گریه امونم نمیده
خواب بدی دیدم، اینقدر بد و واقعی که هر لحظه منتطرم زنه از در بیاد تو...
خواب دیدم با مامان بابا و داداشم، رفتیم حرم! خیلی وقته نرفتم و تو خوابمم اینو گفتم به خودم، رفتیم تو ایوون طلا و کفشای خیسمون رو داخل یه کمد فلزی گذاشتیم و درشو بستیم!
داخل حرم یه خانم از دوستای قدیممونو دیدم و جواب سربالا بهش دادم.
یهو دیدم بابا با ذوق میگه فاطی نینا رو یادته؟ یه دختر بچه رو نشونم داد با موی طلایی اما هیچی یادم نیومد والکی گفتم اررره! بابا گفت خونه اقای فلانی اینجاست ( یعنی تو حرم) بیاین بریم تو! رفتیم تو و خانمش تا منو دید شروع کرد به متلک، اون لحظه خواهرمم بود! به من گفت فاطمه ماشالا چه پیر شدی از در اومدی گفتم چندتا بچه هم پشت سرت میان، به خواهرم گفت اوف عجب شکمی، بعد من گفتم اینا چه حرفایین میزنین؟ خندید و با حسادت مامانمو نگاه کرد گفت حاج خانمولی تکون نخوردناااااا! ازش بدم میومد و در عین حال یادم نمیومد اینا کین!
خونشون چند تا پله میخورد پایین و بعد خونه بود! بقیه اجزا هم تاریک و کوچک بود!
حس بدی داشتم وپسر بچه هاش دور داداشم بودن وازش نقاشی میخواستن. بابا وهمسرش رفتن بیرون ناهار بگیرن! یکم گذشت و دیدم صدای جر و بحث میاد، بدو رفتم تو اسپزخونه و دیدم زنه با همون حالت سایکو مامانم، مامان قشنگمو گرفته بغل دیوار و داره حرفای بد میزنه بهش، شبیه کسی که بخواد حرص بده از مامانم جداش کردم و شروع کردم به عکس حرفاشو گفتن و درباره مامانم حرف خوب زدن، با چاقو میوه خوری سر و دستامو زخمی کرد.
نقاشی داداشم سبز یشمی بود، نمیدونم چه شخصیتی تو تیکن یا لاکپشتای نینجا بود. گذاشتم رو مبل به داداشم و مامان گفتم همینکه بابا اومد بریم. بابام وهمسر چندشش رسیدن، از داخل خونه اشاره کردم برو و خودمونم زود جیم زدیم! کفشام نبود برشون داشته بودن ولی، تا دیدن میخوام کفشای اونا رو بپوشم برشون داشتن، یه جفت دمپایی کهنه حموم پوشیدم و زود سوار شدیم، به داداشم گفتم فقط برو سریع، خانمه به همسرش اشاره کرد بیفته دنبالمون.
با موتور دنبالمون بود! درا رو قفل کردم، بابا به داداش گفت از فلان جاده برو یه جا نگه داشتیم دمپاییا رو بدیم یه اقای داشت گدایی میکرد مامان بهش پول داد، به بابام گفت من میشناسمت چهرهت اشناست! ترسیدیم و باز بدو سوار شدیم.
خونه زادگاه بودیم و مهمون داشتیم یهو حمله کردن به خونمون. زن و شوهره! یه اینه شمعدون خوشگل تو حیاط خلوتمون بود. عمهم برا عید دیدنی اومده بود خونمون.
همه شیشه ها رو شکسته بودن ، دست مامانم برید و من بغض داشتم. انگار میدونستم زنه وسواسه سطل اب ریختم روش، فرار کرد. میگفتم کاش بگیم پسرای اقای ک بیان. به پلیس زنگ بزنین. از پنجره بیرونو دیدم که چندتا سرباز اومدن تو ، از دست مامانم خون میچکید...
از خواب پریدم و گریه کردم، یادم اومد اون خانواده تو واقعیت فامیلشون ع.ش هست اما اینا اونا نبودن که!