نتونستم دووم بیارم
اومدم پیشت! از خوشحالی دیوونه شدی=)
با پدر رفتی سر کار
دیشب مامانت مثل اون بار گیر داد که باید ابروهاتو برداری و خواهرتو مسولللل کرد به این مهم رسیدگی کنه! و خب من دیگه نشد در برم:')
من سرکش و زبون دراز در سکوت این اجازه رو دادم! تا اینجا خوب بود!
خواهرت بخاطر من دست تو ابروهام نبرد و مرتب کرد ولی مامامنت اومده بود میگفت نازکککک کنننن نگاه مال من چه قشنگه، خیلی خودمو کنترل کردم که نخندم! چون که خریزه عاشق ابروهاشه و هیچ چی تو صورتشو اندازه ابروهاش دوست نداره! امام خمینی باید جلوی خربزه لنگ بندازه ازین بابت! اما به خودم گفتم من که نخ هم بشه باز هفته دیگه ذوالفقار خربزه خودمو دارم( از حیث رشد) پس چه عیبی داره بذارم مامانت خرسند شه؟ با خواهرت کلی خندیدیم، به مامان پری میگفت ابروهای فاطمه مده الان، میگفت نههه نازک کن و اینکه از هم تا میتونی فاصله بدتشون=)))
در هر صورت با همکاری خوایرشوهر به خیر گذشت و باید بگم اینققققدر زیبا برشون داشته که دیگه فقط میدم دست خودش:دی
چی میگفتم؟ اها خلاصه که اگه اختلاف فرهنگی با خانواده ها دارین یا حتی ندارین، بهتره دوررررر زندگی کنین:دی
این یک دلیل کوچکشو، مثلا دلیل بهترش اینه که نزدیکتر میشین بهم و مستقل تر!!!