیر آدمهایی که به عنوان کاندید عشق(این عبارت را همین الان ساختم، از روزیکه در جرات حقیقت گفته ام سه بار عاشق شدم" مدام فکرم درگیرست که ایا واقعا عشق بود و اگر نبود چه بود ) در زندگیم بوده اند فکر میکنم اولین ادم حاصل بی تجربگی و شوق من برای عاشق شدن بود که خب واقعا دستم درد نکند با انتخاب بدترین ادم ممکن! نفر بعدی حاصل غریزه بود یک مرد هیکلی غد و ثروتمند که سر همه چیز غیرتی میشد انگار ژنهای غار نشینم برای بقا انتخاب کرده بود و خب در نهایت عشق! درنهایت تو! تو که جانم شدی و هر وقت در اغوشم میگیری انگار همه دنیا میمیرند و ما میشویم بازمانده!
خب همه این اسمانها و ریسمانها را بافتم که بگویم دیروز تو .... و من در جواب حرفت گفتم که ... ( حرف هایی که در راه برگشت از مرکز خرید زدیم در حالیکه بسیار گرم بود و پیاده گز میکردیم!)
و امروز مردی شبیه به انتخاب غریزیم در غرفه بغلی نشسته بود و دخترها گفتن فاطمه اونووووو و من حقیقتا ککم نگزید فقط عکس انتخاب غریزیم با کروات و کت شلوار در هواپیما که بسیار شبیه به این مرد بود یادم آمد و خب حسی نداشتم! چرا که از غریزهها عبور کرده ام!
بله من روزی از عشق بی چون و چرایی که به پای یابویی ریختم خسته شدم و با غریزه ام وارد رابطه ای شدم، هر چند ادم بدی نبود ولی ادم من نبود! چرا؟ چون من تغییر کرده ام و میکنم و یاری برگزیده ام که با من است! یاری که میفرستدم میان جمعها و با من می اید تا با مردم دوست شوم و تغییر کنم! آه جان چقدر خوب است که دارمت! میان همه هیکل های باشگاهی کت شلوار پوش شاسی بلند دار من عاشق تو ام! تو که لپ هایت جان میدهد برای بوسیدن و گاز گرفتن! تو که تیشرت سبز میپوشی و موهای طلایی لختت را انجوری که دلم میرود سشوار میکشی! تو که شاسی بلند و کوتاه نداری، اما دوتا پا داری که همراه هر راهی که بروم است! آخ جان من دلم برای چشمهایت قنج میرود! برای شعرهایی که برایم مینویسی!
بیا و بخاطر دل خودت این کارو انجام بدیم؟
مثل امروز که بخاطر دل خودت بالاخره ژل خریدی بزنی موهات؟
بیا خربزه بیا!
اخه برق رفته الان لپتاپم دست جانه، گوشیمم شارژ نداره که، با همینقدر شارژ بیا شروع کن! بذار ببینی میشه و میتونی!!! تو که نوشتنت خوبه، چرا از نوشتن فراری شدی زن؟ حالا انگلیسیه که هست چک میکنی دیگه!!!
شده صبح زود پاشو و شب دیر بخواب و سر کار از هر لحظه استغاده کنی بنویس این لعنت شده رو!
چرا با خودت قهری؟ چون نمیدونم خودم کیه :(
چون بین این سبز و سفید و اون سیاه و تیره موندم...
نمیدونم قراره مهندس صنعت باشم یا ریسرچر دانشگاه! میترسم از انتخاب و بعدش...
دلم سازمان هم میخواد و خب...
بیا و بخاطر دل خودت این کارو انجام بدیم؟
مثل امروز که بخاطر دل خودت بالاخره ژل خریدی بزنی موهات؟
بیا خربزه بیا!
اخه برق رفته الان لپتاپم دست جانه، گوشیمم شارژ نداره که، با همینقدر شارژ بیا شروع کن! بذار ببینی میشه و میتونی!!! تو که نوشتنت خوبه، چرا از نوشتن فراری شدی زن؟ حالا انگلیسیه که هست چک میکنی دیگه!!!
شده صبح زود پاشو و شب دیر بخواب و سر کار از هر لحظه استغاده کنی بنویس این لعنت شده رو!
چرا با خودت قهری؟ چون نمیدونم خودم کیه :(
چون بین این سبز و سفید و اون سیاه و تیره موندم...
نمیدونم قراره مهندس صنعت باشم یا ریسرچر دانشگاه! میترسم از انتخاب و بعدش...
دلم سازمان هم میخواد و خب...
همه میدونن من بارون ندیده ترین عاشق بارونم! یکی از رویاهام امروز تیک خورد...
وسط اون همه گل بودیم و بارون اومد! گلدونامونو خریدیم و با یه جمله راضی شدی تو بارون تا خونه پیاده بیایم، چرا اینقدر نگران منی که سرما بخورم؟ اینقدر سوسولم در نظرت؟ خب هستم ولی بارون بهار با دونههای درشت و هوای گرم که سرما خوردن نداره جان!
من پایبند هیچ دین و مذهبی نیستم، درمورد خدا هم بیاید حرف نزنیم با هم! من خودم خدا و چهار چوب خودمم.
داشتم وبلاگی رو میخوندم که کاملا با نویسندهش از این نظر مقابل همیم؛ چند شب پیش حرم بوده و خب عکس گذاشته بود و متنی درمورد همین موضوع هم نوشته بود!
چند لحظه روی عکس موندم، هوای خرداد و عکس تموم تابستونای عمرمو اورد جلوی چشمم، من خراسانیم و مگه میشه خراسانی باشی و تا تعطیلات نخوره هلک هلک نری مشهد؟ تو گویی شمال مردم تهرانه برای مردم خراسان! دلم برای اون موقع تنگ شد، همین که تابستون میشد هی میپرسبدیم بابا کی میریم مشهد؟ تا وارد مشهد میشدیم بابا میگفت بچهها حرمو و بعد همه سرک میکشیدیم تا ببینیم و خب من حقیقتا هیچ وقت موفق نشدم و شبیه کاراکتر جویی الکی سرمو تکون میدادم که عه آرررره و سلام میدادم! پدر معلم بود و ما تابستونا میرفتیم اسکان فرهنگیان که بیشتر مواقع مدرسه های مفروش بود!!!
یادمه با خالهها هماهنگ میکردیم و میرفتیم بعد همه چون معلم بودن، یه مدرسه میگرفتن و دور هم بودیم! شبای تابستونی، کوهستان پارک و بعد تر پارک ملت و حرم رفتنها! مهمونی دعوت شدن ها...
من بیشتر از نماز خوندن نشستن موقع نماز خوندن بقیه رو دوست داشتم! نماز جماعت و اون سکوت و زمزمه ها و هوای غروب... پیرزنایی که برای یه وجب جا دعواشون میشد و هیچ وقت با عقل و عرفانی که درگیرش بودم جور درنمیومد، باری دلمان برای مشهد تنگه! و این از من بعیده! امسال میخوایم مامان جانو ببریم زیارت دلش باز شه! و البته اگه بابا بیاد!
+فرتا جانم دارم راه حلت رو اجرا میکنم، تا الان فکر کنم پنج ماه ثبت موقت شد، ممنونم🌻
نوشتنم نمیآمد، دیگر "دلم نمیکشید" بنشینم مقابل صفحه سفید و ببافم! مغزم خالی و قلبم خالی تر! دلم بافتنهای طولانی قدیمم را میخواهد؛ و یک عالمه دوستی که اینجا داشتم...
نمیدانم دچار زرق و برق دنیای بیرون و آدمهای نزدیک ( از جهت فیزیک) شده ام یا بی دوستی اینجا آزارم میدهد یا واقعا دلم و مغزم خالی شده اند و دیگر چیزی برای بافتن ندارم!
هدف بزرگ امسالم بهبود رابطه با اطرافیانم است! به خصوص سر کار! چون من اساسا مشکلی با نزدیکانم ( از جهت غیرفیزیکی) ندارم! مشکلات من در صفر و یک بودن رابطه با افراد جامعه مثلا همکارانم است؛ یعنی نمیدانم کی باید ناراحت شوم و کی نه، حالا اصلا این به کنار اصلا نمیدانم ناراحتیم را چطور بروز دهم! یا میزنم میترکانم یا هم سکوت میکنم که اخیرا و از وقتی بزرگ شدهام دیگر بیشتر سکوت بوده! دلم میخواهد مثلا وقتی کسی سوال شخصی میپرسد واضح بگویم سوال شخصی است اما نمیگویم و در بهترین حالت با جواب سربالا یا خنده در میروم و در بدترین حالت جواب میدهم و عذاب میکشم! که خب این خلاف قوانینم است، بعد باید قاضی که خودم با موهای از وسط باز شده فر است؛ حکم تعیین کند که بله به مدت سه روز متهم باید خود خوری کند و یا مثلا شب تا صبح کابوس ببیند!
آه خانم قاضی من اعتراض دارم؛ محکم چکشش که سرش یک خربزه است را روی میزش میکوبد جلوی میز منبتی با طرح ترازوست که روی کفههایش خربزه قرار دارد؛ یعنی خربزه مینز خربزه! و خب در نهایت با صدای بسیار زیرش اعتراض وارد نیست را اعلام میکند!
حسابی از ادمها بریده ام، این راه سخت است خانم قاضی، خانم قاضی آدم ها مرا گیج میکنند و زنها بیشتر! بله بله بله من هم یک زنم! من اما خربزه ام یعنی کایمرم، کایمر یعنی نه اینوری نه اونوری! یعنی ر... ببخشید یکهو وسط اعترافاتم شعاری شدم! هر چه باشد پدرمان میگوید ما کمونیستیم و خب کمونیست رفت و ما خندیدیم، اما شما نخندید ما جایی نمیرویم! هستیم در خدمتتان و این وبلاگ همچنان مامن و جالیز خربزه است...
بچه ها چجوری میتونم نوشتههامو ارشیو کنم و همین جا بنویسم؟
بدون حذف و این کارا:دی
نشسته بودم جلو دربالکن، تو گوشی بودم ولی حواسم پیش تو و تعمیرکار بود که داشتین تو شرایط سخت و اویزون درباره زندگی حرف میزدین؛ اون وسطا میومدی اب و پذیرایی برای اقای تعمیرکار ببری، میومدی اون پشت منو نگاه میکردی میگفتی چرا اینقدر دوستت دارم
چشمای من که برق میزد...
شب های تابستون و این وضعیت گرد و خاکی آسمون منو یاد تابستون سمت خودمون میندازه، دلم گرفته و عصبی ام! شاید هم اره ... من...
واقعا خستهم و دلم یه اشک ریختن مفصل میخواد!
دلم جیغهای بلند میخواد!
دلم پرت شدن از بلندی میخواد!
...
+ پاسخ به کامنت: میلی به جواب دادن و تایید کردن ندارم.
چند ساعت خوابیدم!
این موقع روز!
خوابای عجیب...
انگار بخشی از وجودم توی زادگاهه همیشه، مراسم بود برای بی بی و عکس بزرگی تو قبرستون بود، من و جان شهر محل سکونت مامان بابا زندگی میکردیم و من خیلی نگران برگشتن بودم! حل شد! مامان برامون غذای عجیبی میپخت، خونه مادر پدر بودیم که سالهاست فوت شده...
قسمت بعدی یا شاید قبلی خوابم رو نمیدونم چجوری تعریف کنم :////
راننده ای که تو اتوبوس عجیبی که صندلی راننده بالاتر از بقیه بود داشت با فیلمی و دوتا موجود و ... و اون جنین که نمیمرد و اون موجود که نمیمرد :/// هر چقدر میفتادن و فشارشون میدادن تو فلان قسمت اتوبوس فایده نداشت :////
دنبال قاتل بودن پلیسا ...
و بعد ناگهان تو خواستگاری بودم! یه مرد که نمیشناختم! منو میشناخت و میگفت شما و خانم دلیر تو فلان دبیرستان بودی و منم همون دبیرستان پسرانهش بودم! دختر تهزان بود و بننظرم زیادی اختلاف سن داشتن ولی پسره تاکید داشت همسن منه! داییم ساکت نگاه میکرد! ن، هم بود! من میخواستم درباره خیلی چیزا با دختره حرف بزنم خیلی گوچولو بنظر میرسید، پسره حتی اسم روستاشونم گفت و اسم خودش محمد بود!
سکانس بعدی عکس دستاشون روز عقد بود که انداخته بودن تو روزنامه!!!
خب دیگه ما بریم قرمه سبزیمون رو بار بذاریم :/
صدای گنجشک و اذان و درونی که مدام خفهش میکنم!
دلم نمیخواد اصلا برم دانشگاهم اما از طرفی فارغالتحصیلی مونده...
لعنت بهش ...
به هم ربختهم!
حالم خوبه اما شب؟
دیشب تا صبح هی بیدار میشدم و توی یه حال عجیبی بین خواب و بیداری درباره جان افکار عجیب و توهم توطئه، توطئه بزرگ میومد سراغم! انگار نمیشناختمش و ازش میترسیدم اما نمیخواستم بفهمه! منتظرم شب بیاد ببینم چه در و گوهرهایی فشانده ام!
نگران خودمم، میترسم فراموشی بگیرم! خیلی ترسناکه ادم عزیزانشو نشناسه! الان که یادم میاد گریهم میگیره! یه شب دیگه هم که جیغ بنفش کشبده بودم جانو نمیشناختم! هرچی میگفت منم منم...
نکنه دیوونه شدم؟
:(((((
دلم میخواد اگه قراره فراموشی بگیرم قبلش به همه دوستام پیام داده باشم؛ الان به محمدرضا پیام دادم! کاش یه شماره از اقای پدر داشتم بهش زنگ بزنم و بگم یادم تو را فراموش ممکنه بشه! مثل شما که مارو ...
حالم بده...