۸۱

امروز با حالت خوبی نیومدم خونه، اینقدر شوخی شوخی و خنده خنده حرف زدی که بهتر شدم

قدم امروز: تماشای ماه!

عادتی که از بچگی داشتم، بابا یادم داده بود...

۸۲

امروز روز پر اتفاقی بود، خوشحالم که دارم در جواب بقیه حرفمو می‌زنم فقط باید کمی از حالت دست نخورده خارجشون کنم و لطیف تر بگم!

امشب کمی طراحی کردم، قرار بود چندتا طرح ساده ساختمون بزنم و اسکیس زدن رو تمرین کنم؛ طرح حاصل یه اپارتمانه که پله های اضطراریش فقط یک طبقه رو شامل می‌شه اونم رو به پشت بوم؛ روی پله های اضطراری یه زوج همو می‌بوسن، روی ضلع دیگه یه جوونه که بال داره و خود ساختمون انگار دارای ارایه تشخیصه! البته که نسبت به نوجوونیم خیلی از نظر مهارتی پسرفت کردم! اما بازم وقتی طراحی می‌کنم اروم می‌شم و خودم رو بیشتر دوست دارم! خوابام شبیه طراحیامه...

+ بی ربط به پست فقط حسش نیست دوتا بنویسم:دی : کاش می‌شد پانچ رو از پهنا تو دهن منشی شرکت فرو‌ کنم! چقدر بی تربیتی؟؟؟ شغل تو یه جوریه که باید روابط اجتماعیت خوب باشه بعد تو حتی در حد من جامعه گریز حرف نمی‌زنی! البته با بعضی ها مدام بغل و بوسی؛ اینقدر رفتار این زن خارج از ادب بود که می‌تونستم از روش رد شم! به خودم قول دادم اروم باشم و لهش نکنم ولی قشنگ الارمش تو مغزمه که خربزه ممکنه بااین دعوا کنیاااا!!!! البته که هوا داره خنک می‌شه و منم دیگه آروم ترم و دعوام نمی‌شه:دی

۸۲

امروز روز پر اتفاقی بود، خوشحالم که دارم در جواب بقیه حرفمو می‌زنم فقط باید کمی از حالت دست نخورده خارجشون کنم و لطیف تر بگم!

امشب کمی طراحی کردم، قرار بود چندتا طرح ساده ساختمون بزنم و اسکیس زدن رو تمرین کنم؛ طرح حاصل یه اپارتمانه که پله های اضطراریش فقط یک طبقه رو شامل می‌شه اونم رو به پشت بوم؛ روی پله های اضطراری یه زوج همو می‌بوسن، روی ضلع دیگه یه جوونه که بال داره و خود ساختمون انگار دارای ارایه تشخیصه! البته که نسبت به نوجوونیم خیلی از نظر مهارتی پسرفت کردم! اما بازم وقتی طراحی می‌کنم اروم می‌شم و خودم رو بیشتر دوست دارم! خوابام شبیه طراحیامه...

+ بی ربط به پست فقط حسش نیست دوتا بنویسم:دی : کاش می‌شد پانچ رو از پهنا تو دهن منشی شرکت فرو‌ کنم! چقدر بی تربیتی؟؟؟ شغل تو یه جوریه که باید روابط اجتماعیت خوب باشه بعد تو حتی در حد من جامعه گریز حرف نمی‌زنی! البته با بعضی ها مدام بغل و بوسی؛ اینقدر رفتار این زن خارج از ادب بود که می‌تونستم از روش رد شم! به خودم قول دادم اروم باشم و لهش نکنم ولی قشنگ الارمش تو مغزمه که خربزه ممکنه بااین دعوا کنیاااا!!!! البته که هوا داره خنک می‌شه و منم دیگه آروم ترم و دعوام نمی‌شه:دی

هیولای نادانی

من به مرحله ای رسیدم که دیگه از بلاهایی که داره سرمون میاد متعجب نمی‌شم، جهالت ما رو خورده یه اب هم روش! تمام!!!

وگرنه این حجم از بی مغزی تو زمانه ای که اگاهی قابل دسترسه، لااقل برای شهرهای بزرگ؛ چه توجیهی داره؟

برای اگاه کردن قدم خیری قراره بردارم و دینم رو ادا کنم...

مغزم سوت می‌کشه!!!

چرا؟

رگ‌ها و نورها🌻

۸۴_۸۳

دیشب خوابم برده و ننوشتم! دیروز زنگ زدی و گفتی اگه رسیدی خونه و خسته نبودی؛ بریم لپ تاپمو بگیریم، رسیدم خونه و اصلا بدون فکر کردن به خستگی( چون اگه بهش فکر کنم نمی‌ذاره جم بخورم) گفتم بریم من خوبم چون می‌دونم این مدت تو خونه بودن داره روانتو داغون می‌کنه، خیلی ناراحت بودی که لپ تاپت درست نمی‌شه و نگران بودی که ضرر کردیم و چی می‌شه؟! ارومت کردم و کلی راه رفتیم به نظرم قشنگ ترین خاطراتمون پیاده رویامونه. هر چقدر لب و لوچه‌م رو اویزون کردم نذاشتی فست فود بخرم، امشب هم برام شام درست کردی گفتی ازین به بغد فست فود نداریم مریض می شی! دوست داشتنت رو دوست دارم :))))

85/86

با غر خواستم شروع کنم که مریض و بیچاره و ال بوده ام این دو روز!

ولی وسطش داشتم ناهار فردا را می‌پختم و جان را صدا زده بودم بغل دستم بایستد و ته‌دیگ تهچین که خودم برای بار اول درست می‌کردم را یاد بگیرد؛ ان وسط تر موسیقی گوشیم رفت روی اهنگ کردی و با هم رقصیدیم! کلی کردی رقصیدیم و من اینقدر به پاهای جان نگاه کردم که گیج شدم :دی

خلاصه نوشته غمگینم را پاک کردم!

امروز یک ایده جذاب به ذهنم رسید و قرار است کمی که کارهای جان سامان گرفت باهم شروع کنیم البته خربزه نیاز به مطالعه دارد قبلش :)

لو اقلك اني بحبك، الحب شوية عليك (۸۶)

نمی‌دانم قدمی که امروز برای فاخر برداشته ام چیست!

اما تو امروز وسط کار با من تماس گرفته بودی و جوابت را نداده بودم، چند دقیقه بعد زنگ زدم و گفتم جان من؟ گفتی "هیچی خواستم بهت بگم دوستت دارم."

توی شرکت قبل از راه افتادنم پیام دادی " من یکم بخوابم"

ارام وارد خانه شدم، داشتم لباسم را عوض می‌کردم از خواب پریدی نگاهم کردی و با پریشانی گفتی" دوستت دارم"

غم همه قلبم را گرفته از پریشانیت غمگینم، تا صبح باز بیدار بوده ای لابد... قربان دوستت دارم هایت بروم، قربان پریشانی‌ت بروم، چقدر این خانه بی تو تاریک است...

شام درست کرده ام و چای دارد دم می‌کشد، تو همه شادی من در زندگی هستی جان...

مادرانگی!

هفته‌های پیش رو تاریخ مهمی برای شرکت ماست، مدام درگیریم اینقدر که خواب های عجیب زیاد می می‌بینم! یادم باشه خواب چند شب قبلم که درباره سنندج بود رو هم بنویسم؛ دیشب من فارغ شدم! کجا؟ روی میز اتاق کنفرانس! البته قبل از دنیا اومدن نورچشمم بیدارشدم اما خیلی ترسناک بود! فکر کن با لباس بیرون روی میز وسط اتاق کنفرانس دراز کشیدی و همسر مضطربت دم در ایستاده؛ مدیر یکی از بخشا که خانم تنومندیه با کمک یکی از بچه‌ها می‌خوان بچه‌ت رو دنیا بیارن، ترسیدی و منتظری درد بیاد سراغت اما نمیاد:دی

خانم تنومند نگاه می‌کرد و می‌گفت عزیزم نگران نباش خیلی خوش زایمانی باز شده الاناست دنیا بیاد و تو کاملا به هوش باشی! حس کردم کیسه ابم پاره شده و خیس شدم! بعد هم داشتم با خودم حرف می‌زدم که امروز بیستو سومه یا چهارم؟؟ تولدش می شه کدوم؟ اما تاریخ میلادی یادم بود :/

!

خربزه ای با پوست کلفت اما قلبی ابکی!

داشتم توی اسکرین شات‌های قدیمی دنبال چیزی می‌گشتم؛ کامنت جانا درباره لباس عروس، خانه، هدیه و ... را دیدم و البته قسمتی از کامنت زیری‌ش که اقای پدر برایم نوشته بود، بله من از عصبانیت کامنت‌های وبلاگم را نمی‌دانم چند سال پیش پاک کرده ام! اما حالا با ان دوتا کامنت قلبم مچاله شد و نمی‌دانم چرا یا می‌دانم چرا یکهو اشک‌هایم سرازیر شدند، خیلی‌ها معتقدند بسیار غیر لطیف و بی احساس هستم، اما خودم می‌دانم چقدر احساساتی و دیوانه ام، چقدر می‌توانم به کسانی که دوستشان دارم فکر کنم و برایم مهم باشند، نمی‌گویم کاش ان روزها تمام نمیشد چون بالاخره زندگی همین است! فقط ارزو می‌کنم همه ان‌ها که چراغشان در دلم روشن است، چراغ دلشان روشن بماند و از شادی موهایشان شکوفه بدهد، شکوفه خربزه!

۸۸ و ۸۷

دیروز هیچ چیزی برای نوشتن نبود، البته شاید هم بود! اینکه اون حجم کارو تا پنج تموم کردیم و اینکه جلوی دکتر واستادم و قاطی کردم! البته دیروز این قضیه برام منفی بود ولی امروز بهش فکر کردم و اروم بودم...

امروز متلاطم بودم تا ظهر رفته بودم کمک سش و فضا برام تنش داشت، یه اقایی اونجا بود که منو یاد مسئول ازمایشگاهمون می‌نداخت...

بعد ناهار با تیم خودمون بودم و حالم خوب بود...

امروز مامان می‌گفت داداشتو باید زن بدیم چقدر خندیدم ...

بهت نگاه می‌کردم و می‌گفتم بذار عاشق شه مامان، تنها چیزی که ادما رو کنار هم نگه می‌داره دوست داشتنه :))))

داری اواز می‌خونی، همه حوادث این یک سال رو از نظرم می‌گذرونم، ما کنار هم خیلی قوی هستیم :)

۸۹

برادر آلبوممون رو اماده کرده ^____^

داریم با هم شعر فارسی انتخاب می‌کنیم برای البوممون *_____*

۹۰

با گ، دوست شدم چون شبیه خودم بود! چون حرف مشترک داشتیم و البته داریم و البته شبیه خودمه!

امروز داشتیم با آ و گ، شوخی می‌کردیم، گفتم ادم خوب نداریم گفت اره و این حرف از همیننننن نقطه درسته و به من اشاره می‌کرد و می‌خندید. پاشد بره گفت اره ادم خوب نداریم ولی تو خیلی ادم خوبی هستی حالا می‌‌خوای نشنیده بگیر و رفت، داشتم چیزی می‌نوشتم و همون طور که سرم پایین بود اشک تو چشمام جمع شد ولی خودمو جمع کردم!

این ادم تنها دوست من تو شرکت بود و رفتنش واقعا برام غم انگیزه، دلم از الان براش تنگ شده و سعی میکنم بیشتر پیشش باشم...

دوست من تو امروز با این جمله که البته کمی بارش رو کم کردم و نوشتم چون ترسیدم ذهنم خواسته کلمه بهترین رو بشنوه و خوشش اومده باشه، قلبم رو خندوندی...

هرچند داری می‌ری...

91

امروز می خوام موضوع خانوادگی رو برای خودم حل کنم و بار بزرگی رو از روی شونه هام بردارم!

ادامه نوشته

92

امروز فهمیدم اینکه نتورکینگ قوی ندارم و ادم پرحرفی نیستم، نقطه ضعف کاری من نیست که نقطه قوت منه! شاید خیلی جاها با "چاکرم"، "نوکرم" کارم راه نیفته اما خب من ادم مرز دار و با ضابطه ای ام که این منجربه نظم خوبی توی کارم شده! امروز پیش صاد بودم تا اسناد رو باهاش چک کنم و خیی کارم راحت بود چون همه کارهام رو با فرم پیوست کرده بودم. صاد گفت توی پوشه‌ش فقط فرم های منه و تنها کسی ام که قانون رو رعایت می‌کنم.

اقای پدر در سرزمین‌های دور یا نزدیک!

دلم برای اقای پدر تنگ شده، امروز که ماری و مکس رو می‌دیدم حس کردم شبیه ما بودن بخصوص اونجایی که مدتی مکس نتونست به ماری نامه بنویسه و ماری از عصبانیت همه نامه های مکس رو از بین برد؛ دقیقا کاری که من کردم!

اما اقای پدر مدت زیادیه که دیگه نیست...

۹۳

امروز رو با غم شروع کردم قکر می‌کردم امشب چیزی بزای نوشتن نباشه؛ در هر صورت رفتم کمک ف و چون بخش متفاوتی بود کلی چیز یاد گرفتم ازش.

جان زنگ زد و غصه از قلبم رفت گفت وسایل استخرمو کی بفرسته و عجله داشت! خلاصه که دلش دووم نیاورد و گفت برات یه چیزی خریدم منم گفتم اگه حال داری خودت بیا و اون دور و بر باش تا من بیام و بعد استخر بریم بگزدیم! اومدی و تا نشستم توی اسنپ دادیش بهم=))))

از استخر رفتیم رستوران مورد علاقه‌مون و اونجا باز هم درباره اون موضوع صحبت کردیم!

یک اتفاق عجیب افتاد؛ مدیرمون،ش، گفت بشینید با هم رزومه ها رو ببینین و چند نفرو انتخاب کنین برا مصاحبه؛ یکی از رزومه ها برای مسئول آمایشگاهم تو ارشد بود ،یادتونه؟ اون آدم بیشعور رو یادتونه؟ ع و ح می‌گفتن یگیم بیاد یعد تو برو مصاحبه‌ش کن :دی

چقدر زندگی عجیبه! نمی‌دونم حس مثبتیه یا نه ولی به قول جان حس پیروزی کزدم! مقابل کسی که بی دلیل منو اذیت کرد! خودش و همسرش، یکی از فعال ترین‌های ورودی رو به دلایل غیبی ازار دادن در حدی که فقط ازون دانشگاه زدم بیرون و حتی هنوز برای تسویه نرفتم...

خیلی قلبم شاد بود، درست یا غلط؟

سایه بازی یا استرس

خیلی کلیشه‌ست این جمله اما انگار واقعیته که هرچقدر اصرار کنی دور می‌شی؛ البته اگه بخوایم دقیق تر باشیم اینحوری می‌شه گفت که برای رسیدن به چیزی باید آرامش داشت، استرس و اضطراب داشتن باعث می‌شه تصمیم های عجله ای و از روی جهل بگیری و مدام از هدفت دور شی! از وقتی که استرس روابط اجتماعی رو ندارم(بخاطر کنار گذاشتنش)، رابطه‌م با بقیه بهتر شده!!!!!

۹۴

این روزا که دارم به بقیه کمک می‌کنم کلا حالم خوبه؛ امروز بارون اومد و زیرش قدم زدیم!

روزی که بارون بیاد روز خربزه خانمه ^_____^

دنیای موازی

قبلا دلم برای کسی که نمی‌دانستم کیست تنگ می‌شد؛ حالا دلم سیگار می‌خواهد! منی که سیگاری نیستم! منی که سیگار حالم را بد می‌کند! حتما ان دلتنگی هم برای کسی بوده که حالم را بد می‌کرده...

۹۵

امروز به سین کمک کردم و سوالاشو جواب دادم.

کلا دختر خوش اخلاقی بودم و با بقیه جور بودم :دی

۹۶

امروز می‌خوام تایم بندی که برای رفتن به ارایشگاه مد نظرم بوده همیشه رو اجرایی کنم، غروب با جان می‌رم پیاده روی؛ دارم هر شب قبل خواب کتاب می‌خونم؛ شاید اهر هفته برم خونه و سوپرایزی میرم :::)))

97

امروز زنگ زدم استخر و درباره کلاساشون پرسیدم، گفت حضوری باید بیای، بلیط خریدم برای چهارشنبه ^____^

این اولین دوست داشتن خودم ::))))

2460

برام از اینکه دقیق و قوی هستم گفتی، گفتی حرف زدن بقیه چه مثبت چه منفی مهم نیست و فقط خودم مهمم و اینکه عملکردم باید همینجوری خوب بمونه، گفتی اگه خوب نبودم الان این خونه سبز نبود!

من مشکل دارم و خب معلومه، اما بیا خربزه یک بار برای همیشه این من رو دوست بدار! تو ادم عدد و محاسبه ای بیا ۹۷ روز اینده رو قدم قدم بیا سمت خودت!

۹۷ روز اینده رو چطور بگذرونیم؟ ::))))

کارنامه

الان یکهو فهمیدم از پارسال بعد عروسیمان به جز کار کردن و صاف کردن قسط و یک ماه ورزش کردن و خفه کردن خویش با فیلم و سریال، هیچ کار مفیدی نکرده ام! یعنی از مهر تا الان که مرداد است و دارد می شود یک سال! بله کلی اتفاق بد را هندل کرده ایم با هم و این چند ماه اخیر هم درگیر تلاش برای افزایش نتورکینگ و اجتماعی شدن داشتم، شکست را برای این مورد قبول ندارم باید یک کلوژر برای این مورد پیدا می کردم حالا شدن یا نشدن مهم نیست باید می رفتم داخلش و می فهمیدم ادمش نیستم تا فایلش را ببندم!

حالا می‌خواهم برای خودم بنشینم و دوره ای که گرفته ام را ببینم! می خواهم زبان بخوانم و کتاب دوشهر که بغل تخت است را تمام کنم! می خواهم کارهای مثبت کنم!

ن، می گوید با دیوانه تند حرف زده ام و خودم هم باورم نمی‌شودکه برای اولین بار در عمرم پشیمان نیستم! حتی وقتی پارسال به همکارم گفتم بی شخصیت عذاب وجدان داشتم ولی این بار نه! چرا؟ چون این زن بی تربیتی و وقاحت را به حد خود رسانده و خب ظرفم یا ظرفش پر شده بود! جالب اینست که خودش را برایم می گیرد و حقیقتا خنده ام می‌گیرد فقط! کاش کلا اینقدر رها باشم!

جان می‌گوید دیوانه شدیدا افسرده است، ح می‌گوید ولش کن اینو خدا زده :/

من اهمیتی نمی دهم از ادم پوچ بدم می آید...

شاید مثبت ترین کار یک سال اخیر را امروز کردم و ان مسئله خانوادگی را نوشتم تا برایم حل شود!

انسان از اول هم غارنشین بود!

حتی نمی‌دانم اسم حسی که دارم چیست؟!

تقریبا تمام کسانی که من را می‌شناسند ویژگی بارزم را عاقل بودنم می‌دانند؛ با این حال از مقدار احساساتم خسته ام! حالم از احساساتم به هم می‌خورد.

مدام عقلم سر احساسم را محکم در برف فرو می‌کند اما این جان سخت ...

کاش قابل برنامه ریزی بودم، مثلامی‌گفتم خب امروز چهارشنبه یازدهم مرداد است درجه احساسات صفر! بعد می‌رفتم سرکار و حرف و رفتار هیچکس ازارم نمی‌داد! یک ربات با قابلیت کاری بالا! با قدرت نشان دادن خود؛ آه چقدر از خودم را ارائه دادن بیزارم! اصلا به درک می‌خواهم صد سال سیاه فکر کنند من کار خاصی نمی‌کنم و این نیرو های جدید خودشان یکهو و مادرزادی این ها را یاد گرفته اند!

حالم از همه ادم‌هایی که می‌توانند احساسشان و خودشان را نشان بدهند به هم می‌خورد. شاید هم حسودی می‌کنم که اینقدر غیر قابل تحملند برایم و بعضی وقت ها می‌جنگم با خودم که جوابشان را بدهم! دلم گریه می‌خواهدو بغضی ام برای چیزی که نمی‌دانم چیست فقط می دانم به احساسم مربوط است!

دلم می‌خواست به هیچ چیز احتیاجی نداشتم و مدام سودای موفقیت در سرم نمی‌چرخید! که چه؟ که دست جانم را می گرفتم و می رفتم یک گوشه ای که کسی جز خودمان نبود مثلا غارنشین می شدیم! البته با این جسم‌ناقصم مطمئنم زود از انتخاب های طبیعت خط می‌خوردم! دلم می‌خواهد بروم کسی که برای اولین بار گفت " انسان موجودی اجتماعی است." را پیدا کنم و بعد بنشینم انحلالش را در محلول‌های مختلف تماشا کنم! خسته ام و هر چقدر سعی می‌کنم دور باشم فایده ای برایم ندارد! شاید ارزش گذاری های ذهنیم زیادی است یا مثلا زیادی انسانی! اینکه امروز پشت فلانی حرف میزنی و فردا می آیی می گویی وقتی بروم دلم برای ایکس تنگ می شود مغز من در کودکی مانده را می ترکاند دچار تناقضم می کند و دلم می‌خواهد با گ‌وینده جمله بالایی واکنشت بدهم!

چقدر خوب است ولی که می توانم بنویسم، این ویژگی مورد علاقه و البته کارآمدی درباره خودم است!

زندگی هورمونی یک زن

فقط اونجایی از آگاهی که می‌دونی نه افسرده ای نه دلت برای کسی تنگه و نه هیچی فقط پریودی!

تقریبا نصف عمرم از چهارده سالگی با پریود از دست رفته از یک هفته قبلش زود رنج و ناراحت و عصبی ام حینش هم درد هزار تیکه‌م می‌کنه!

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

کاش روزها از عصر شروع می‌شد!

انگار چیزی که از عمق قلبم بخواهم فرتی می‌شود! مثلا دیشب داشتم از خستگی می‌مردم، واقعا می‌مردم یک میله اهنی بزرگ را کرده بودند توی شقیه ام و از طرف دیگر زده بود بیرون و خون می‌چکید! توی اسنپ بودم و با مامان صحبت می‌کردم و راننده غر می‌زد که چرا نگفتی اینجا میان بر داشته و حرف از خاکی شده بود و مامان ان هزارکیلومتر ان طرف خط نگران شده بود که لابد راننده می‌خواهد دختر عتیقه اش را بدزدد! آهان داشتم از قلبم و ته‌ش حرف می‌زدم! دیشب واقعا آرزو می‌کردم امروز شیفت عصر شوم که صبح بخوابم قرار بود ش، کله سحر خبر بدهد و من با پرویی به مدیرم گفتم تو رو خدا کله سحر نه! و گفت باشه هفت دیگه بیداری که؟ ( بله خانه سبز با محل کارم یک وجب فاصله دارد!) گفتم باشه اما دلش طاقت نیاورده بود و ۶:۴۲ پیام داده بود صبح بیا و خب من پیامش را دیدم و باز خوابیدم! این خواب های عمیق در من سابقه نداشت از وقتی می‌روم سر کار و کارم حقیقتا یدی حساب می شود و هم زمان فکری اینطوری مثل ربات یهو خاموش می‌شوم! خواب بودم که ساعت ۷:۲۴ دقیقه زنگ زد و با خنده گفت خوابی؟ برو بخواب عصر بیا و من شاداب رفتم بغل جان که از گرما پناه برده بود به کاناپه، خوابیدم! توی همین خواب و بیدار ها فهمیدم قلبم کمی از پریشبش سبک تر شده! خیلی ناراحت و غمگین بودم و علاوه بر سردرد قلبم مچاله بود و یک سنگ که نه صخره انگار روی قفسه سینه ام بود!

شیفت عصر را دوست دارم،صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم، جان را با نگرانی فرستاده ام مصاحبه کاری و یک عالمه قربان صدقه اش رفتم، الان هم ابگوشت گذاشته ام! بوی زردچوبه ای که حبیب تعریفش را می کرد همه جا پیچیده!

بابا من همه عمر مدیون تو و لطف هایت هستم!

غم

موضوع خانوادگی رو باید بشینم و یک بار برای همیشه تموم کنم با خودم که هر وقت حرفی پیش میاد از کوره در نرم، این وسط جانه که ناراحت می‌شه...

الان غصه‌مند ترین ورژن خودمم، ناراحت از ناراحت کردنت...

خربزه اساطیری

کندن و مستقل شدن درد داره، از هرچی و هر کی!

ادما به اندازه کنده شدن هاشون قوین و من برای خودم اسطوره کنده شدن و اتیش زدن متعلقاتمم!

خداوندگار انداختن کیسه ها از بالن!