جریان زندگی

مدام دنبال دلایل خستگیم بودم، بچه‌ها باورم نمی‌شه که این همه کار امروز کردم! چون اینستاگرامم نیست! باورم نمی‌شد هرچقدر جان می‌گفت زامبی شدی! دوباره جوونه‌های خربزه‌ای از کنار گوشام رشد کردن!

قلم روی گاز قل می‌خوره برای درمان! بوی کیک سیب و دارچینی که برای اسمان پختم با مریم تو گلدون پیچیده تو هم! سبزی یخ زده رو اپن هیجان‌زده نگاهم می‌کنه که بیا منو به آرزوی جلز ولزم برسون! تشنه‌م شده اینقدر ارائه فردا رو خوندم! صدای اخبار گوش دادن جان از اتاق میاد.

جادو جمبل

پناه بر خربزه اعظم!

بنده اگه انسانیت دست و پامو نبسته بود، تمام افراد خرافه پرست و عشق شبه علم علی الخصوص جوونا رو به رگبار می‌بستم! ماه تولدی‌ها، گرم و سردی‌ها، ترو خشک و سودا و بلغمی‌ها! چاکراهیا، انرژی بفرستا و جذبیا، زمین تختیا؛ همهههه رووووو پس نیا به من ایدی منشیتو بده خانم دکتر من خودم از هاگوارتز فارغ التحصیل شدم!

خودنویسی

خواب‌های صد من یه غاز

برنامه ای که از ریختنش می‌ترسم

بی پولی و ترس ازینکه از علایقم بمونم عقب بازم! یک عمر دلم ... خواسته حالا که خودم پول درمیارمم نمی‌تونم بخرم! هزینه یادگیریش رو میشه کاری کرد‌ باز...

دلم یک چیز جانبی می‌خواد و همزمان تو کارم خیلی خوب بودن، جان می‌گه شخصیتم مدیره، تستای روانشناسی می‌گن شخصیتم لیدره اما من اینقدر اعتماد بنفسمو تو دوران طلاییم از دست دادم که با اینکه در خودم می‌بینمش؛ باز حس کم بودن ولم نمی‌کنه! تنها راهم مطالعه‌ست ولی برنامه ای براش ندارم!

دیروز با ش، حرف زدم می‌‌خواستم درباره خودمم باشه اما نشد! یعنی جان گفت به جای حرفش خودت شروع کن به کارای داوطلبانه...

از طرفی حس می‌کنم زبان باید بخونم چون تو کارم با زبان دیگه ای حرف زدن می‌تونه کمک کننده باشه!

ازینکه بشینم و برنامه بریزم می ترسم، از بس که برنامه هام نشدن و از بس وقتی می‌نویسم خوشحالم و خودمو صد میبینم، کلا برنامه ریزی بهم حال خوب می‌ده...

کاش س زودتر دفاع کنه با هم بریم باشگاه!

حس می‌کنم مشکل رابطه نداشتنم اونقدری جدی نبوده و تماما حس بدی بوده که از ن، می گرفتم!

عزت نفسم موضوع مهم منه!

درباره موضوع جانبی نمی‌دونم چکار کنم! فعلا زبان بخونم تا پول دستمون بیاد و بتونم برم کلاس؟!

اینستا راه فرارم بود از فکر کردن، حالا اعتیادم وضعینش اینجوریه که گوشی رو‌می گیرم دستم طبق عادت ولی استفاده ای ندارم و خود به خود بلند می شم می‌رم لااقل لباسا رو‌می.ذارم تو داریور.

دلم میخواد دکور خونه رو‌عوض کنیم اما نمی‌دونم چجوری!!!!

باید اول اون عکس مورد علاقه جان رو قاب بگیریم، بعد قاشقای منو و بعد یه دریل گیر بیاریم جای همه چیزو معلوم کنیم...

مغزم پر از ناهماهنگیه...

اسمان

نمی‌دونم تا حالا درباره‌ش نوشتم اینجا یا نه، اسمشو می‌ذارم اسمان اینجا!

امشب یهو زنگ زد گفت فاطمه پنج دقیقه دیگه برو پایین، می‌خندید و من نمی‌دونستم چی‌شده! به جان گفتم فکر کنم برام اش پخته از بس هر روز می‌گم بهش من اش می‌خوام:دی

دوباره زنگ زده می‌گه اسنپه رسیده برو! فکر کردم خودش میاد، رفتیم با جان دیدیم بلهههه دختر اش فرستاده و اینقدرررر قلبی قلبی شدم که هنوز شعاع چشم‌هام از معمول بیشتره، حتی زیر دوش با لبحند پت و‌پهن بودم، اینقدر که یاد نفس افتادم یه لحظه و بعد نخواستم شادیم خراب شه، اسکرو یو نفیسه گویان دوباره خربزه تیتاب داده شده، شدم! می‌دونی این زن روعه و این ازین ادم برام ارزشمنده! همه چیز از ادم های رو برام ارزشمنده!

از خوشحالی دلم می‌خواد جیغ بکشم!

چقدر دنیای کوچکی دارم...

+چند سال پیش جایی چیزی خوندم که اینجوری شروع میشد برا دوستش اش برده و من چقدرررر دلم خواست که دوست این شکلی داشته باشم!

مادرانگی

نسبت به عین، شین و سین و صاد حس مادرانه دارم. خداحافظ

اخه شما تلگرامو باز کنی ببینی این شین برات کلی پیام نوشته که تو خفنی و اینا، خداییش ذوق نمیکنی؟

ننه ^_^

به جان می‌گم بااینکه اینا سه الی پنج سال ازم کوچکترن حس مادرانه دارم بهشون، می‌خنده 😁

واقعی!

گریه امونم نمی‌ده

خواب بدی دیدم، اینقدر بد و واقعی که هر لحظه منتطرم زنه از در بیاد تو...

خواب دیدم با مامان بابا و داداشم، رفتیم حرم! خیلی وقته نرفتم و تو خوابمم اینو گفتم به خودم، رفتیم تو ایوون طلا و کفشای خیسمون رو داخل یه کمد فلزی گذاشتیم و درشو بستیم!

داخل حرم یه خانم از دوستای قدیممونو دیدم و جواب سربالا بهش دادم.

یهو دیدم بابا با ذوق می‌گه فاطی نینا رو یادته؟ یه دختر بچه رو نشونم داد با موی طلایی اما هیچی یادم نیومد والکی گفتم اررره! بابا گفت خونه‌ اقای فلانی اینجاست ( یعنی تو حرم) بیاین بریم تو! رفتیم تو و خانمش تا منو دید شروع کرد به متلک، اون لحظه خواهرمم بود! به من گفت فاطمه ماشالا چه پیر شدی از در اومدی گفتم چندتا بچه هم پشت سرت میان، به خواهرم گفت اوف عجب شکمی، بعد من گفتم اینا چه حرفایین می‌زنین؟ خندید و با حسادت مامانمو نگاه کرد گفت حاج خانم‌ولی تکون نخوردناااااا! ازش بدم میومد و در عین حال یادم نمیومد اینا کین!

خونشون چند تا پله می‌خورد پایین و بعد خونه بود! بقیه اجزا هم تاریک و کوچک بود!

حس بدی داشتم و‌پسر بچه هاش دور داداشم بودن و‌ازش نقاشی می‌خواستن. بابا و‌همسرش رفتن بیرون ناهار بگیرن! یکم گذشت و دیدم صدای جر و بحث میاد، بدو رفتم تو اسپزخونه و دیدم زنه با همون حالت سایکو مامانم، مامان قشنگمو گرفته بغل دیوار و داره حرفای بد می‌زنه بهش، شبیه کسی که بخواد حرص بده از مامانم جداش کردم و شروع کردم به عکس حرفاشو گفتن و درباره مامانم حرف خوب زدن، با چاقو میوه خوری سر و دستامو زخمی کرد.

نقاشی داداشم سبز یشمی بود، نمی‌دونم چه شخصیتی تو تیکن یا لاکپشتای نینجا بود. گذاشتم رو مبل به داداشم و مامان گفتم همینکه بابا اومد بریم. بابام و‌همسر چندشش رسیدن، از داخل خونه اشاره کردم برو و خودمونم زود جیم زدیم! کفشام نبود برشون داشته بودن ولی، تا دیدن می‌خوام کفشای اونا رو بپوشم برشون داشتن، یه جفت دمپایی کهنه حموم پوشیدم و زود سوار شدیم، به داداشم گفتم فقط برو سریع، خانمه به همسرش اشاره کرد بیفته دنبالمون.

با موتور دنبالمون بود! درا رو قفل کردم، بابا به داداش گفت از فلان جاده برو یه جا نگه داشتیم دمپاییا رو بدیم یه اقای داشت گدایی می‌کرد مامان بهش پول داد، به بابام گفت من میشناسمت چهره‌ت اشناست! ترسیدیم و باز بدو سوار شدیم.

خونه زادگاه بودیم و مهمون داشتیم یهو حمله کردن به خونمون. زن و شوهره! یه اینه شمعدون خوشگل تو حیاط خلوتمون بود. عمه‌م برا عید دیدنی اومده بود خونمون.

همه شیشه ها رو شکسته بودن ، دست مامانم برید و من بغض داشتم. انگار می‌دونستم زنه وسواسه سطل اب ریختم روش، فرار کرد. میگفتم کاش بگیم پسرای اقای ک بیان. به پلیس زنگ بزنین. از پنجره بیرونو دیدم که چندتا سرباز اومدن تو ، از دست مامانم خون می‌چکید...

از خواب پریدم و گریه کردم، یادم اومد اون خانواده تو واقعیت فامیلشون ع.ش هست اما اینا اونا نبودن که!

جان گمشده

همه می‌دونن که من اهل هیچ خرافات و خزعبلی نیستم، اما اگه نیمه گمشده واقعیت باشه، تو واقعا نیمه گمشده منی!

+اینستامو دی اکتیو کردیم.

گل یا پوچ

یک حال کثافتی ام .

نمی‌دونم چمه!

دلم می‌خواد الان جان بازاری دوره قجر بود و منم سوگلی خانوم! یه خونه ازونا که حیاطش حوض داره داشتیم. صبح به صبح سرمه می کشیدم و موهامو شونه می‌زدم بعد اون می‌رفت سر کار و بارش منم می‌موندم با هفت تا بچه قد و نیم قد و بشور و بساب! شبا هم میرفتیم خونه خانجونم و خانجونش! بعضی وقتا هم مهمون میومد و مهمون می‌شدیم خونه حجره بغلیای اقا:)

احساس تنهایی و بیهودگی بسیار دارم! حس می‌کنم از بی پولی نشات می‌گیره، با این حجم تورم حس می‌کنم ماشین نتونیم بخریم فقط امیدوارم یکم قسط و قرض هامون کم شه بتونیم بریم اینور اونور سفری جایی...

من ادم رفیق بازی نیستم جان هم نیست.اما به نظر میاد احتیاج داریم با یک زوج دوست بشیم یا اکیپی چیزی داشته باشیم و باهاشون بریم بیایم! اما خب دوستامون تهران یا کرج نیستن! یه دونه دوست جان هست که مجرده :(

با همکارامم خیلی سعی کردم اما حسم چیز مثبتی نمی‌بینه با اینکه مجردن بازم لااقل دور هم خوبیم اما خب حس می‌کنم با هم نمی‌سازن. مگه عین و دوست پسرشو بتونم جدا دعوت کنم خونمون!

حس می‌کنم اهمال کاریم به نهایت خودش رسیده، قرار بود برنامه نویسی شروع کنم، اما چه سود؟؟ کو شروع؟

قرار بود کلاسایی که رفتمو پاک نویس کنم اما کو؟ خانم خربزه چته؟

از جانم ناراحتم زیادی داره رو اون موضوع رژه می‌ره، البته امشب گفت دیگه کاریم نداره و خب باز اینم ندوستم :(

همه جا خیلی ساکته.

حس می‌کنم پوچم و هیچ علاقه خاصی ندارم.

جنگجوی درون!

همیشه در جنگ!

کاش آتش بس کنم!

تا دود نشدم برم هوا...

Past is past خربزه خانم...

معرفی

عزیزانم کورس پایتون خوب سراغ دارین؟

+فارسی باشد.

عجبا

من ادم بی حاشیه ای هستم.

بنظرم چیزی نداشتم که کسی بخواد پشت سرم حرف بزنه، ازین رو که زیاد رابطه ندارم با کسی.

گاندولف می‌گه دخترای شرکت خیلی حرص می‌خورن که شبیهشون نیستی.

=()

+ با کلی کنجکاوی و اصرارررر فهمیدم بیشترین موضوع مد نظرشون اینه که من سعی دارم مرد جلوه بدم! من که از نظر بیشتر افراد نزدیکم خیلی خانوم و متینم! حالا چرندیاتی که خیلی هم مزخرفه رو می‌خواید بگین صفات زنانه رو ندارم!

کی می‌گه عشوه خرکی اومدن و کارا رو‌رو دوش بقیه انداختن زن بودنه؟ حالا که دارم سعی می‌کنم خشمم رو کم کنم هی بیاین منو اذیت کنین خشمگین شم😒

بعدشم اینکه کسی اینقدر خارج از عقل رفتار کنه و نادیده با حس از کسی خوشش نیاد، اونم ادم بی ازاری چون خربزهههه....

اهاااا یه مورد دیگه هم این بوده که تو غیبت کردناشون شراکت نمی‌کتم::)))

ولی جدی ناراحت نشدم تازه فهمیدم دارم زاهمو درست می‌رم و سلکتیوم که با هر ادمی تایم نمی‌گذرونم!!!

شما سالمی؟

سال‌هاست، بنای زندگیم رو روی این اصل گذاشتم که، آدم باید همه چیش به هم بیاد!

یعنی اگه من ده ملیون در ماه در میارم، خریدن پالتو دوازده ملیونی وصله ناجوره! یعنی آدم بهتره که تعادل داشته باشه. فکر کنیم من پنج ساله روزی یک ساعت مطالعه غیر تخصصی دارم، غلط املایی واضح و کاربرد اشتباه کلمات شبیه به هم یعنی من تعادل ندارم، یعنی من وصله ناجور دارم، یعنی من اون ساعت مطالعه‌م با این حرف زدنم و نوشتنم با هم نمی‌خونه! یعنی من فقط سطحی بودم! من فقط ساعت پر کردم! من خواستم بگم یک کتاب در ماه می‌خونم، اما بازده؟؟؟ شناخت من از من هر چقدر بیشتر بشه تعادل من بیشتر می‌شه، چجوری؟ اینجوری که من می‌فهمم بازده من بعنوان خانم متاهلی که ده ساعت در روز سر کاره، دوماه یک کتاب خوندنه، یعنی من بدونم کتاب خوندن من هدفی ورای کمیت داره! فیلم دیدنم هم همینطور! من باید بدونم با خودم چند چندم؟ نه؟

همه جا پر شده از رفتارای افراطی، حالم بد می‌شه از این همه عجله که نتیجه ای جز سطحی بودن نداره! همه می‌خوان فقط همه چیزو بکنن تو چشم بقیه، دختر جان، پسر جان خودت چی؟ توهم هم حدی داره! بیا پایین عزیزم سرمون درد گرفت! عمر یه فرصت محدوده بله اما کی می‌گه استفاده از عمر یعنی ناخنک زدن به همه چی؟ کی می‌گه استفاده از عمر یعنی همه کاره هیچ کاره بودن؟ کی می‌گه وقتی نقاشیت خوبه باید شناگر هم باشی حتما؟ چند دقیقه به خودت فکر کن و این شتر گاو پلنگو ببین می‌شناسی اصلا؟

هیچکس

هیچکس منو دوست نداره، برام مهم نیست وقتی تو منو دوست داری؛ اما برام مهم می‌شه اگه تو منو نخوای!

برام مهم نیست ش، حتی به میم زنگ می‌زنه و حال و احوال می‌کنه که مریضه اما به من تیکه می‌ندازه که عه مریض بودی؟ در صورتیکه از خودش مرخصی گرفتم! همه چیز، همه رفتارای ریز و درشت آدما رو می‌بینم و حس می‌کنم، حساسم، خیلی حساس، اما به رو نیاورنده ام، خیلی به رو نیاورنده، مگه اینکه ادمی خیلی مهم باشه...

مشتامو گره می‌کنم؛ باز از جام پا می‌شم و به خودم می‌گم بیچاره توهم زدی...

تو تنهایی!

متن بالا رو پریشب نوشتم اما نتم بد بود، الان اومدم چیز دیگه ای بنویسم دیدم نصفه نیمه مونده، بقیه‌ش رو یادم نیست ولی؛

خدا هم اگه وجود داشت، با کلی عابد و پرستشگر و لیلا، باز تنها بود...

اخر پرستش و معبود بودن می‌دونی چیه؟ تبر!

خربزه منبری

جان کلاس داره، کلیدم تو اون یکی کیفمه!

پشت در بودم اومدم مسجد، چرا هیچی یادم نمیادد :دیییی

الانم خانما دارن چایی می‌خورن منم با چادر سفید گلگلی نشستم یه گوشه سرم تو گوشیمه=)))))

طبق احکام مسلمانان الان حضور من اینجا حرامهههههه!

دارم از ترک برمی‌دارم، عملی ترین پارادوکس هستم الان، خودم خنده‌م می‌گیره هی ::دیییییی

من از زندگی بی تو بیزارم!

+بعضی وقتا مدام در حال دست و پا زدنی اما جلو نمی‌ری! خودت رو مقصر ندون بچه جان!

++ می‌خوام موهامو پروتئینه کنم، دلم نمیاد فرفریامو نبینم، از طرفی رو مخم مدام راه می‌رن! یعنی موی فر مثل بچه سرتقه...

+++یه بحث بلند توی سرم درباره تعادل هست که باید بنویسمش؛ اما تمرکز ندارم اصلا... کلا یه وضع خسته بدی دارم مدام...

++++ چند شب پیش، بخاطر ش، که تماما محترمه برام رفتیم بیرون، بیرونی که ن، هم بود! تو ماشین که برگشتیم یهو اشکام اومد! نکنید اقا اینقدر با روان بقیه بازی نکنین؛ اومدم خونه جان گفت چرا به هم ریحته ای؟ یه مدته خیلی خوب بودی و امشب باز بیقراری، نشستم و گریه کردم و یهو از همه چیز گفتم ازینکه چند وقت پیش ح، پیام داده، ازینکه ن، اذیتم کرده و حس می‌کنم بهم تجاوز شده، از خوابام پرسید و بعد نتیجه گیری های برگریزونی کرد و من فقط اشک ریختم. جان می‌گه این کاری که من می‌کنم سرپوش گذاشتنه نه عبور کردن! می‌گه وقتی یکی پیام می‌ده یا می‌بینمش و بهم می‌ریزم یعنی عبور نکردم. می‌گه بیا بشین با خودت حلش کن ببین چی هنوز بعد این همه سال تو رو به ح، وصل می‌کنه؟ چی درباره ن، هست که اینقدر عصبیت می‌کنه، با اینکه چیز مستقیمی ( مثل بحث و دعوا) بینتون نبوده؟!

تقریبا برای جفتشون رو پیدا کردیم!

عقده هامم پیدا کرد، خیلی بی ادبه جان=)

وقتی روانکاو شخصی داری!

هدف اخلاقی جدید!

قلدر نباشم!

=)

چشم ؛))))

می‌نویسم که یادم بمونه!

که یادت بمونه چقدر مهمی برام!

مرز

فرمودن تو که خودت عاشق قضاوت کردن بقیه ای! بله من همیشه گفتم کیف می‌کنم از قضاوت‌های تند و سریعم! خیلی هم ادم صریحی هستم!

اما می‌فهمم که نقد جامعه با اون فحشه دوتا چیز متفاوتن!!!!

به من چه!

اقا! خانم!

دست از سر کچل بقیه بردار!!

بتوچه که من موهامو رنگ نمی‌کنم، وزنم چقدره، چاق شدم یا لاغر؟ به خودم می‌رسم یا نه؟ پوستم بده یا نه؟ چی می‌بینم؟ تتلو گوش می‌دم یا ناظری!!

زندگی خودش سخته، اگه نازپرورده ای و نمی‌تونی درک کنی؛ سکوت کن عزیزم، نمی‌خواد شما درباره همه چیز نظر بدی! واقعا خفه بودن اینقدر سخته؟؟؟

قبل اظهار نظر از خودت بپرس، منو سننه؟

از هفته ای که گذشت!

هفته پری بود!

پنجشنبه خانواده‌م رسیدن، جمعه مهمونی گرفتیم.

یکشنبه احساس مریض بودن اومد سراغم، دوشنبه مریض شدم، رفتیم تئاتر! سه شنبه مهمونی شرکت بودم تا نیمه شب! چهارشنبه رفتیم توچال و تجریش، پنجشنبه تا غروب استراحت کردم و شبش مهمونی خونه الف بودیم و تولد و چله!

از صبح دارم استراحت می‌کنم، جان کلاسه و هنوز نیومده.

من هم همجنان مریضم!

تو همه عمرم وقتی سرما خوردم خودمو کشتم؛ اما این بار دلم نیومد از پیش عزیزانم بودن بگذرم!

خانواده‌م تو راهن و دارن می‌رن...

باید برای مامانم یه فکری کنم حالش جا بیاد!!!!!