مهمونا رفتن

دیشب پاهام ورم کرده بود از ایستادگی!

خورش بادمجون! ماکارونی مرغ دار! ماست خیار و ترشی و خیار شور =)

 هی میگفتن ما شام خور نیستیم چرا زحمت کشیدی، از صبح سرپایی 

متاسفانه خیلی رو مهمون حساسم و هنوز یه چیزایی  دلمو میزنه که ای وای چرا ماکارونی تو اون ظرف سرو شد چرا دیر اومدن سر سفره غذام سرد شد ، چرا صبح خوابالود بودم پیش دستی کم گذاشتم سر صبحونه و ....

 

میتونم بگم اولین مهمون داری رسمی من بود! 

 

بابای جان رفت، برای تو راهش غذا گذاشتم، برای جان غذا کذاشتم، بابای خودم گفت ناهار نمیخواد و جایی دعوته و شبم نمیاد که اذیت نشم مگر اینکه بتونه دوستشو بپیچونه😂

 

 

جان تموم دیشب بغلم واستاد و ظرف شست و پذیرایی کرد ::)))