فقط میدانم با نوشتن آرام می شوم!
نمیدانم چه و میدانم چه پس ذهنم آشفته ام کرده است! دلم گرفته و غم دارد روحم را میخورد...
بی بی چند وقت پیش به خوابم آمدی در حالیکه در اوهایو امریکا زندگی میکردم گفتی ببرمت زیارت عرفات! بردمت و در مسجد بهم گفتند تو مردی و ظرف خرما را دادند دستم که پذیرایی کنم و از ان روز مامان میگوید برو یک بسته خرما ببر مسجد بی بی منتظر است! بی بی من چشمم اب نمیخورد اما تو لطفا یک جایی منتظرم باش! یک جایی که سبز باشد و نسیم بیاید! یک جایی که همه باشند و من از دور ازدحام و همهمه شاد بودن ها را تماشا کنم!
بی بی امروز از همکار هایم شنیدم عرفه است! الهی که دورت بگردم چقدر ناراحت میشدی وقتی کسی پیشنهاد میداد قربانی نکنی و پولش را بدی برای خیریه، لبت را میگزیدی و میگفتی حالا که پدرتان رفته می خواهید ابروی من و حاجی را ببرید؟
بی بی تو خیلی ریزجثه بودی، با ان دماغ کشیده و لب های قیطونیت؛ راستی بی بی من هرچقدر آینه را زیر و رو میکنم شباهتی نمیبینم بینمان، نه چشم شهلا دارم و نه صورت کشبده و نه لب قیطونی! حتی ریزه میزه هم نیستم و اگر شبیه دختران امروزی بودم لابد مدام در حال رژیم بودم! اما میدانی داستان از چه قرار است؟ من صبر تو را دارم و اجتمالا این عقلی که همه میگویند را از تو و مادر پدرم دارم، از مادرم که دختر توست وگرنه که چرا اینقدر وقتی دلم میگیرد میریزمش توی دلم؟ بی بی کجایی؟ قول بده یک جایی منتظرم بمانی؟ حتی شده یک جای گرم در بیابان های خراسان...