پریشانی
احساس غم و دلتنگی عجیبی دارد روحم را میخورد؛ حس همیشه تنها ماندن و همیشه بی دوست ماندن دارم! حس میکنم همه ادمها عجیب غریبند و شدیدا منفعت طلب و زیر و رو کش!!!
کاش میشد همین الان مرخصی بگیرم و بروم خانه سبز، اینکه میدانم تو خانه ای هم حسم را تشدید میکند! با یک اتفاق کوچک اینطور حس از پشت خنجر خوردن دارم، اینجور وقتها دلم کارهای خرکی میخواهد، احتمالا با کار های خرکی خودم را تنبیه میکنم! اما تا کی خودم را تنبیه کنم؟ بنظرم باید اول اول اولش با خودم دوست شوم! دست خودم را بگیرم ببرم یک گوشه ای و سخت در آغوشش گریه کنم! گریه ام میگیرد! دلم گرفته و بغض دارم و همه این ها کمتر از چند ساعت است یقه ام را گرفته اند...
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:20
توسط
|