پر کن پیاله را!!!
با اینکه سرما خوردم اما حال روحیم خوبه، مثال نقض عقل سالم در بدن سالم هستم!
تاثیر هوای خنک و کار زیاده!
شاید هم ظرفیت افیونیم بسیار پایینه که با کلداکس و دیفین هیدرامین بالام!
با اینکه سرما خوردم اما حال روحیم خوبه، مثال نقض عقل سالم در بدن سالم هستم!
تاثیر هوای خنک و کار زیاده!
شاید هم ظرفیت افیونیم بسیار پایینه که با کلداکس و دیفین هیدرامین بالام!
حوصله بچهها رو ندارم...
چجوری آدمهای بزرگتر از من باهام خوبن و حوصلهم رو دارن؟؟؟؟
همه چیز خیلی به نظرم بچگانه میاد!
اگه فردا میتی کمان، اومد، با اعتماد به نفس بودی و به خیر گذشت، برات یه هدیه گوگولی میخرم!
میفهمم نگران موقعیتتی ولی بزرگ شو دختر!
+نیومد تو، گیشگیری گیدین::)))
++ مرسی که دیشب با اینکه مریض بودی نشستی درس خوندی، نرد😁
زیر گرمای کیسه آب گرم، در نکوهش معمولی بودنم آنقدر گفتم که بغضم شکست!
دلم میخواست یا رئیس فایزر بودم یا یک کسی به او تجاوز شده و مبتلا به ویروس و سرطان است اما حتی نمیداند ویروس اصلا یعنی چه، نه یک کارشناس دون پایه که از هر کس و ناکسی، حرف بشنود!
دلم میخواست یک استاد بزرگ ادبیات بودم، داستایوفسکی بودم یا کسی که اصلا نمیتواند بنویسد، تا کسی که رمان محبوبش را با اشک تمام میکند.
دلم میخواست موتزارت باشم، یا کسی که ناشنواست و تا به حال هیچ موسیقی نشنیده، تا کسی که از پنج سالگی در آرزوی نواختن بوده و با نشستن پشت وسایل کشاورزی و کمباین خودش را پشت پیانو خیال کرده، اما هیچ سازی دستش نگرفته!
دلم میخواست مونه بودم، یا نابینایی که رنگ را نشناسد، نه کسی که در نوجوانی ذوقش را گذاشت جلوی در تا زباله جمع کن کنکور با خودش ببرد...
دلم میخواست ماری کوری باشم، آنقدر که زیست و فیزیک را به جانم گره بزنم تا بمیرم، یا یک عقب مانده ذهنی که به سختی اعداد را مینویسد نه یک بیوفیزیک خوانده بی مصرف!
دلم میخواست مارلین مونرو باشم، یا یک صورت با معایب ژنتیکی ترسناک داشتم نه یک صورت گردالی ساده!
دلم میخواست ثروتمند ترین آدم دنیا بودم یا کسی که در دنیای کوچکش آرامش داشت، نه کسی که هشتش گرو نهش است و نمیداند پول بهتر است یا علم!
دلم نمیخواست اینقدر معمولی باشم...
کاش یه جای دورافتاده بودم و هیچکس جز خودم نبود...
من و من و من!
دو شبه اول خوابم که هنوز کامل نخوابیدم، یه سری زمزمه میشنوم که درباره یه انجمنه و من که وفادار و حتی عضو مهمی از اون انجمنم(یاد گل.زار افتادم)! دیشب پاشدم بنویسمش چشمام باز نمیشد فقط تکرار کردم با خودم! الان هم یادم نیست!
واقعا از خودم میترسم، آخرش یه جادوگری چیزی ازم میزنه بیرون! بگیر بخواب دختر چته؟
ولی اگه جادوگر بشم آتیشم خیلی ها رو میسوزونه، اولیششششش رو نمیدونم ولی یکیشون چیزه!
تو رویاهات مگه آدمها رو بسوزونی، توبا اینکه بهت برخورده بازم ....
دلنازک بیچاره :(((
Pms هستی که هستی، اگه با همین حال موفق بشی یعنی زن موفقی!
الانم بهت برخورده که خورده، نتونستی هم نشون ندی که نتونستی!
از لبخند های ملیح موقع مخالفت بدت میاد که میاد، یاد روباه بنفش میفتی ذهنت و دماغ کیپ سرماخوردهت بوی اصلاح.طل.بی رو میشنوه که میشنوه، پاشو و این یک هفته رو بترکون!
خوب درس خوندی امروز راضیم ازت بقیهش رو هم میخونی!
اطلاعات و دیسیپلین، یادت نره! با میتی کومان هیچ وقت نبودی که نبودی، ته همه این بند و بساط اونه، بالاخره که باید باهاش رو در رو بشی!!!
دلم میخواد یه چیزایی بنویسم، یکی نیست بگه هوس تعویض آدرس داری؟
دیشب نه خوابیدم از کله سحر بیدارم، دوباره نه بیهوش شدم تا یازده!
اومدیم دکتر!
هر وقت مریض میشم تا نرم زیر سرم، ولم نمیکنه:/
به بچهها گفتم حسابی بخونن و آماده باشن که میتی کمان میخواد بیاد، خودم این دو روز در حال مرگ بودم هیچ مطالعه ای نداشتم...
بعضی ها واقعا مشکلات اجتماعی گنده دارن!
س. چند هفته پیش که مرخصی بودم پیوی پیام داد که خانم فاخر میشه تو جلسه فلان مشکل رو هم بیان کنین، گفتم جلسه مگه شنبه اول وقته؟ گفت نه سه شنبهست! گفتم خب من نمیومدم شرکت؟
فکر کردم قضیه رو گرفته، الان دیدم دیشب دوازده و نیم پیام داذه تو سایت فلان درباره پایداری فلان ماده خوندم :/
حاجی من در نمیرم که بذار شنبه شه!
واقعا اخلاقیات جنبه مهم تری میتونه از علم داشته باشه، دیسیپلین داشتن خیلی مهمه!!! حالا مثلا بقول گاندولف س. مثل چیییی از من میترسه! تازه خوبه میترسه نمیترسید چجوری بود؟
خیلی سر مامان بابام غر میزنم که ما رو چرا اینجوری بزرگ کردین، ولی وقتی کارهای بقیه رو میبینم واقعا راضیم که رو ادب حساس بودن، حالا یکم زیاده روی کردن ما هرسه خجالتی هستیم ولی در کل راضیم!!!
تازه رفتار س. رو میبینم و اینکه معذب میشم از رفتارش، به خودم میگم بیشتر باید رو خودت کار کنی!
مثلا اینکه فقط دنبال اینم کارم راه بیفته نقطه ضعفمه، مدیر یکی از بخشامون میگه فاخرررر چرا نمیشینی؟ میگم آخه کارم کوچولوعه اجازهش رو بگیرم برم :دی ولی خب اگه بشینم و یکم هم بلندتر صحبت کنم بهتر باشه!!!
و آدمها بر دو نوعند؛ فراموش شونده و فراموش نشونده!
تبصره ۱: البته که محیط هم مهمه، ممکنه در محیطی فردی ترجیح بده اصلا دیده نشه چه برسه به فراموشی!!!
تبصره ۲: در مورد روابط عاشقانه قضیه کمی پیچ میخوره اما کلیت باز همینه!
موسیقی: بهونه از هایده
دلم میخواست اینقدر بند نداشتم، بتونم برمممم و برممممممم...
توی هیچ موردی آدم رفتن نیستم، حتی نمیتونم وبلاگمو ببندم!
انگار باید همیشه باشم، اون پنجره ای که همیشه چراغش روشنه! اینقدر موندنیم که خواب راحت ندارم، نیمه هوشیار! به چی اینقدر دل بستی؟
خربزه عاشق آش و غذاهای صاف، است!
فردا باز دوستان زادگاهش دور هم جمع میشوند و یک مدل آش صاف و صوف محلی هم قرار است بخورند، خربزه هیچ، خربزه حتی نگاه هم نیست! فقط آه است...
کاش هشت سالهم بود، هوا سرد بود و دیگ هایی که آدم را میشود در آن پخت باز روی آتش در حال قل قل زدن بود،پیرزن فرز ریز نقش با کمر قوس دار دستور میداد برایش،در دیگ را بردارند و بعد از چشیدن لبخند میزد...
سرما خوردم، فعلا خیلی ننداختتم امیدوارم آدم باشه! نمیشد ده روز دیگه بیاد؟ حتما با pms و صد و حضور همزمان میتی کمان طی پروسه باید میومد؟
تموم مردمان از میتی کمان میترسن، به ش. گفتم شنبه جلسه بذاره ....
امروز استراحت کنم فردا مطالعه؟
سرما خوردم، فعلا خیلی ننداختتم امیدوارم آدم باشه! نمیشد ده روز دیگه بیاد؟ حتما با pms و صد و حضور همزمان میتی کمان طی پروسه باید میومد؟
تموم مردمان از میتی کمان میترسن، به ش. گفتم شنبه جلسه بذاره ....
امروز استراحت کنم فردا مطالعه؟
حالا دلیل نمیشه من چون رشتهم بیولوژی بوده وقتی میگم روح رو قبول ندارم، بهم بگین چون زیست با شیمی گره خورده تا فیزیک!
اونم وقتی میدونین من گرایشم چیزه!
دارم روی خودم کار میکنم که مثل قبل تو مباحثه عصبانی نشم و بعد یهو ساکت شم و بگم بولشت!
اولین قدم رو برداشتم و زیاد نظر نمیدم، در مقابل بولشت هم سکوت میکنم، اول باید آرامشمو درست کنم و بعد کم کم یاد بگیرم چجوری حرف بزنم اصلا!
ساعت بلد نبودم، خودم را فقط با شهود هماهنگ میکردم! شبهای تابستان گاهی مثل آدمیزاد از مسیر در هال_حیاط_گاراژ _ ماشین و گاهی که اسرارآمیز بودنم گل میکرد از مسیر پرده توری_ پنجره پذیرایی_ ماشین خودم را به صدای گرمی میرساندم که قصه میگفت! گنجشکها را لالا میکرد و قورباغه را ساکت!
بیست و پنج سال میگذرد، حالا ساعت بلدم، همچنان شهودم از کار نیفتاده، باز وقتش که میشود دلهره میگیرم!
سالهای دبیرستان در آن خانه درندشت شببیداری میکشیدم و مثلا درس میخواندم، شب بیداریهایم شب گردی میشد و اشک و آخرش باز از ماشین بابا سر در میآوردم و شجریان، بابا دیگر پیکان نداشت، گاراژ دیگر آن اتاق سرپوشیده مخوف نبود، آن خانه خانه ما نبود، خانه من نبود، آنقدر افسرده و گم بودم که نمیدانستم آخرش عادت شبانه کودکی نجاتم میدهد... نمیدانستم شهود یا ناخودآگاه یا اصلا ایکس دارد مرا هدایت میکند...
پناه میبردم به غار امن کودکی و نمیدانستم باید خودم را در خودم پیدا کنم...
هفته آینده هفته سخت کاری، روحی، جسمی هست، بعد من این وسط حس سرماخوردگی هم دارم :(
*ا از چاووشی، هرچند زیاد با آهنگش کیییییفور نشدم.
+میدونی چرا خودت نمیخوای بگی؟ چون خودت رو لایق شادی نمیدونی!
_آخه جوجوووووو
*وقتی حرفهایی که از خودش یاد گرفتی رو بهش میگی
+ ازون کوکوهایی که مامانت درست میکنه میخوام!
- عهههه؟
+ خب چرا حسودی میکنی به مامانت؟
هیچی دیگه دارم ازون کوکوهایی که مامانم درست میکنه میپزم!
مامانم ازین زنهای محبوب و آرومه! در حدی که تمام خواستگاران سنتی من مامانمو دیدن، زنگ زدن(چونکه نمیذاشتم کسی بیاد)! داداشم میگفت این بنده خداها نمیدونن دختر مامان کیه؟ چه هیولاییه فکر میکنن یه خانوووم با وقار کدبانو قراره گیرشون بیاد :/
بازخورد مثبت ؛)
دارم بزرگ میشم فقط نباید قاطی کنم، آروم باید بشم.
آفرین خربزه، مقایسه نکن؛)
همونی که من میخوام، میشه! کن، فیکون!!!
امیدوارم درست شه همه چیز!
تو! الان ازت به اندازه یک عمر توقع دارم!
موسیقی: قصه لبهای یخ بسته از رامش