خواب دیدم چهره ادم ها رو روی پارچه میدوزم، با چند حرکت کوتاه...
یک مرد که سرطان داشت و نمیشناختم...
چهره خودش یادم نیست ولی نقاشیم رو چرا...
خواب دیدم چهره ادم ها رو روی پارچه میدوزم، با چند حرکت کوتاه...
یک مرد که سرطان داشت و نمیشناختم...
چهره خودش یادم نیست ولی نقاشیم رو چرا...
اینقدر قیافه معصومی دارم، که خانمه دخترشو از مغازه بیرون کرد گفت بیا اینم ببر باهاش بپوش مردا عاشق اینن ::::))))))
+ بعد دوری فراوان امشب جان به خانه برمیگردد، اینقدر عجولم که شامم از الان امادست و کیک هم!
هیچ چیز این زندگی، دقیقا مثل رویاهام نشد، جز تو که از رویا هام فراتر رفتی!
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی ::)
توی تاریکی نشسته ام و به حال خودم گریه میکنم، شاید باید از شر خودم خلاص شوم!
اولین بار است که اینقدر جدی میخواهم نباشم...
فقط باید راهش را پیدا کنم
اومدم باز به خودم بگم افرین!
به علت حجم بسیار بالای خودبزرگ پنداری حذف شد.
بسیار خرسندم از خودم که یک سالی هست ه.دی ر.ستمی رو انفالو کردم :::)))))))
بسیار خرسندم از خودم که سرپرستم بهم بعنوان ادم با دقت مینگره، قدم بزرگیه برای من که بیش فعال تشریف دارم، ولی خب مسولیت پذیریم به بی توجهی میچربه ؛)
بسیار خرسندم که فایلی که پیشینیانم در شرکت نوشتن و همه رتبه های برتر کنکور بودن و الان یا رفتن یا حالا صرف رتبه تکشون شدن رییس، رو دادن ادیت کنم و اینقدر بد بود که از اول نوشتم! خرسند نیستم که اونا داغونن خرسندم که الکی خودم رو یه عمر به خاطر خرخون نبودنم سرزنش کردم! بخاطر اینکه حالا شرایطم جوری بوده که رتبه تک یا حتی سه رقمی نشدم و بعدشم بخاطر دیوونه بازی رفتم دانشگاه تیپ سه! امروز فهمیدم هنوز یه چیزایی از دخترک باهوش درونم زندهست! دختر پر تلاش من!
چه چیزایی از سر خربزه گذشت! وقتی کوجولو بود ::)
وقتی بیست ساله بود::)
احساس میکنم دیشب خودمو کشتم و الان دوباره زنده شدم!
چقدر لازم داشتم این کشتنو!
دیروز ع، پرسید اون عددی که بهت گفتم چی بود؟ گفتم به من؟! ح، گفت اره بهت گفت تو هم تایید کردی!
در میان جمع و دلم جای دیگری ترینم ::)
دلم پیش توعه، پیش غمهات، پیش چشمات که الان تاریکه!
درستش میکنیم مرد!
درون آینه چه میبینی؟
:))))))
هدف هام پررنگ شدن!
من خربزه نیستم اگه نجاتت ندم مردم ::)
گم شدم
من جدیدی پیدا شده!
من شیطون و شادی که شبا گریه میکنه!
من مغروری که با سیلی صورتشو سرخ نگه میداره!
من خسته ای که همیشه غم داره وغریبه!
منی که لذت نمیبره!
منی که برای لباس عروس ذوق نداره!
منی که استرس داره و با تپش قلب از خواب میپره!
بچه ها میگن دخترا با چیزای کوچک هم خوشحال میشن ولی مردا نه! از دیروز دارم فکر میکنم من چرا خوشحال نمیشم؟ با هیچی...
اشک هام سردن!
دلم میخواد رمان بخونم!
اما فیلم میبینم!
دلم میخواد کارت عروسیمو طراخی کنم اما خاله ایران جان دیروز فوت شد!
دلم میخواد وقتی میریم خونه جان شادی ببینم، اما غم میبینم و سیاهی! بیشتر برای جانم قلبم فشرده میشه....
جان انگاری نیلوفره! از نظر رشد توی مرداب!!!!!!!!!!
دراز کشیدم جلوی پنجره، گرممه، کار اوردم خونه انجام بدم! مغزم همه جا هست! مدام توی نت دنبال کارم برای جان! وقتی اولین بار به مامانم درباره جان گفتم، گفت اخه ادبیات شد رشته! من اما جان رو برای همین ادبیات خوندنش هم بود که دوست داشتم! شبیه شعره! شبیه داستانه! شبیه زندگیه! چیزی که من یک عمر توی خودم کشتم! جان قسمت سبز وجود منه که من سالها پیش کشتمش و بعد توی جان پیداش کردم! اوایل اشناییمون گفت معشوق همه شاعرا ترکشون کردن! و من شدم اولین معشوق شاعری که ترکش نکرد! عاشقم به من نور داد و حالا من سبزم، دلم میگیره، سیاه میشم تاریک میشم؛ اما باید باید باید آینهش بشم! حالا نوبت منه که بتابم به زندگیش! نمیدونم چجوری! احساس نابلد بودن دارم! اخساس ضعف! احساس کم بودن...
من یک عمر شیشه بودم و حالاباید آینه بشم...
اما چجوری؟
اینکه داریم این روزا خیلی تلاش میکنیم رو یادمون میمونه، اینکه رفتی پیش بابا کار میکنی و اینقدر کار میکنی که روی گوشات پوست افتاده و سوخته...
برگشتم خونه
بی تو
سخته اما تلاش میکنیم، بهر حال دوتا از چکای خونه مونده ::)
بنظرم نود درصد طلاقای جامعه و مشکلات بین زوجین بخاطر خانواده هاست! چه دختر چه پسر!
نتونستم دووم بیارم
اومدم پیشت! از خوشحالی دیوونه شدی=)
با پدر رفتی سر کار
دیشب مامانت مثل اون بار گیر داد که باید ابروهاتو برداری و خواهرتو مسولللل کرد به این مهم رسیدگی کنه! و خب من دیگه نشد در برم:')
من سرکش و زبون دراز در سکوت این اجازه رو دادم! تا اینجا خوب بود!
خواهرت بخاطر من دست تو ابروهام نبرد و مرتب کرد ولی مامامنت اومده بود میگفت نازکککک کنننن نگاه مال من چه قشنگه، خیلی خودمو کنترل کردم که نخندم! چون که خریزه عاشق ابروهاشه و هیچ چی تو صورتشو اندازه ابروهاش دوست نداره! امام خمینی باید جلوی خربزه لنگ بندازه ازین بابت! اما به خودم گفتم من که نخ هم بشه باز هفته دیگه ذوالفقار خربزه خودمو دارم( از حیث رشد) پس چه عیبی داره بذارم مامانت خرسند شه؟ با خواهرت کلی خندیدیم، به مامان پری میگفت ابروهای فاطمه مده الان، میگفت نههه نازک کن و اینکه از هم تا میتونی فاصله بدتشون=)))
در هر صورت با همکاری خوایرشوهر به خیر گذشت و باید بگم اینققققدر زیبا برشون داشته که دیگه فقط میدم دست خودش:دی
چی میگفتم؟ اها خلاصه که اگه اختلاف فرهنگی با خانواده ها دارین یا حتی ندارین، بهتره دوررررر زندگی کنین:دی
این یک دلیل کوچکشو، مثلا دلیل بهترش اینه که نزدیکتر میشین بهم و مستقل تر!!!
من بدون این صفحه سفید میمیرم، اما حس رفتن دارم...
دلم کوچ میخواد...
دلم میخواد بگم خداحافظ اما قلبم میگه پس من چی؟
دلم میخواد بیام اینجا و مثل قبلتر به همه بد و بیراه بگم، بیام و همه رو قضاوت کنم، من عاشق قضاوت کردنم!
اما نا ندارم
روز دفاعم داورم گفت حس میکنم هیچ دفاعی نداری، من واقعا دیگه هیچ حرفی ندارم! فقط اشکم!
خوبم، میخندم، عاشقم، پر تلاشم، اما هیچ حرفی ندارم! هیچ بحثی ندارم! هیچ قضاوتی ندارم!
جوش میارم و چند دقیقه بعد توی سکوت خودم فروکش میکنم! بزرگ شدنه یا پیر شدن؟ نمیدونم...
با همه چیزهایی که مخالفم، موافقم! نظراتمو کوتاه میگم، بیشتر سرم گرم کاره و مرا هرچه که هست دگر حوصله ای نیست ...
دیشب مب میگفت خبببب بیاید درباره چاکراه حرف بزنیم، فقط گفتم مب تو روخدا بیخیال من شو! همش چرنده و بستمش بحثو...
داشتم فکر میکردم چرا نمیتونم مثلا درباره جهان موازی درست بحث کنم درحالیکه علمشو دارم، فهمیدم فقط بی حوصلهم!
شاید برای اینه که کم کامنت میذارم براتون یا اصلا نمیذارم....
از حال من میپرسین که در چه حالم؟
با جان زندگی میکنیم، کار میکنیم، فیلم میبینیم و پس انداز میکنیم، چند ماه دیگه که حتی نمیدونم کی هست عروسیمونه، خونه خریدیم و داریم وسیله هامونو میخریم :دی
کارم رو دوست دارم و جاافتادم، محبوبم بین همکارهام! چند نفری که از من متنفر بودن( یا شاید برعکس(استیکر سوت زدن) رفتن از شرکت؛)
جان چند روزی رفته پیش خانوادش و حس میکنم قلبمو کنده برده...
کاش تریبونی بود که حرف بزنم، نیست اما!
انکه تریبون دارد چون لال است، تریبون دارد!
انکه پول دارد چون دزد است پول دارد!
این ها را به چشم دیدم ...
این روزها ارزش هایی که یک عمر داشته ام، از چشم هایم جاری اند...
خانه خریدیم اما خوشحال نیستم...
هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز خوشحالم نمیمند، کامم تلخ است و زبانم تلخ تر...
میگویی چرا هیچ چیز راضیت نمیکند، چون من دارم زیر بار تناقض ها میمیرم...
هنوز اص-لاح طلب و خ:تمی و ال و ول براتون قبلهن؟
هنوز میگین اخ؛وند خوب داریم؟
خسته نباشین واقعا!
اونجوری که بغلم میکنی و قلب هامون هم ریتم میشن...
انتهای یک کوچه سبز خونه ماست، خونه سبز من و تو!
محله ای که ما دوستش داریم چون سبز و آرومه!
اتفاقایی این مدت افتاد و من عاشق ترت شدم...
اتفاقایی افتاد و من فهمیدم چقدر انتخاب درستی داشتم، جان من...
صلح ابدی بین ما برقراره و این یعنی عشق...
+یه قسمت ببینیم؟
_ نمیخوام امشب هیچی ببینم، فقط بشینم بغلت و حرفای تو روبشنوم
×حرکت دستت روی کاناپه ::))