شیرینی خاطره
من پایبند هیچ دین و مذهبی نیستم، درمورد خدا هم بیاید حرف نزنیم با هم! من خودم خدا و چهار چوب خودمم.
داشتم وبلاگی رو میخوندم که کاملا با نویسندهش از این نظر مقابل همیم؛ چند شب پیش حرم بوده و خب عکس گذاشته بود و متنی درمورد همین موضوع هم نوشته بود!
چند لحظه روی عکس موندم، هوای خرداد و عکس تموم تابستونای عمرمو اورد جلوی چشمم، من خراسانیم و مگه میشه خراسانی باشی و تا تعطیلات نخوره هلک هلک نری مشهد؟ تو گویی شمال مردم تهرانه برای مردم خراسان! دلم برای اون موقع تنگ شد، همین که تابستون میشد هی میپرسبدیم بابا کی میریم مشهد؟ تا وارد مشهد میشدیم بابا میگفت بچهها حرمو و بعد همه سرک میکشیدیم تا ببینیم و خب من حقیقتا هیچ وقت موفق نشدم و شبیه کاراکتر جویی الکی سرمو تکون میدادم که عه آرررره و سلام میدادم! پدر معلم بود و ما تابستونا میرفتیم اسکان فرهنگیان که بیشتر مواقع مدرسه های مفروش بود!!!
یادمه با خالهها هماهنگ میکردیم و میرفتیم بعد همه چون معلم بودن، یه مدرسه میگرفتن و دور هم بودیم! شبای تابستونی، کوهستان پارک و بعد تر پارک ملت و حرم رفتنها! مهمونی دعوت شدن ها...
من بیشتر از نماز خوندن نشستن موقع نماز خوندن بقیه رو دوست داشتم! نماز جماعت و اون سکوت و زمزمه ها و هوای غروب... پیرزنایی که برای یه وجب جا دعواشون میشد و هیچ وقت با عقل و عرفانی که درگیرش بودم جور درنمیومد، باری دلمان برای مشهد تنگه! و این از من بعیده! امسال میخوایم مامان جانو ببریم زیارت دلش باز شه! و البته اگه بابا بیاد!
+فرتا جانم دارم راه حلت رو اجرا میکنم، تا الان فکر کنم پنج ماه ثبت موقت شد، ممنونم🌻