ایم استیل فاخر!
به هم ربختهم!
حالم خوبه اما شب؟
دیشب تا صبح هی بیدار میشدم و توی یه حال عجیبی بین خواب و بیداری درباره جان افکار عجیب و توهم توطئه، توطئه بزرگ میومد سراغم! انگار نمیشناختمش و ازش میترسیدم اما نمیخواستم بفهمه! منتظرم شب بیاد ببینم چه در و گوهرهایی فشانده ام!
نگران خودمم، میترسم فراموشی بگیرم! خیلی ترسناکه ادم عزیزانشو نشناسه! الان که یادم میاد گریهم میگیره! یه شب دیگه هم که جیغ بنفش کشبده بودم جانو نمیشناختم! هرچی میگفت منم منم...
نکنه دیوونه شدم؟
:(((((
دلم میخواد اگه قراره فراموشی بگیرم قبلش به همه دوستام پیام داده باشم؛ الان به محمدرضا پیام دادم! کاش یه شماره از اقای پدر داشتم بهش زنگ بزنم و بگم یادم تو را فراموش ممکنه بشه! مثل شما که مارو ...
حالم بده...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 18:40
توسط
|