شاید هم ما؟

حس نا امنی در رابطه، یعنی پارتنرتون نتونه نظرشو درباره هیچکس بگه...

گفتم به نظرم مردی باید اخلاقش خاص باشه که بخواد به همچین چیزایی حسادت کنه، می‌گه بنظرم جانت اخلاقش خاصه چون ما مردا همه همینیم!

واکنش خربزه: تعریف کردن داستان برای جان و با هم به سخره گرفتن دنیا!

اینکه از همه چیز با هم حرف می‌زنیم نقطه قوتمونه!

خستگی

از قدیم گفتن، یه حال دوتا ضد حال!

به قدری خسته استم، که به زور چشمام بازه، ولی نمی‌خوابم!

ملوان خربزه

می‌گن باید به ما شیرینی بدی

می‌گم اگه عنوان نکنین برای چیه و شیرینیه، حله! حقیقتا خربزه اخلاق آدمیزاد ندارد!

بعد گفتن ازون لازانیای مخصوصت می‌خوایم و لا غیر، به هیچکس جز خودمون هم نباید بدی، برای پت و مت هم یه ظرف جدا بیار نمی‌ذارن ما بخوریم!

هیچی دیگه هفته آینده باید براشون لازانیا بپزم...

خربزه لطیف است.

می‌گه عزیزم لطیف ترین کلمه ای که می‌شه درباره تو گفت، زمخته. همسرم هستن :دی

سنگ را بسته اند و سگ را گشاده...

شعبون بی مخ‌ها رو رها کردن بین مردم...

کی می‌شه مرگ تک تکتون رو ببینم؟؟؟

مراقبت!

اینجا می‌نویسم به عنوان هدف اخلاقی سال آینده‌م؛ سال دیگه باید جان کامنت این پست رو بذاره و ارزیابیم کنه ::)))))

گوش شنوا شدن و همدردی برای تو، جان!

بیش باد.

نباید

من به درد هیچکس جز خودم نمی‌خورم، نباید ازدواج می‌کردم حتی اگه از درد نبودنش میمردم...

چرا یکی دیگه رو قاطی دیوونه بودنم کردم؟

من هیچی از خوشحال بودن نمی‌دونم، من دارکم...سیاهم... مرگم...

سوساید

اون آدم معقولی که بقیه می‌بینن همونه که می‌تونه هر لحظه خودشو از زندگی نجات بده...

ولی

فکر کنم اپراتور لیزر تخمک گذاریش بود!

من امروز اشکم دم مشکمه!

حال کنسرت رفتن هم ندارم!

دلمم درد می‌کنه!

ناهارم نداریم الان رسیدم خونه!

دلم غر زدن می‌خواد!

نوجوانی و جوانیم به فنا رفته و امیدی هم به آینده ندارم، چرا باید یکی رو به دنیا بیارم و اون هم به فنا بره؟ کاش ما آدم‌های متوسط و فقیر کلا بریم ببندیم! بالاخره این سیکل معیوب تا کجا قراره بره جلو؟؟؟؟؟

ولی بارون بارید و الان قطع شده و صدای گنجشکا میاد، سلول‌هام دارن نفس می‌کشن اما خب این نفس کشیدن با تمام سلول‌ها باید متوقف بشه.

حرف زدن با گل بدون زدن گل!

یه خانم ازون قدیمی سرحال‌ها که با گلا حرف می‌زنن و با همه شوخی می‌کنن (برداشت اولیه) اینجاست، منشی می‌گه بهم اتاق اون طرف نیست گفتم می‌دونم می‌خوام بشینم، خانمه بهم گفت می‌خواد بیشتر بدونییییی زیاد ناراحت نشووووو

بعد همه برگشتن نگاهم کردن ...

زفت اون ور یه سری حرف‌های عجیب دیگه هم زد، بعد فهمیدم یکم چیزه! مثل اینکه می‌شناسنش اینجا! (برداشت دوم)

آقاعه گفت خوش بحاااالششششش....

همه اینا پنج دقیقه طول کشید...

دعوت

دوست ندارم برم کنسرت خواننده ای که نمی‌شناسم، مامان می‌گه باید برین، همه‌ش تو خونه ای افسرده می‌شی مثل من بعد باید دارو بخوری...

جمله‌ش تا ته قلبمو سوزوند...

بی برقی

برق‌هامون رفته بعد من شبیه فیبی نشستم پشت خط برقی قطع نوبت شما ۸۶...۷۷.... ۵۹ ... زمان انتظار بیست دقیقه....

دلم می‌خواد یکیشون ازین الله اکبر گوها پاشه الان بگه الله اکبر ...

تو سوز ساز من هستی...

خربزه کم هورمونی بود، الان دیگه بقول طب سنتیا تراریخته شده...

امروز کلا رو مود دعوا بودم و از طرفی هم مدتیه عصبی عمیق نمیشم، هر چی زور می‌زنم!

جان می‌گفت می‌خوای من برم قدم بزنم تنها باشی؟ و من باز قهر می‌کردم که چرا؟؟؟

آخرش یهو زدم زیر گریه و حرف زدم، جالبه که اصلا قبلش تو ذهنم رژه نرفته بودن...

همه احساساتم گذری شده...

یهو یاد یکی میفتم و سی ثانیه بعد یادم می‌ره...

حرف های خاله ای!

هفته پیش مهمونی بودیم چندتا حرف شنیدم و چون به جان قول دادم، یکیش که درباره خودم بود رو با خنده رد کردم و بعدی رو با سکوت و کلمات کوتاه! دلم می‌خواست درمورد اول بگم به شما چه! در مورد دوم هم بگم خانواده ما رو هستیم و شما اسم دوروبودنتون رو می‌ذارید تقیه!

والا...

مامانم می‌گه خاله گفته به فاخر گفتم چرا به خودت نمی‌رسی، جوونی به خودت برس! (همون حالت اول)

مامانم ناراحت شده بود، گفتم والا این خواهر شما سرشو باید همه جا ببره! گفت آره خیلی رفتارشون زشته...

مامان من اصلا شبیه خاله هام نیست، هیچ وقت سوال نمی‌پرسه و ما هم بخاطر مامانم خاله زنک نشدیم! بهش برخورده بود مامانم...

ازون طرف بابام دوست نداره با مصطفی رفت آمد کنیم، با اینکه تا چند سال قبل خیلی دوستش داشت، چرا؟ چون از خانمش جدا شد و بابام غیرتی هستن و از مردی که اشک زنش رو دربیاره بیزار، بابا رفته بودن با خانمش حرف بزنن بعنوان ریش سفید و اینا، خانمش گریه کرده بود، بابا می‌گن اون صحنه از جلو چشمم نمی‌ره...

کلا خیلی روی دخترها حساسن و من به رمنسی بابام در سن ایشون ندیدم، به مامان می‌گم به بابا بگو ما مصطفی رو دعوت نکردیم با باباش اومده بود...

من هرچی فامیل گریزم ...

بنظرم هر فامیلی خانواده نیست، من مطمئنم برا خواهرزاده‌هام خانواده می‌شم و هستم ::)

بدن غریبه گریز

فکر می‌کنم از بس دیر پذیرنده هستم، این رو هم دارم پس می‌زنم..

دردمند

اگه تا چند روز دیگه خوب نشم، اوضاع خیطه؟

نمی‌دونم ولی خیلی درد دارم....

فنجامین فاتن

از گذشته‌ها حرف نزن وقتی حالت رو بد می‌کنه، وقتی تو رو بد جلوه می‌ده ...

حس می‌کنم هرچی بزرگتر می‌شم دارم شاد تر می‌شم، زندگی داره قشنگ تر می‌شه...

ع. می‌گه ذوق چیزی رو ندارم، می‌گم من دارم.

دلم یه مهمونی بزن و بکوب دار می‌خواد!!!

عشق

شاید روان شناس‌ها بعد تر دریابند که عاشق شدن اختلال روانی‌است و ریشه در کودکیمان دارد...

من نمی‌خواهم درمان شوم، زیباترین اختلال و باگ انسان‌ است، باید بروم ببینم مادر پدرم چه کم گذاشته اند برایم، برای فرزندم کم بگذارم، می‌خواهم قبل از هر چیزی عاشق باشد!

نترس

از چی می‌ترسی؟

تهش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

کاخ علی بابا

توی خونه ای که همه مردهای نسبت دار با خودم رو نمی‌شناختم!

تنها آشنا مامانم بود، فرار کردم، توی خیابون‌های تاریکی که نمی‌شناختم، تو ذهنم این بود که باید از مرز خارج شم...

گوگل مپم رو باز کردم، آستارا بودم، رفتم و رفتم و رفتم رسیدم جایی که تو مپ بعدش دریا بود دقیقا لبه لبه ایستاده بودم! تو خونه ای بودم و برام شب بود، درو باز کردم روز بود و روشن...

اون دور دوتا قصر شبیه قصرهای علی بابا بود...

هوا، نسیم خنک و ملایم و اون منظره رو با همه وجود تماشا و سیو کردم، در حدی لذت داشت که مغزم بیدار شد و فهمیدم خوابم برای چند دقیقه! به خودم گفتم خوابی ولی خوب نگاه کن برای همین جزئیات معماری اون کاخ یا قصر ها رو بادمه!

بعد دوباره به خوابم برگشتم! تو بالکن جایی که بودم یه زن و بچه‌هاش داشتن بازی می‌کردن و یه خرچنگ دستشون بود! گفتم بندازش تو آب ...

انداختنش و خرچنگ تبدیل شد به جغد سیاهی که یواش سرشو از آب در آورد، شناختمش؟ گفتم وای! و اومدم تو و دیر بود جغد پرواز کرد اومد تو و یکی ازون مردها شد...

4

چهارمین سالگرد نامزدی ما، داره برف میاد...

باید خوب بشیم، اگه خوب شدنمون عوضمون کرد هم کرد، نمی‌شه که همو بندازیم تو قفس!

بنزی که خوابیده تو پارکینگ...

منتقم

زنگ زده که خاطرات مشترکمون رو بگو!

می‌گم کودکی؟

میگه آره!

می‌گم خب ما خیلی با هم بد بودیم زیاد خاطره نداریم ...

بعد شروع می‌کنم، می‌گه خب اینو یادمه، باید یادم نباشه

می‌گه بد هم باشه عیبی نداره، بچه‌هاش دارن گوش می‌دن

از اون خاطره بدی که گفتم پشیمون می‌شم و یه خوبشو می‌گم

یادته بابا تاب بسته بود تو حیاط؟ تو تمیز می‌کردی حیاطو؟ آب می‌زدیم بعد ماست خیار می‌خوردیم و تاب بازی می‌کردیم؟ من سواد نداشتم اسم شکل‌های هندسی رو با شابلنات بهم یاد می‌دادی؟ ذوزنقه؟ بیضی؟ یادش نیست...

می‌گم یادته کارتون بستنیا رو می‌دیدیم؟ بهم می‌گفتی تو سیاهی پس کیمی و من خوشگلم قیفی‌م؟ بعد من می‌گفتم خب تو اسمت شبیه کیمه پس تو باید باشی؟

گربه سگ؟ می‌گفتی من اخلاقم شبیه سگه و خب تو این با هم تفاهم داشتیم چون بنطرم تو شبیه گربهه بودی!

بابا برامون وسایل مشابه با رنگ متفاوت می‌خرید و تو همیشه انتخاب می‌کردی و اون یکی رو می‌دادی بهم؟ حتی می‌گفتی من شبیه پسرهام و آبی ها رو می‌دادی من و صورتی رو خودت برمی‌داشتی؟

می‌گه خیلی اذیتت می‌کردم...

می‌گم برام مهم نبود اون موقع اینو بهش نمی‌گم که بزرگتر شدم مهم شد برام البته غریزی بود و اون موقع نمیفهمیدم دلیل کارام چیه!

مدیر کوچولو

تو وبلاگ جامانده درباره روزنامه دیواری خوندم، یادمه من همیشهههه عاشق این کار بودم، خودم تیم می‌چیدم! جالبه که نه خط خوبی داشتم نه هم نقاشی هاش رو خودم می‌کشیدم! طراحی کلیاتش رو انجام می‌دادم و وظیفه هرکسی رو تعیین می‌کردم، مطالب رو هم خودم جمع می‌کردم و لحن نوشتار با من بود!

یادمه یه بار قرار بود نوشته ها رو محبوبه بنویسه و پدرش فوت شد و زود وطایف رو جابجا کردم، ده یازده ساله بودم!

امروز اینو یادم اومد و به خودم گفتم تو همیشه مدیر بودی، باز هم هستی و این باید کار تو باشه!

به فرزندم

همیشه می‌گم چرا باید حسرت‌هامونو به ارث بذاریم؟ امشب می‌گم شاید هم آرزوهامون رو به ارث گذاشتیم؟

غم های بزرگ

مامانم برامون سوغاتی‌های سفرشون رو فرستادن و الان تماس گرفتن بپوشیم ببینن

مال من اندازه نبود، اینقدر بزرگه برام که به سختی بسته شد! جان می‌گه من نمی‌ذارم اینجوری بری بیرون، انگار مال یه دختر بچه‌ست تو پوشیدی مامان عکس فرستاده بود معلوم بود کوچکه چرا گفتی الا و بلا همین؟

داداشم می‌گه لاغر کن خواهر مننننن، من هر چقدر لاغر کنم این سایز من نیست خببببب!

الانم هی میاد می‌گه غصه نخور، ناراحتی؟ و به طرز عجیبی به تخمدان‌هامه!

دیشب برای مهمونامون شام درست کردم کار واحب پیش اومد رفتن، هیچی دیگه آدرس بدین غذا بفرستم ::))))

مودب و محترم

من به نظر خودم خیلی منحرف و بی ادبم، یکی فیدبک با ادب می‌ده خجل می‌شم!

سر کار خیلی فیدبک مودب بهم می‌دن، البته اونایی که نزدیکمن می‌گن با ادب منحرف ::)

عقل

من امروز مرخصی بودم و فط دراز کشیدم، حتی به سختی صبحونه خوردم، چقدر من لوسم؟! بدم میاد ... خیلی درد دارم و نمی‌دونم خیلیه یا نه! چون برا من زیاده، فکر کنم ترسیدم! یه ترس بزرگ ...

الان هم مهمان داره میاد و جان همه کارها رو انجام داده، حتی کتری رو گفتم بیاد بذاره رو گاز! خیلی ترسو شدم! جسارتم کم شده و زبانم قاصر! دلم اون دختر زبون دراز پرو جسوری که بودم رو می‌خواد! چقدر از عاقل بودنم بدم میاد...

خودم بابا دارم!

دیروز اوس موسی هی می‌گفت دخترم، باباجان .....

من خوشم نمیومد دوست داشتم بگم من دختر شما نیستم دکتر!

ولی نگفتم، پرسید چرا اینجوری؟ حالم خوب نبود و بهمم استرس داده بودن، جوابی ندادم...

به همکارمم می‌گفت گلمممم، اه اه اه

من فقط وقتی کسی رو دوست دارم کلمات اینجوری به دلم می‌شینه، با این وجود از گلم متنفرم!

حالا می‌دونم کلا چیزه ها

مثل گاندولفه که هی میگه عزیز من و عزیزم به همه، بهش می‌گم اگه دوستم نبودی فکر کردی می‌ذاشتم با منننن اینجوری حرف بزنی؟ می‌گه می‌دونم بالروگ، بعد می‌گه من مثل تو نیستم که من لطیفم مهربانم ::)))

مرگ

پریشب:

یه پسر کوچولوی کچل که سر ساعت جفت، آدم می‌خورد و حالا مونده بود ساعت 21:21 و یه خانواده مواظبش بودن کاری نکنه( تو ماشین تو جاده بودن ) ولی توی یه جشن که همه می‌زدن و می‌رقصیدن یهو یکی دیده شد با شنل ترسناک و داشت با بچه ها میرقصید، کلاه شنلش رو برداشت خودش بود! حمله کرد و مردم تونستن جلوشو بگیرن!

دیشب:

ش. برام از تبریز یه گردنبند خیلی شکیل آورده بود...

گفت عین. رو می‌خوام بذارم فلان...

بعد با ع‌. و عین. و ح. داشتیم کار می‌کردیم فیلتر سوراخ شد و دعوامون شد و گریه کردم اومدم تو اتاقم، دنبال تلفنم بودم به جان زنگ بزنم، زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد گریه کردم که چرا جواب نمی‌ده و دیدم ساعت 9:46 گفتم حتما کلاسه...

مثل اینکه توی یه جای سبز کار می‌کردیم و خوابگاه بود...

هم اتاقی هامم عجیب غریب بودن، یه فاطمه دیگه هم بود که سر و صورتش رو پوشونده بود و حالش بد بود... می‌گفت خیلی اذیتم کردن آدما و فرار کردم اومدم اینجا بعد رفت تویراون مزرعه که پنجره داشتیم بهش خودش رو بکشه!!!!!

رویا

داشتم از درد می‌مردم با کیسه آب گرم و قرص بالاسرم نشسته بود، گریه می‌کردم، گفتم چرا من زن شدم؟ گفت اگه زن نمی‌شدی بعد من عاشق کی می‌شدم؟