چند ساعت خوابیدم!

این موقع روز!

خوابای عجیب...

انگار بخشی از وجودم توی زادگاهه همیشه، مراسم بود برای بی بی و عکس بزرگی تو قبرستون بود، من و جان شهر محل سکونت مامان بابا زندگی میکردیم و من خیلی نگران برگشتن بودم! حل شد! مامان برامون غذای عجیبی میپخت، خونه مادر پدر بودیم که سالهاست فوت شده...

قسمت بعدی یا شاید قبلی خوابم رو نمیدونم چجوری تعریف کنم :////

راننده ای که تو اتوبوس عجیبی که صندلی راننده بالاتر از بقیه بود داشت با فیلمی و دوتا موجود و ... و اون جنین که نمیمرد و اون موجود که نمیمرد :/// هر چقدر میفتادن و فشارشون میدادن تو فلان قسمت اتوبوس فایده نداشت :////

دنبال قاتل بودن پلیسا ...

و بعد ناگهان تو خواستگاری بودم! یه مرد که نمیشناختم! منو میشناخت و میگفت شما و خانم دلیر تو فلان دبیرستان بودی و منم همون دبیرستان پسرانه‌ش بودم! دختر تهزان بود و بننظرم زیادی اختلاف سن داشتن ولی پسره تاکید داشت همسن منه! داییم ساکت نگاه میکرد! ن، هم بود! من میخواستم درباره خیلی چیزا با دختره حرف بزنم خیلی گوچولو بنظر میرسید، پسره حتی اسم روستاشونم گفت و اسم خودش محمد بود!

سکانس بعدی عکس دستاشون روز عقد بود که انداخته بودن تو روزنامه!!!

خب دیگه ما بریم قرمه سبزیمون رو بار بذاریم :/