چرا اینقدر غر می‌زنم؟

فرض کنین من از خانم ایکس و ایگرگ هم زمان خوشم نمیاد، هر دو عزیزی رو از دست می‌دن؛ بعد من به اونیکه دستش بیشتر می‌ره فقط تسلیت می‌گم!

آیا من ادم ناجوری نیستم؟؟؟

خب هستم دیگه!!!!!!

هر چی میخوام قضاوت نکنم نمی‌تونم! یا من خلم یا شما ها زیر و رو کشی اسونتونه...

جان می‌گه چونکه ادما رو سیاه سفید می‌بینم دچار این حس می‌شم، خودم نظرم اینه که زیادی تو محیط مثبتی بودم، یا هم محیط از خود گذشته که خودخواهی برام قابل درک نیست...

واقعا علاقه به خود خوبه ولی اینقدر ... بودن رو بر نمی‌تابم...

+من: یکی از همکارامه

خربزه کو ندارد نشان از پدر

بابا رفت و حس می‌کنم نگرانمونه ...

مدام بدون اینکه جان بدونه بهم می‌گفت چیزی کم داشته باشی بهم نگی مدیونمی و من آب می شدم...

سرمو بالا نگه می‌دارم و امیدوار می‌مونم هر چقدر زندگی می‌زنه تو دهنم باز پامی‌شم، به خودم می‌گم عجب خربزه جونی هستی تو! از انتظار متنفرم! کاش زودتر معلوم شه...

این سخت جونی رو از بابام یاد گرفتم بله اموزشیه نه ارثی!

من ان خربزه مغرورم که می‌میرم و اینا!

فکر نمی‌کردم ولی هستم، من غدم ...

حسم بد نیست به بقیه ولی اذیتم! از دیدن روهای مختلف ادما خسته ترک می‌خورم!

بعد این وسط غرورم نمی‌ذاره به بقیه بگم چیزی ...

گل سفید، روبان زرشکی، کاغذ سبز

معشوقی که عاشق نباشه، بته! من می‌خوام خدای تو باشم! از منفعل بودن گریزانم!

+که بعدا بدونم: حرفامون تو کوچه بغل گلفروشی، شمال و ...

انزوا

دارم از ادم‌ها جدا و جدا تر میشم، مثل قبلا و این از نوشتن زیاد اینجا هم مشخصه! یک خربزه متعادل هم از من استخراج نمیشه! چته زن؟ یا اینوری یا اونوری نباش!

حوصله کسی را ندارم و مدام از حرف زدن پشیمون می‌شم با اینکه زیاد حرف نمی‌زنم! باید سکوتم رو بیشتر کنم و امشب قبل خواب برنامه‌م رو بچینم، سر کار وقت گیر میارم باید مطالعه کنم! وقتمو برای بقیه هدر ندم و و و ...

باید یاد بگیرم خودم و برنامه‌‌هام اولویت خودم باشیم!

زندگی کوتاه تر از این حرفاست خربزه خانم، دنبال دوست هم لازم نیست بری؛ به وقتش پیدا می‌شه!

ف، دوست خردسالی تا کنکورم هر ازگاهی توی اینستاگرام برام ویدیوهایی درباب دوستی‌های عمیق و قدیمی می‌فرسته، حس می‌کنم اگه نمی‌رفتیم اون شهر و زادگاه می‌موندیم برای هر دومون بهتر بود و ف، هم اینقدر در حقش ظلم نمی‌شد... هم اینکه شاید الان باهم داشتیم کیف می‌کردیم...

هر چند که بعد دعوت نکردنم توی عروسیش در حالیکه شمسی کوره حضور داشت خیلی غصه خوردم، من خب ادم پرسش نیستم اون موقع نامزدیم پیام داد و کنجکاو بود و خب بحث رفت اونوری و اتفاقی فهمیدم همه بودن جز فاخرالشعرای جان! اون لحظه برام دارک بود می دونی من اصلا ادم رفتن نبودم تو کرونا! ولی اینکه من رو با بقیه یکی می‌دونست و فکر کرد دعوتم کرده نرفتم خب اذیتم کرد...

حالا بعد چند سال فیلش یاد خربزه می‌کنه مدام می‌‌گه تو اینی و آنی! اخ اخ من هیچی نیستم ولی بیا عبور کنیم اصلا چرا دارم خزعبل می‌گم؟ اها داشتم می‌گفتم برای دوست یابی تلاشم رو کردم و تقریبا مقدر هم شد اما از حوصله فاخر خارجه و پشت این جمله یک دنیا غم دارم...

مرور

من قبلا اش رشته پختم ولی خیلی خیلیییی قبل و خونه مامانم که امکانات محلی و غیر محلی داره نه خونه سبز! فعلا رو گازه ببینیم چی تهش در میاد فقط می‌دونم به اندازه هیات آش پختم !!! زعفرون سابیده‌م تموم شده و حس سابیدن ندارم!!! صبح هم یه پنکیک جدید پختم و خب زیاد کلا پنکیک دوست ندارم خواستم جان خوشحال شه! رسپی گفته تو تابه دو رو و خب من حسشو نداشتم ظرف سخت کثیف کنم! همینقدر تنبلم! دوتای اولم خراب شد تا فهمیدم بخاطر لطافت بیش از حد باید درشو ببندم و جنتل رفتار کنم باهاش:دیییی

صبح داشتم خودمو مرور می‌کردم که نسبت به پارسال که هم رفتم سرکار، هم دفاع کردم، هم عروسی و هم خونه خریدیم امسال کار زیادی نکردم! فقط زفتم سر کار و اومدم! البته از ابان پارسال که همه اینا بسته شدن دیگه! یادم اومد اولش که از شرکت میومدم فقط می‌خوابیدم و فیلم می‌دیدم! یکم بعدش شروع کردم به غذا پختن! هم شام هم ناهار فردا! کم کم یاد گرفتم یکم به خودم هم برسم! یه مدت باشگاه رفتم و الان دارم یاد می‌گیرم چطور خونه رو تمیز نگه دارم! ملافه ها باید کی به کی شسته شه و ازین دست اقدامات! سختیش برای من بخاطر جسم کم توانمه:دی حالا بذار قراره برم استخر و کم کم کلاس شنا! شاید دو تا وزنه کوچولو هم خریدم و مقاومتی رو شروع کردم! از هفته پیشم دارم یه کوچولو زبان می‌خونم! نمی‌خوام دیگه دنبال چیزای گنده باشم!

فهمیدن چقدر از شومن/ وومن بودن بدم میاد! چقدر دوست ندارم تو چشم باشم...

زندگی کوچولوی سبزم رو دوست دارم، مهم نیست چند سال طول بکشه پیانو بخرم، مهم نیست چند سال طول بکشه مطالعه کنم و به اون چیزایی که میخوام برسم، مهم اینه که میشه حالا تو سی سالگی یا پنجاه! ازین خزعبلات که من اون موقع میخواستمم خوشم نمیاد!

بابالنگ دراز

خواب دیدم همسر دکتر ه، بابالنگ درازه و از کجا فهمیدم؟ از صداش و نوع پیام دادنش!

از هر دری سخنی

من عاشق پنجشنبه‌هام!

امروز خود بالش‌ها رو هم انداختیم ماشین، داری مطالعه می‌کنی و من رو به در بالکن نشستم و صدا ها رو از اطراف می کشم سمتم!

امروز جرات به خرج دادم و موهامو شستم و خب نتیجه همون فرفروی انیشتن طور کودکیمه! دو روز اول کوتاهی موهام حس غریبگی داشتی و می‌گفتی یه جوری شدی و خودت نیستی با اینکه اوایل اشناییمون موهام ازینم کوتاه تر تر بود اما خب نزدیک نبودیم و صاف هم نبود! نمی‌دونم چرا اینقدر دارم درباره موهام سخن می‌رانم!

ن. داره از شرکت می‌ره و اینم شانس مایه واقعا!!! بعد عمری اومدیم با دو نفر دوست شیم! گ. هم شهریور می‌ره و من باز بی دوست می‌شم، هر چند ح. رو دوست دارم اما حرف مشترک نداریم...

ع. از چشمم افتاده ولی نمی‌خوام نشون بدم بیشتر ازین ...

بابا این هفته میاد تهران برای کاری و خوشحالم ^_^

گفتم بابا، اقای بابای لنگ دراز من هنوز به یادتون هستم!

رابطه

من هیچ وقت کسی رو فراموش نمی‌کنم که روزی اسم دوست رو بهش نسبت دادم؛ اما رابطه هامو قطع می‌کنم وقتی یه سری چیزا رو می‌بینم و قطعا دلم تنگ می‌شه! ممکنه برای دوستی تو همین وبلاگ تا حالا چند بار کامنت گذاشتم و سند نکردم چون نمی‌تونم ببخشم! اما همچنان وبلاگ رو می‌خونم!

همین من چند ساله منتظر یه پیام کوچک از یه دوسته که قول داده بود... یعنی می‌خوام بگم ...

نمی‌دونم اصلا چی قرار بگم لعنت بهش...

ای خدااااا

کله غاری موفق نشد اما کوتاه کردم ننه، صحنه خیلی برام آشنا بود شبیه این ویدیوهای اینستا که کارتون خوابا رو میبرن خوشگل می‌کنن:::))))

نود درصد ریزش موهام برای فر بودنشونه، مثلا شونه کرده بودم امروز ارایشگاه اذیت نشم ولی این لباس کارم مزید بر گره خوردن شد! باز خوبه تا شونه هامو همینحور خرچ قیچی زد! ولی سبک شدممم و چقدر بهم میاد! ارایشگره می‌گفت جای کله غازی بیا برات هایلایت کنم و کراتین! اما کراتینه ندوست، شاید رفتم فیس فریم کردم( اینو امروز از ارایشگرم اموختم!) اینقدر قیافه‌م ساده‌ست بنده خدا فکر می‌کرد مجردم و هی می‌گفت این هایلایت دخترونه ها ال و بل... اهرش گفتم بابا متاهلم!

به زیزی می‌گم شبیه تو شدم می‌گه خاله من موهامو تو ارایشگاه صاف نمی‌کنم مال خودم صافه! یعنی واقعا زبون درازیش به من رفته::::))))

به س، میگم تولدت مبارک با ذوق می‌گه ای خدااااااااا! اخه لعنتی تو تولد می‌دونی چیه بچه؟ دو سال پیش فردا صبح س به خانواده ما اضافه شد، جوجه طلایی آروم و شیطون!

فاطمه؟

تو چته؟

اسپری رو رو خودم خالی کردم و باز بوش نمی‌ره، حالت تهوع دارم و داغونم

میارزه؟ میارزه این کار؟

از سری کار های خربزه ای

پنج ماه مونده که دهگان سنم از دو به سه تغییر کنه و هیچ وقت فکر نمی‌کردم برام مهم باشه! ولی گویا هست!

از دیروز فکرش رهام نمی‌کنه که برم و موهامو کوتاه و قرمز یا بنفش یا کله غازی کنم و از طرفی دلم نمیاد فرهامو از دست بدم چون کوتاه میشه فر نداره! از طرفی می‌گم تا روی شونه هام کوتاه می‌کنم چیزی نیست ، از طرفی می‌گم نه قشنگ یه مدل بزنم بره همش! هیچی دیگه موندم !!! چیه این موی فر که جرات نداری کوتاهش کنی چون پنجاه سال طول می‌کشه بلند شه! بعد صورتمم گرده موی بلند بیشتر بهم میاد به نظرم!

آه

عشق اساطیری

گ: اینقدر این جانو اذیت نکن، چه حرفیه اخه بهش می‌گی؟

فاخر: اصلنشم ناراحت نمیشه

ذهن فاخر: داستان اسطوره ای رو به تصویر می‌کشه؛ خدای داستان تموم دنیا زو علم می کنه و شکل همه چیز رو عوض می‌کنه تا سبز شه برای فاخر چون که فاخر معشوقه و حالا از اسمون میاد پایین و به فاخر می‌گه سلام من خدام و همه اینا کار من بود تا عاشقم شی، جان هم زاده منه تا عشق زمینی رو بچشی و بعد به عاشق واقعیت که منم برسی و فاخر از خدا به جان پناه می‌بره که جان همه زندگیشه! خدا هم جفتمون رو تبعید می‌کنه تو زمین بمونیم، هم من هم تو رو!

جان اگه خدا بیاد روی زمین من باز تو رو عاشقم، من باز موهامو دوست دارم چون تو دوستشون داری! من فاخرو دوست دارم چون تو دوستش داری، پناه سبز من، انتخاب منی! انتخاب زمینی منی، اغوش تو اسمون منه، خدا و اسمون و کیهانش باشن برای خودش! من تو رو می‌خوام، به خاطر رنگ گندم...

من خزونم تو بهار

از ریختن موهام و همه جا بودنشون شکایت می‌کنم، می‌گی: مثل درختی که تو پاییز باذ میزنه برگاش همه جا میره، مثل گل قاصدک که پخش میشه ای...

و باز می‌خوای بپرسی چرا اینقدر دوستت دارم؟

ولی من دلم شکست مامان

امیدوارم به زودی یه شغل خوب برای جانم پیدا شه؛ نمی‌خوام شرم تو صورتش باشه! نمی‌خوام غصه بخوره...

دورت بگردم

انسان بودن یا نبودن!

به خودم میام و خودمو در حال تایپ پیدا می‌کنم یا می‌یینم زل زدم به صفحه سفید اینجا!

دیشب ساعت ده اومدم خونه به جز من و ن و نگهبان هیچ کس نبود، با این حال...

من شغلمو دوست دارم! نه فقط به خاطر انطباق با رشته و ریسرچ و علایق، به خاطر اینکه چیزی می‌سازم که می‌ره می‌رسه دست اون کسی که تو مرز بهش نیاز داره و اصلا اهمیتی به ادمای عوضی نمی‌دم و برام ذره ای ارزش ندارن! برای اینکه من یک نقاش لبخند واقعیم اینجوری!

امروز برات گریه کردم جان و گفتم حالم ازین مردم هزار چهره که باعرضگی رو توی از دوش بقیه بالا رغتن میبنن به هم می‌خوره. از قدرتی که توش یه جو انسانیت نباشه متنفرم، گفتم تنها هدفم رسوندن این محصول دست مردم محرومه! گفتم تا یه جایی این دروغ و پیچوندنا و ادا اطوارا رو تحمل می‌کنم ولی یهو مثل امروز می‌برم! من بریدم! من دلم می‌خواد دستمو بگیری ببری یه جای دور که آدما رو نبینم؛ من دلم ادمای ساده و راستگو می‌خواد و اینقدر دلم ازین شهر گرفته که چند لحظه حتی به پیشنهاد معلم شدن توی روستا فکر کردم! من مدام دنبال پیک نیک و دوستم، چون می‌خوام فرار کنم! می‌خوام ندونم سرمایه داری چه چیز حمالیه! بله دکتر با عرضه هستی که تو چند سال یه صنعتو به اینجا رسوندی اما انسان بودنت رو نمی‌دونم! من به شخصه ترجیح می‌دم ادم باشم تا قدرتمند...

هر چند فقط یک پدر اجازه می‌ده بچه‌ش اینجوری ...

بوی دریا از حبیب رو گوش کنید.

فقط می‌دانم با نوشتن آرام می شوم!

نمی‌دانم چه و می‌دانم چه پس ذهنم آشفته ام کرده است! دلم گرفته و غم دارد روحم را می‌خورد...

بی بی چند وقت پیش به خوابم آمدی در حالیکه در اوهایو امریکا زندگی می‌کردم گفتی ببرمت زیارت عرفات! بردمت و در مسجد بهم گفتند تو مردی و ظرف خرما را دادند دستم که پذیرایی کنم و از ان روز مامان می‌گوید برو یک بسته خرما ببر مسجد بی بی منتظر است! بی بی من چشمم اب نمی‌خورد اما تو لطفا یک جایی منتظرم باش! یک جایی که سبز باشد و نسیم بیاید! یک جایی که همه باشند و من از دور ازدحام و همهمه شاد بودن ها را تماشا کنم!

بی بی امروز از همکار هایم شنیدم عرفه است! الهی که دورت بگردم چقدر ناراحت می‌شدی وقتی کسی پیشنهاد می‌داد قربانی نکنی و پولش را بدی برای خیریه، لبت را می‌گزیدی و می‌گفتی حالا که پدرتان رفته می‌ خواهید ابروی من و حاجی را ببرید؟

بی بی تو خیلی ریزجثه بودی، با ان دماغ کشیده و لب های قیطونیت؛ راستی بی بی من هرچقدر آینه را زیر و رو می‌کنم شباهتی نمی‌بینم بینمان، نه چشم شهلا دارم و نه صورت کشبده و نه لب قیطونی! حتی ریزه میزه هم نیستم و اگر شبیه دختران امروزی بودم لابد مدام در حال رژیم بودم! اما می‌دانی داستان از چه قرار است؟ من صبر تو را دارم و اجتمالا این عقلی که همه می‌گویند را از تو و مادر پدرم دارم، از مادرم که دختر توست وگرنه که چرا اینقدر وقتی دلم می‌گیرد می‌ریزمش توی دلم؟ بی بی کجایی؟ قول بده یک جایی منتظرم بمانی؟ حتی شده یک جای گرم در بیابان های خراسان...

از سری خواب‌های پریشان

تو حیاط یه عمارت بزرگ قدیمی شبیه کاخ با پله های تموم نشدنی داشت برف میومد اما من سرمایی حس نمی‌کردم، با خواهرم تو حیاط بودیم.

توی حیاط چندتا قبر کنده بودن که توش مرده های یخ زده بود، زمین خوردم افتادم کنار یکی از قبرها، سرم کنار سر جنازه یخ زده بود، از دست خواهرم اب ریخت روی جنازه، یخ صوزتش افتاد یه دختر بسیار زیبا با موهای فر بود، جنازه شروع کرد به حرکت و دوباره افتاد به خواهرم گفتم بیا بریم چیزی نیست گرم شده بود! خواهرم با لجبازی دوباره اب ریخت رو جنازه و جنازه دوباره حرکت کرد! داستان زندگی دختر که با عشقش فرار کزده تو گوشم زمزمه شد و دختر تبدیل شد به پسری که دوستش داشت و بعد هم شد یه سگ سفید!

خواهرمو به زور بردم تو عمارت واقعا طول کشید تا بیاد لج میکرد، صدایی تو گوشم می‌گفت چون خواهرم اب ریخته سگ دنبالشه! به حرفم گوش نمی‌داد، اخرش توی یه اتاق زندانیش کردم و پشت درو با چوب بستم! بقیه خوابم طولانی بود...

اما بیشتر ادمایی که می‌شناسم توی عمارت بودن...

مهمونی تولد کیارستمی!

دیشب گ، مهمان خونه سبز بود!

بله من مدتیه با گ، صمیمی شدم و بسیار ازین دوستی راضی هستم! فکر می‌کنم باید تو انتخاب دوست سخت گیر شدم و اتتخاب گ عالی بود! برای شام لازانیا و قیمه درست کردم هرچند گفته بود عدس پلو بذار! جان گفت زشته :دی

اینقدر ذوق زده بودم که مدام تو فکر پذیرایی بودم، طالبی بستنی برای ورود، چای و شکلات، شام و بعدش هم کیکی که برامون خریده بود رو به عنوان دسر با چایی خوردیم.

از بدو ورود با جان داشتن از شعر، ادییات، سیاست و و و حرف می‌زدن و یه جا هایی من سکوت می‌کردم! چرا که خیلی تخصصی بود و نظری نداشتم و بیشتر دوست داشتم یاد بگیرم.

به نظرم عشق یعنی اون حسی که اولین بار فهمیدی عاشق شدی ادامه دار باشه و پررنگ تر بشه، اولین بار که فهمیدم عاشق جان شدم داشت برام از تاریخ حرف می‌زد اما من نمی‌فهمیدم داره چی می‌گه!!! دلم می‌خواست ببوسمش! دیشب هم یه جاهایی دیگه محو می‌شدم و دلم می‌خواست گازش بگیرم:::دی