گم شدم

من جدیدی پیدا شده!

من شیطون و شادی که شبا گریه میکنه!

من مغروری که با سیلی صورتشو سرخ نگه میداره!

من خسته ای که همیشه غم داره وغریبه!

منی که لذت نمیبره!

منی که برای لباس عروس ذوق نداره! 

منی که استرس داره و با تپش قلب از خواب میپره!

بچه ها میگن دخترا با چیزای کوچک هم خوشحال میشن ولی مردا نه! از دیروز دارم فکر میکنم من چرا خوشحال نمیشم؟ با هیچی...

اشک هام سردن!

دلم میخواد رمان بخونم! 

اما فیلم میبینم!

دلم میخواد کارت عروسیمو طراخی کنم اما خاله ایران جان دیروز فوت شد! 

دلم میخواد وقتی میریم خونه جان شادی ببینم، اما غم میبینم و سیاهی! بیشتر برای جانم قلبم فشرده میشه....

جان انگاری نیلوفره! از نظر رشد توی مرداب!!!!!!!!!!

 

 

دراز کشیدم جلوی پنجره، گرممه، کار اوردم خونه انجام بدم! مغزم همه جا هست! مدام توی نت دنبال کارم برای جان! وقتی اولین بار به مامانم درباره جان گفتم، گفت اخه ادبیات شد رشته! من اما جان رو برای همین ادبیات خوندنش هم بود که دوست داشتم! شبیه شعره! شبیه داستانه! شبیه زندگیه! چیزی که من یک عمر توی خودم کشتم! جان قسمت سبز وجود منه که من سالها پیش کشتمش و بعد توی جان پیداش کردم! اوایل اشناییمون گفت معشوق همه شاعرا ترکشون کردن! و من شدم اولین  معشوق شاعری که ترکش نکرد! عاشقم  به من نور داد و حالا من سبزم، دلم میگیره، سیاه میشم تاریک میشم؛ اما باید باید باید آینه‌ش بشم! حالا نوبت منه که بتابم به زندگیش! نمیدونم چجوری! احساس نابلد بودن دارم! اخساس ضعف! احساس کم بودن...

من یک عمر شیشه بودم و حالاباید آینه بشم...

اما چجوری؟