انگار اخرین پنجره مجازی رو هم باید ببندم

آدرس رو عوض کردم و اسم و عنوان رو برداشتم که نره تو سرچ‌ها...

دفتر خاطرات گذشته بمونه؟

شاید هم نتونم بی نوشتن بمونم...

عاشقی یعنی آدمی، می‌دونی؟

ادامه نوشته

خربزه مشهدی

یه زیر گذر تو خیابون‌های اطراف هست که خیلی چیز عجیبیه! چندتا پله‌ست و مخصوص آدم‌ها!!! خیلی هم کوچولو و از منظر زیبایی شهری زشت و بدجاست، اماااا بسیار کار راه بندازه، من قبلا نرفته بودم و از دور دیده بودم امروز حین عبور گفتم حتما یه دالون تاریک پر از اسکلته، یا معتادها و کارتن خواب‌ها اونجان، یا مثلا یهو داری می‌ری دمنتورهای ازکابان میان خفتت می‌کنن! باید بگم خبری نبود خیلی هم روشن بود و پله‌هاش کم بود :/

خلاصه که توی هوای بارونی پیاده روی رو شروع کردم! داشتم فکر می‌کردم من که نمی‌تونم عمرا سه چهار بار در هفته پیاده روی کنم پس نمی‌کنم! که یهو خربزه درون فرمود شما بزرگ شدی باید دست ازین کارات برداری! یا همه یا هیچ مال قیصر فیلم‌هاست! و خب قرار گذاشتم با خودم هر چند کم اما پیاده روی کنم...

دی و آهنم طبق معمول پایین بود و با کلی رعایت قند همچنان برای سنم به نظر خودم بالاست اما خب خربزه باید شیرین باشه، از قدیم گفتن با ذات نمی‌شه جنگید :دییی

عجب هوای گل بر سری قشنگی ::)

بدآموزی: امروز در خونه رو با کارت باز کردم، خونه قبلیه مثل آب باز میشد هیچ وقت نگران کلید نداشتن نبودم! امروز در رو بستم یادم اومد اوه کلید تو یه کیف دیگه‌ست، در خونمون قبلا یه بار برا جان بسته شده بود کلید ساز آورده بودن و چند نفری نتونسته بودن باز کنن، ولییی خربزه خانم پنجه طلا، من دیر کشف شدم باید دزد می‌شدم!

راننده اسنپ امروزیه ترسناک بود، چرا؟ چون سر کوچه خواست بپیچه گفت خونه آخریه دیگه! من برگ‌هام ریخته بود، گفت چند بار در خدمتتون بودم، من سکوووت! گفت آخریش ساعت یازده شب بود! از همین مبدا، شرکت فلانه؟ من استررررس!

هیچی ازونجایی که پیش فرضم اینه که همه قاتل سریالین، لبخند زدم خدانگهداری کردم! والا :/

خواب

خیلی طولانی بود، حوصله تعریف کردنشو ندارم، فقط بگم اینقدر خسته بودم که مغزم منو می‌ذاشت اسنپ بریم محل مورد نظر بعد من تو اسنپ خوابم می‌برد، راننده اسنپ ها دعوام می‌کردن که پاشو خانم نخواب ما خوابمون می‌گیره:دی

گزارش روز

خب قراره غیبت نکنم و قضاوتگریمو کاهش بدم، الان یه وبی که همیشههههه قضاوت می‌کردم رو می‌خوندم و خب به خودم گفتم اکی این ادم فلان جوره، حالا سعی کن بهش حق بدی! بپذیریش!

ولییییی خربزه ای بینی بین خربزه ای؛ هیچی ولش کن :)

نفس عمیق بکش فاخر!

امروز س. چند بار هی اومد تشکر، مدیر چند بار بالاتر از مدیرم باهام حرف می‌زد نگاهم نمی‌کرد، واقعا دل به دل راه داره :دی

ع. می‌گه اونذشب رفتی دکتر چیزی بهت گفته؟ می‌گم خوبم می‌گه حس نمی‌کنم

چقدر شوآف دوست ندارم، تو رو خدا بسه :(((

چقدر این دختره که همکار اولم بود ............ ه!

چشم‌هام!!!

گزارش

این بیماری "به ندرت" حسابی ذهنمو درگیر کرده، حتی اون با ندرته هم یکم نگرانم کرده که اگه با دارو خوب نشد چی؟ من از جراحی می‌ترسم، خیلی خیلییی

یه جک رو با شیوه خودمون تعریف می‌کنیم، می‌گه ای خدا تو شاکی که چرا دوست پیدا نمی‌کنی؟ خب هیچکی نمی‌فهمه تو چی می‌گی؟ براش آن خطاط رو می‌خونم...

امروز پا روی غرورم گذاشتم و از ع. بخاطر تندی رفتارم عذر خواهی کردم، تا من باشم در لخظه خودمو کنترل نکنم! تنبیه خودم بود!!!

تماشاگر

من یک تماشاگرم، دراز کشیده ام روی مبلی که به آشپزخانه دید دارد و دارم تو را تماشا می‌کنم؛ دلم سوپ می‌خواست اما برق‌ها رفته و نمی‌شود کاریش کرد، فلش گوشی را روشن کرده ای و داری سیب زمینی‌ها را با دقت توی تابه می‌ریزی با ترشی گوجه که هنوز شام آماده نشده یک مقدار زیادش را خورده ام قرار است بخوریم! همه جا تاریک است و تو نوری، می‌توانم ساعت ها تماشات کنم، وقتی داری کتاب می‌خوانی، وقتی داری برگه‌های دانش آموزانت را تصحیح می‌کنی و حرصشان را می‌خوری، وقتی داری با علاقه چیزی می‌نویسی، این لیست را تا آخر عمر می‌شود ادامه داد ...

از بیشتر تماشاهایم عکس دارم، یک بار خواهرت داشت عکس‌های سفرمان به اصفهان را می‌دید، یک عکس از تو توی گوشی‌م بود که من پشت شیشه نانوایی بودم و تو آن طرف داشتی نان‌ها را تا می‌زدی، خواهرت لبخندش کش آمد و پرسید: توی نونوایی‌ هم ازش عکس می‌گیری؟

زنانگی

آشتی با بدن قسمت چندم؟

آشتی با زنانگی!

بیلبیک رو می‌چرخوند و من داشتم تمرکز می‌کردم روی حس کردن زنانه ترین عضو بدنم، رحم!

سه تا مشکل دارم یکیشونو تا الان نشنیده بودم! یکیشو می‌دونستم، یکیشونو دکتر زنان مشکوک بود که فرستادم...

سونوگرافی

توی دفترم حین مصاحبه کنار اسم آدم‌ها ویژگی‌هایی که به چشمم میاد رو می‌نویسم، نوشته بودم وزه پرحرف! ح. چشمش افتاد به دفترم خنده‌ش رو به زور جمع کرد بعد اومده می‌گه اینا چیه می‌نویسی؟ خب چرا دفترمو نگاه می‌کنی؟ یه جا هم نوشتم با فر یا با قر؟ :دی دفتر که نیست، جعبه اسراره!

سین. می‌گه آرررره این فاخر اولش مثل یه گنجشک بود، چه می‌دونستیم اینجوری می‌شه؟:دییی

الان هم توی مطب منتظرم، جان هم پیام می‌ده، خوبی؟ منم می‌خواستم بیام! می‌گم یه سونو ساده‌ست، سونو والد شدنمونو با هم میایم خیالت راحت:دی

گفتم؟ بیخیال همه و بد و خوبشون شدم؟ آرامم الان! باید س. و عین. رو هم آروم کنم، باید تیم عالی بمونیم!!!

خربزگی

می‌گه فاطمه می‌دونی خیلی فرق داری با همه؟

می‌گم چرا؟

می‌گه دلی فرق داری.

پارانوئید می‌گه سی درصد قبول کن، دلم صورتمو قرمز می‌کنه!

نمی‌خوام دیگه غیبت مردمو بکنم بعدش عذاب وجدان می‌گیرم :/

خرید نکن!

از اول پاییز این بار چندمه می‌رم خرید و هیچی نمی‌خرم میام خونه...

کلا آدم بازار نیستم، حوصله ندارم، حس حرف زدن با فروشنده بنده خدا رو ندارم حتی! مشکل دارم مشکلللل...

موسیقی!

اگر قرار بود روی ویدئو خاطرات روابطم موسیقی پلی بشه؛

روی ویدئو اولین رابطه ای که داشتم یه آهنگ خیلی غمگین باید پلی می‌شد، نه که عشق سوزانی بوده نه، اعتیاد و نیاز به خواستن کسی بود! قرآنی که از دست معشوق نمیفتاد بود، سکانس آخر خوف داشت معشوق یه قبر نمادین حفر کرد و اسم عاشق رو، تنها چیزی بود که داشت، انداخت توش، چند وجب پایین تر از قبر پدربزرگش، توی سیاهی شب...

دومی رو هیچ وقت درک نکردم که بتونم موسیقی بذارم روش، آتشین و کوتاه؟ کوتاه اینقدری که بعد ده سال دوباره و دوباره تاریخ‌های مهم رو با یه پیام خراب کنه؟ شاید یه موسیقی با شعر داغون ازین پاپ‌های جدید یا مثلا یه رپ یا حتی متالیکا؟

روی رابطه جان و فاخر؟ یه سمفونی آروم باید گذاشت؟ یه موسیقی با فراز و فرود؟ یه موسیقی که شجریان بزرگ بخونه؟ یه چیزی تو مایه‌های پاسبان حرم دل؟ یه موسیقی که تموم نشه؟ چیزی شبیه خوابی که از موتزارت دیدم؟ یه موسیقی که خودمون سازش رو بزنیم؟ دو نوازی؟

خواب

کنار دریا دنبال آدم‌ها می‌گشتیم که حدسمون غرق شدنشون بود

یه عکس بود از سایه یه زن

که فهمیدیم اگه سمت اب ایستاده بود این عکس رو نمیشد گرفت ؟؟؟

از یه جایی رفتیم سمت یه جای صحرا طور، از یه در. اونور توی صحرا موجودات عجیب بودن، قهوه ای رنگ و بزرگ با صورت‌های شبیه آدم! تا دیدم جیغ کشیدم و برگشتم و به همه می‌گفتم برگردین، از یه چیز دیگه هم فرار کردم یادم نیست چی بود....

صحنه بعدی توی یه خونه بودیم و بابام خیلی غمگین بود ولی باز یادم نیست چی میگفتیم، فقط یادمه به داداشم گفتم جای دکترا می‌خوام تخصص پوست بخونم! گفت باز اشتباه؟

صحنه آخر خونه زادگاه بود، دختردایی ها و دخترخاله هام بودن، دختر دایی وسطیه داشت حلقه‌ش رو نشون می‌داد که ارتفاعش زیاد بود و یه طرح روش داشت! گفتم من ازینی که دارم هم نازک تر می‌خواستم حلقه خودم تو ذهنم بود ولی دستمو که نشون دادم دیدم مشابه حلقه اونه کمی کوتاهتر با یه طرح قلب مسخره!

یه خانمی همراهم بود، ش؟ نمی‌دونم فقط می‌دونم متولد ۵۷ بود! چون دختر دایی بزرگه اومد(مکان از خونه درمانگاه شد) معرفی کردم و گفتم ایشون هم سن شمان! بعد گفتم چقدرررر لاغر شدههه! موهاش بلند بود و دم اسبی، یک شلوار جین ساسبندی سبز پوشیده بود!

اسمت رو چی سیو کنم؟

طاقت قهر ندارم، نمی‌تونم قهر کنم همیشه هم قهرهام یه جوریه که خودم فقط می‌دونم الان قهرم بعد هم آشتی می‌کنم و بعد تازه اگه فرد برام مهم باشه بهش می‌گم من قهر بودم‌ها!

هشت سال گذشته، همیشه به همه می‌گم سال سوم ارتباط خیلی مهمه، یا کات می‌کنین یا عمیق ادامه می‌دین! درباره زندگی با هم اما بنظرم سال اول سال محکه! حداقل درباره ما که شناختمون از هم خوب بود، سال اول زیر سقف بودن مهم بود، سال صیقل خوردن و گیر کردن لبه ها به هم! وارد سال سوم شدیم و نمی‌دونم چی در انتطارمونه!

سر شب حرف می‌زدیم و سنگ وا می‌کندیم، روشت این بود که خصوصیت اخلاقی رو می‌گفتی و سوال می‌‌کردی، یه جایی گفتی به نظرت کی بین ما عاقل تره؟ گفتم مننننننن و خندیدم، گفتی من همیشه می‌گم از هوشت می‌ترسم اما هوشت نه عقلت عزیزم!

نمی‌دونم اون شب اگه درباره رنج حرف نمی‌زدیم، الان زیر این نور ملایم به صدای نفس‌هات گوش می‌دادم یا نه؟ می‌تونستی اونشب حرف‌های دیگه ای بزنی!

یادمه فرداش دم غروب داشتم می‌رفتم سلف شام بگیرم زنگ زدی حرف بزنیم، بعدها گفتی تا الو رو گفتی گفتم این ...

حتی یادمه شال صورتی و مانتو جین پوشیده بودم و از بی‌خوابی چشم‌هام می‌سوخت! یادمه بعد یک عمر دانش آموز/جوی منظم بودن استادم گفت فاخر برو یه آب بزن به صورتت! یادمه وقتی حرف رفت سمت ادبیات گفتم پدرم ادبیات درس می‌ده و هنوز نمی‌دونستم تو ادبیات می‌خونی، زدی زیر خنده و گفتی عجب! دوست پسرهایی که قبل از تو داشتم کاملا خلاف قالب معیارهام بودن و فکر کنم صرف غرایز انتخاب شده بودن که وقتی تو حرف می‌زدی اینقدر خربزه ذوق می‌شدم! انگار حامد مرگ تدریجی رویا اومده بود جان من باشه!!! من از طوفان گذشته بودم؟ نه هنوز درگیر بودم و تو خود خود من برات مهم بود، حتی یه بار گفتی حس می‌کنم نگاهت به من در حد همکلاسیه و من دلم اون شب برات کباب بود که گیر دیوونه آشفته ای افتادی که تو گذشته‌ش غرق شده و چند تا آدم مزخرف ... امشب گفتی تنها کسی تو دنیا که تو رو بعنوان تو دوست داره منم، گیر دادم باز بهت!

راه عجیب غریبی بود رسیدن به این آرامش! ولی ما از پسش بر اومدیم! دوتایی!

من

من آدم مزخرفی‌م.

۸

حالم که بده آهنگ‌های تینجری گوش می‌دم، تینجری‌های زمان خودمون رو مثلا الان دارم حمید عسگری گوش می‌دم!

امشب سالگرد آشنایی من و جانه و در حال حاضر باهاش میل سخن ندارم، هشت سال گذشته ازون شبی که...

با هم تا صبح درباره کودک کار و رنج حرف زدیم! تا هفت صبح ...

من از خسته شدن خودم می‌ترسم، من نباید خسته شم، نباید بذاری فکر آتیش بیاد تو سرم...

و باز هوای گریه

خیلی غمگینم

حتی حوصله بحث هم ندارم

امروز قرار بود بریم خرید، ولی دلم نمی‌خواد با این حال خراب برم :(

فریده

کله سحر با دلشوره بیدار شدم، سعی کردم بخوابم شد یا نشد؟

الان روی کاناپه دراز کشیده ام و بوی نانی که مادر و مادربزرگم وقتی چند وجب قد بیشتر نداشتم می‌پختند، دویده توی سرم! اینقدر زنده و طبیعی که اشک‌هایم ریخته اند! انگار ته حیاط خانه بی بی دارم نان ها را نگاه می‌کنم و آنجاییشان که حباب زده را یواشکی جدا می‌کنم بخورم، بعد می‌گویم من نون می‌خوام و بی بی می‌پرسد برای خودت؟ به بابابزرگ ندی‌ها معده‌ش ناراحته، من فقط خندیدن بابابزرگم را دوست دارم! نه ای می‌گویم و نان را برای بابابزرگ مثل مامور مخفی‌ش می‌برم و با ماست دوتایی می‌نشینیم به خوردن!بابابزرگ انگور هم آورده اما من فقط چیزهای ترش می‌خورم... با اصرارش قبول نمی‌کنم انگور را و ابرو هایش را بالا می‌دهد، دوباره می‌روم ته حیاط دارند نان‌ها را مرتب می‌کنند، دست‌هایشان خمیری‌ست، مامان بغل تنور روی اجاق آتش درست کرده و آبگوشت را گذاشته رویش، حالا بو‌ها دیوانه کننده تر شده...

من از آتش می‌ترسم، نزدیک هیچ کدام نمی‌شوم، فقط با ابزارهای نان پختنشان بازی می‌کنم و اسم آن بالشتکی که برای زدن نان به تنور استفاده می‌کنند را هی هجی می‌کنم و می‌خندم چون می‌دانم اشتباه است، بعد برای بار هزارم از مامان می‌پرسم، اسمش چی بود؟ و او انگار بار اول است جواب می‌دهد و به اشتباهی گفتنم می‌خندد...

آخر کارش همه جا را تند تند تمیز می‌کند ظرف های خمیری را در حیاط می‌شوید و می‌رود دوش می‌گیرد، همه کارهایش باید همیشه روی نظم و ساعت باشد! برو از بابابزرگ بپرس ساعت چنده؟ می‌روم و می‌آیم می‌گویم ده، خیالش راحت می‌شود اگر بگویم یازده دستپاچه می‌شود و می‌گوید واااای ظهر شد! دلم برای ته حیاط خانه بی بی تنگ شده، بوی نان باشد، بوی آبگوشت باشد، انارها شروع کرده باشند به ترکیدن و انجیرها تمام شده باشند، برای بابابزرگ یواشکی نان ببرم، پدرم هر یک ساعت بیاید و بگوید به به چه بویی، خسته نباشی خانم و برود معلوم نیست کجا از بس که بی‌قرار است و هیچ جا نمی‌ماند، حتی زن همسایه که وقتی می آید می روم اتاق آخری که نبینمش هم اگر بیاید خوب است!

الان بابابزرگ هجده سال است که رفته، بی بی یک سال است و آن خانه سال‌هاست اجاقش کور است...

دیدن ساعت‌های جفت اذیتم می‌کند، یادت مرا را فراموش*

اینکه حتی وقتی دارم عمیق نفس می‌کشم و همه چیز به نظرم زیبا تر می‌آید، پاندول هورمون محکم می‌خورد توی مغزم که هی فکر نکن اینقدرها هم خوشحالی و زندگی سبز است، خیر این منم که به بازی‌ت گرفته‌ام؛ عذابم می‌دهد.

دلم می‌خواهد مثل مصری‌های قدیم، چند نفر بیایند با چوب بزنند توی سرم و اگر نتیجه نداد استخوان جمجه‌ام را بشکافند تا شیاطین راحتم بگذراند و دود شوند ...

*از فاخریجات

خواب‌های دنباله دار

نمی‌دونم چرا لوکیشن خواب‌هام جدیدا لب صخره و روی پشت بومه!

دیشب داشتیم دنبال کسی می‌گشتیم، کسی که نمی‌دونم کی بود و حتی نمی‌دونستم چه شکلیه! اما باهام نسبت داشت...

نشونه‌هایی که ازش پیدا می‌کردیم برس های کوچولو چوبی بود که تو جیب‌ پیرهن‌های اور و رنگ روشنش بود و چندتا از موهاش که تو برس مونده بود، می‌خواستم برم ببینم کجای شهر از این برس‌ها می‌فروشن...

انگار خودش گم شده بود؟ یا آلزایمر داشت؟ یا نمی‌خواست پیدا شه؟

توی خواب‌ها مدام، از اول شخص به سوم شخص تبدیل می‌شین و برعکس؟

نداشتنی

دلم یک دلگرمی، می‌خواهد یک دچار کننده، یک چیزی که غرقم کند در خودش و وقتی دارم انجامش می‌دهم فقط همان‌جا باشم.

از نوجوانی‌م دیگر نداشتمش، نوجوان که بودم با اثبات‌های ریاضی این حس را داشتم، رمان که می‌خواندم و طراحی که می‌کردم...

آرام و قرار می‌خواهم، ندارم! ذوقمرگی می‌خواهم، ندارم! حتی آن اوایل شیرینی که می‌پختم تک تک بوها را انگار با همه وجودم حس می‌کردم...

زندگی از من رفته

الان دلم فقط می‌خواهد همه چیز تمام شود، هیچ کاری هم بعدش ندارم اما دلم می‌خواهد بروم رد کارم، کاری که نیست‌...

بسه...

بزرگ شو

یعنی که باید بتونی جلوی دلتنگی‌هات واستی و بگی اکی، تموم!

نه که هی دلت تنگ بشه و منتظر بمونی و‌امیدوار!

حالم از این نور مسخره امیدی که به آدم‌ها داری به هم می‌خوره!

باید نوشت

دست‌هامو می‌ذارم روی گوش‌هام که صدای مغز شکاکم رو نشنوم، داریوش داره با بلندترین صداش داد می‌زنه که "هر برگ این تقویم درد روز دروغ و شیون است" از بین انگشت‌هام و حنجره داریوش مثل حشره‌های موذی پیشرفته توی فیلم‌های آخرالزمانی خودشون رو دوباره می‌رسونن بهم و مغزم رو گاز می‌گیرن، تو کافی نیستی، تو خوب نیستی، تو هیچی نیستی، تو آینده نداری، تو بی تلاشی، تو بی سیاستی، تو ساده ای، دست پاچلفتی هستی، بلد نیستی حرف بزنی، بیسوادی و هزار بی دیگه رو جوری میخ می‌کنن به سلول‌هام که با هیچ ابزاری نشه جداشون کرد...

اولترا

در یک شب پاییزی با قلبی پر از گلایه، کیک کدویی که خانم لبخند توی وبلاگش آموزش داده بود رو درست کردم و با چایی خوردیم.

خیلی پر زحمت بود، اما به این مزه می ارزید!

دو شبه کمر، زانو و مچ پاهام درد می‌کنه و نمی‌دونم چمه!

می‌گم یادت رفته من قنادباشی‌ام؟ می‌گه تو خود قندی ازون جهت :)

در حال هم زدن مداوم کرم کیک، به یک دوست فکر کردم و دلم تنگ شد...

در حال هم زدن کرم کیک، با خودم می‌گفتم چرا مثل قبل لذت نمی‌‌برم ازین کار؟ آیا واقعا شغلم ته مونده ذوق و لطافتم رو سوزونده؟

در حال هم زدن به خیلی چیزها فکر کردم چون غلظتش باید به حدی می‌رسید که بشه ماسوره زد!

از دیشب از حرفی که جان زده ناراحتم، بهم برخورده و گله‌هامم کردم و گفتم حرفش خیلی سوزاننده بوده و قلبم رو در نزدیکی هشتمین سال حماسه آشناییمون به تاپ تاپ انداخته!

رانشی!

ازون مدل‌هام که مدیرین عامل و مدیرها به طور کلی* ازم خوششون نمیاد! البته مدیرهای مستقیمم معمولا دوستم دارن!

*به علت چهره اخمو نیست فقط، به دلیل مالشی نبودنه بیشترش!

دست از پا خطا کردن...

لعنت به خربزه ای که عقل نداشته باشه!

لعنت به تمامی هورمون‌هام از بیخ!!!

+می‌گه این رقص یه آدمی که پاهاش درد می‌کنه نیست :::)))

++ هنوز بعد هشت سال به اینکه از منفی هشتاد یهو می‌رم رو بیست و پنج، عادت نکرده!

+++موسیقی: دختر احمدآباد از امیر آرام

ساختن روز...

دایانا بارداره، زیر بارون بهت زنگ بزنه و این خبر رو با ذوق بهت بگه و تو اولین نفر باشی، حتی قبل همسرش می‌دونی، ای مادر*_*

مرد!

چقدر مردها کم نیار و حسود و ... هستن؟

چقدررررررررررر؟

کاش می‌شد واقعیت‌ها رو محکم بزنم تو صورتش، حیف که نمی‌شه و باید خویشتن دار باشم و دارم تمرین سیاس بودن می‌کنم!

آخه مردک در حد جلبک مغزته بعد می‌ری مزخرف می‌گی؟

در حد نخود مغزته...

وای وای واییییی

یه بار یه تیکه ای بهش انداختم که اگه من بودم تا آخر عمرم سوال نمی‌پرسیدم، اما اینقدر مغزش فندقیه و تکامل نیافته و تفاوتی با اورانگوتان نداره که اصلا تیکه‌مو نگرفت!

زن!

اینا که در هر صورت به ما می‌گن می‌خواید لخت شید، پس چرا نشیم؟

نگرانشم ولی :(((

فخروارد دست قیچی!

رفتم تو حموم و یهو نمی‌دونم قیچی چجوری اصلا اومد تو دستم؟

موهامو باز کوتاه کردم، البته داغونشون کردم و بعد مثل اینکه بیدار شده باشم یهو دیدم اوه اوه!

جان مرتبشون کرد...

خربزه خانم، آیا سی سالگی زمان مناسبی برای رفتارهای تکانشی یهویی است؟ آیا می‌دانید همسن های شما مادر هستند؟ :')

نقاشی که صنعتی شد!

امروز توی گروه کلاس، داشتن درباره میم. صحبت می‌کردن، میم. که قبلا درباره‌ش نوشته بودم. همکلاسی کلاس نقاشی کودکی، می‌گفتن خیلی با سواد و خوش صحبت شده، یکی هم می‌گفت حیف ازون مغز که بیکاره و با کنایه گفت، نمی‌دونم چرا به من برخورد؟!

من هیچی نگفتم!

گلایه نکن فاخر، می بینی؟ شاید هیچکس به اندازه تو دلش برای میم. تنگ نشده باشه و خوبیش رو نخواد اما تو هیچ وقت حتی پشت سرش هم نشون ندادی که چقدر بنظرت کارش درسته! حتی وقتی بهت گفت نقاشیش رو نگه داشتی براش اخم کردی و رفتی خونه....

از آنکادر بودن کودکی، نوجوونیم و حتی اوایل جوونیم اونم با اون شدت غمگین می‌شم و اون محیط سمی مذهبی و خشک منزجرم می‌کنه... من چرا می‌خواستم اونقدر خوشایند بابا مامان باشم؟