تو حیاط یه عمارت بزرگ قدیمی شبیه کاخ با پله های تموم نشدنی داشت برف میومد اما من سرمایی حس نمی‌کردم، با خواهرم تو حیاط بودیم.

توی حیاط چندتا قبر کنده بودن که توش مرده های یخ زده بود، زمین خوردم افتادم کنار یکی از قبرها، سرم کنار سر جنازه یخ زده بود، از دست خواهرم اب ریخت روی جنازه، یخ صوزتش افتاد یه دختر بسیار زیبا با موهای فر بود، جنازه شروع کرد به حرکت و دوباره افتاد به خواهرم گفتم بیا بریم چیزی نیست گرم شده بود! خواهرم با لجبازی دوباره اب ریخت رو جنازه و جنازه دوباره حرکت کرد! داستان زندگی دختر که با عشقش فرار کزده تو گوشم زمزمه شد و دختر تبدیل شد به پسری که دوستش داشت و بعد هم شد یه سگ سفید!

خواهرمو به زور بردم تو عمارت واقعا طول کشید تا بیاد لج میکرد، صدایی تو گوشم می‌گفت چون خواهرم اب ریخته سگ دنبالشه! به حرفم گوش نمی‌داد، اخرش توی یه اتاق زندانیش کردم و پشت درو با چوب بستم! بقیه خوابم طولانی بود...

اما بیشتر ادمایی که می‌شناسم توی عمارت بودن...