فهمیدم خودم رو دوست ندارم!
به خودم سخت میگیرم و این خودش مانع پیشرفتم میشه...
چرا واقعا؟؟؟
ن، میگه بنظرم از اون دختری که پارسال از دور میدیدم غمگین تری! میگه یکی از همکارا هم که من نمیشناسمش گفته این دختر چقدر غصه داره!
شب قبل حنابندون یک دل سیر گریه کردم! غروب که شد با جان سوار موتور شدیم و از جاده ای که دو طرفش گندم بود و خنکیش مثل ابریشم گذشتیم! موهامو باز کرده بودم و محکم بغلش کزده بودم! حس میکنم تموم زندگیم همون چند دقیقه بوده، سبک بودم! رها و عاشق...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ساعت 17:11
توسط
|