نشسته بودم جلو دربالکن، تو گوشی بودم ولی حواسم پیش تو و تعمیرکار بود که داشتین تو شرایط سخت و اویزون درباره زندگی حرف میزدین؛ اون وسطا میومدی اب و پذیرایی برای اقای تعمیرکار ببری، میومدی اون پشت منو نگاه می‌کردی می‌گفتی چرا اینقدر دوستت دارم

چشمای من که برق می‌زد...