از رنجی که میبرم!
من از تنبلی رنج میبرم!
شدیدا!
اون چیزی که توی ذهنمه وتواناییشو وارم رو انجام نمیدم؛ اهمال کارم و کمالگرا و تنبل! اصلا نمیدونم تاثیرات چی تو گذشته و کنکورمه که ازون سن دیگه نشده بشینم و از خوندن واقعاااا لذت ببرم!
من میدونم خیلی توانام ولی لعنت به بلند پروازی و اون حسی که نمیدونم چیه!
بالاخره بعد کلی صغری کبری چینی نشستم امروز جلوی لپ تاپ که بنویسم، مدام تو کتابا و مقالهها گم میشدم، چرا که کمال گرایی منو کشته! حالا به هر نحوی یه سری مقاله دانلود کردم و اومدم شروع کنم دریغ از یک پاراگراف! مدام استرس میومد گر میگرفتم و دلم میپیچید! مثل وقتی دبیرستان بودم، قبلش من خیلی کتابخون بودم، اروم بودم و بی استرس! همه چیز ازون مدرسه تیزهوشان کوفتی شروع شد! ححم بزرگی از استرس شدم که مدام نگران و بیقرار بود! تا امروز رهام نکرده! موقع امتحانام موقع خوندن رمان، موقع درس گوش دادن، موقع کنکور ارشد، موقع مصاحبه، موقع نوشتن سند کاری، موقع خوندن زبان، موقع دفاع و الان موقع مقاله حتی موقع ویرایش پایان نامه! لعنتتتتت به همهش!
من تو سن کم همه کتابای کتابخونه محلمون رو خوندم،عاشق خوندن بودم و برای خودم بود همه چیز اما کنکور و رتبه و تیزهوشان و معدل منو نابود کرد...
برای همین برای دل خودم و برای درمان خودم میخوام یاد بگیرم و بنویسم! برام مهم نیست استادم چقدر غر بزنه که گفتی زود اماده میشه و ... میخوام به علاقههام برگردم! خسته شدم از نخوندن و فرار کردن از چیزی که نمیدونم چیه؟!