قرار نیست آدم‌هایی که در زندگیمان بوده اند را فراموش کنیم چون قرار نیست دچار زوال عقل شویم، بلکه قرار است مدام تغییر کنیم و بالتبع روحیات و احساسمان هم!

به سیر آدم‌هایی که به عنوان کاندید عشق(این عبارت را همین الان ساختم، از روزیکه در جرات حقیقت گفته ام سه بار عاشق شدم" مدام فکرم درگیرست که ایا واقعا عشق بود و اگر نبود چه بود ) در زندگیم بوده اند فکر می‌کنم اولین ادم حاصل بی تجربگی و شوق من برای عاشق شدن بود که خب واقعا دستم درد نکند با انتخاب بدترین ادم ممکن! نفر بعدی حاصل غریزه بود یک مرد هیکلی غد و ثروتمند که سر همه چیز غیرتی میشد انگار ژن‌های غار نشینم برای بقا انتخاب کرده بود و خب در نهایت عشق! درنهایت تو! تو که جانم شدی و هر وقت در اغوشم می‌گیری انگار همه دنیا می‌میرند و ما می‌شویم بازمانده!

خب همه این اسمان‌ها و ریسمان‌ها را بافتم که بگویم دیروز تو .... و من در جواب حرفت گفتم که ... ( حرف هایی که در راه برگشت از مرکز خرید زدیم در حالیکه بسیار گرم بود و پیاده گز می‌کردیم!)

و امروز مردی شبیه به انتخاب غریزیم در غرفه بغلی نشسته بود و دخترها گفتن فاطمه اونووووو و من حقیقتا ککم نگزید فقط عکس انتخاب غریزیم با کروات و کت شلوار در هواپیما که بسیار شبیه به این مرد بود یادم آمد و خب حسی نداشتم! چرا که از غریزه‌ها عبور کرده ام!

بله من روزی از عشق بی چون و چرایی که به پای یابویی ریختم خسته شدم و با غریزه ام وارد رابطه ای شدم، هر چند ادم بدی نبود ولی ادم من نبود! چرا؟ چون من تغییر کرده ام و می‌کنم و یاری برگزیده ام که با من است! یاری که میفرستدم میان جمع‌ها و با من می اید تا با مردم دوست شوم و تغییر کنم! آه جان چقدر خوب است که دارمت! میان همه هیکل های باشگاهی کت شلوار پوش شاسی بلند دار من عاشق تو ام! تو که لپ هایت جان می‌دهد برای بوسیدن و گاز گرفتن! تو که تیشرت سبز می‌پوشی و موهای طلایی لختت را انجوری که دلم می‌رود سشوار می‌کشی! تو که شاسی بلند و کوتاه نداری، اما دو‌تا پا داری که همراه هر راهی که بروم است! آخ جان من دلم برای چشم‌هایت قنج می‌رود! برای شعرهایی که برایم می‌نویسی!