حال خودم خوبه

دارم ادم معمولی بودن، یعنی سالم بودن از نظر روحی، رو تجربه می‌کنم و عجیبه برام!

بدون اون غم بزرگ و سیاهی که همیشه روی قلبم و تموم زندگیم بود، از وقتی خیلی بچه بودم و هرچقدر بزرگ شدم باهام بزرگتر شد، دارم زندگی میکنم و خب باورم نمیشه چقدر خوبه! نبودنش یهو بهم تلنگر میزنه که غصه چی رو اینقدر میخوردی؟؟؟ بعضی وقتا هم مثل زندانی ای که همیشه دستش بسته بوده دنبال دستبندم میگردم و بعد آروم میشم که هی خربزه اون دیگه رفته!

نگرانم، نگران همه آدمای خانوادم و دلم نمیخواد اون سیاهیی که من تحربه کردمو تجربه کنن یا اگه دارن تجربه می‌کنن نمی‌خوام ادامه پیدا کنه براشون...

نمیدونم به جز شاد بودن و شاد کردنشون چی ازم برمیاد؟