حکم
نوشتنم نمیآمد، دیگر "دلم نمیکشید" بنشینم مقابل صفحه سفید و ببافم! مغزم خالی و قلبم خالی تر! دلم بافتنهای طولانی قدیمم را میخواهد؛ و یک عالمه دوستی که اینجا داشتم...
نمیدانم دچار زرق و برق دنیای بیرون و آدمهای نزدیک ( از جهت فیزیک) شده ام یا بی دوستی اینجا آزارم میدهد یا واقعا دلم و مغزم خالی شده اند و دیگر چیزی برای بافتن ندارم!
هدف بزرگ امسالم بهبود رابطه با اطرافیانم است! به خصوص سر کار! چون من اساسا مشکلی با نزدیکانم ( از جهت غیرفیزیکی) ندارم! مشکلات من در صفر و یک بودن رابطه با افراد جامعه مثلا همکارانم است؛ یعنی نمیدانم کی باید ناراحت شوم و کی نه، حالا اصلا این به کنار اصلا نمیدانم ناراحتیم را چطور بروز دهم! یا میزنم میترکانم یا هم سکوت میکنم که اخیرا و از وقتی بزرگ شدهام دیگر بیشتر سکوت بوده! دلم میخواهد مثلا وقتی کسی سوال شخصی میپرسد واضح بگویم سوال شخصی است اما نمیگویم و در بهترین حالت با جواب سربالا یا خنده در میروم و در بدترین حالت جواب میدهم و عذاب میکشم! که خب این خلاف قوانینم است، بعد باید قاضی که خودم با موهای از وسط باز شده فر است؛ حکم تعیین کند که بله به مدت سه روز متهم باید خود خوری کند و یا مثلا شب تا صبح کابوس ببیند!
آه خانم قاضی من اعتراض دارم؛ محکم چکشش که سرش یک خربزه است را روی میزش میکوبد جلوی میز منبتی با طرح ترازوست که روی کفههایش خربزه قرار دارد؛ یعنی خربزه مینز خربزه! و خب در نهایت با صدای بسیار زیرش اعتراض وارد نیست را اعلام میکند!
حسابی از ادمها بریده ام، این راه سخت است خانم قاضی، خانم قاضی آدم ها مرا گیج میکنند و زنها بیشتر! بله بله بله من هم یک زنم! من اما خربزه ام یعنی کایمرم، کایمر یعنی نه اینوری نه اونوری! یعنی ر... ببخشید یکهو وسط اعترافاتم شعاری شدم! هر چه باشد پدرمان میگوید ما کمونیستیم و خب کمونیست رفت و ما خندیدیم، اما شما نخندید ما جایی نمیرویم! هستیم در خدمتتان و این وبلاگ همچنان مامن و جالیز خربزه است...