حال خودم خوبه
دارم ادم معمولی بودن، یعنی سالم بودن از نظر روحی، رو تجربه میکنم و عجیبه برام!
بدون اون غم بزرگ و سیاهی که همیشه روی قلبم و تموم زندگیم بود، از وقتی خیلی بچه بودم و هرچقدر بزرگ شدم باهام بزرگتر شد، دارم زندگی میکنم و خب باورم نمیشه چقدر خوبه! نبودنش یهو بهم تلنگر میزنه که غصه چی رو اینقدر میخوردی؟؟؟ بعضی وقتا هم مثل زندانی ای که همیشه دستش بسته بوده دنبال دستبندم میگردم و بعد آروم میشم که هی خربزه اون دیگه رفته!
نگرانم، نگران همه آدمای خانوادم و دلم نمیخواد اون سیاهیی که من تحربه کردمو تجربه کنن یا اگه دارن تجربه میکنن نمیخوام ادامه پیدا کنه براشون...
نمیدونم به جز شاد بودن و شاد کردنشون چی ازم برمیاد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 18:54
توسط
|