به خودم میام و خودمو در حال تایپ پیدا می‌کنم یا می‌یینم زل زدم به صفحه سفید اینجا!

دیشب ساعت ده اومدم خونه به جز من و ن و نگهبان هیچ کس نبود، با این حال...

من شغلمو دوست دارم! نه فقط به خاطر انطباق با رشته و ریسرچ و علایق، به خاطر اینکه چیزی می‌سازم که می‌ره می‌رسه دست اون کسی که تو مرز بهش نیاز داره و اصلا اهمیتی به ادمای عوضی نمی‌دم و برام ذره ای ارزش ندارن! برای اینکه من یک نقاش لبخند واقعیم اینجوری!

امروز برات گریه کردم جان و گفتم حالم ازین مردم هزار چهره که باعرضگی رو توی از دوش بقیه بالا رغتن میبنن به هم می‌خوره. از قدرتی که توش یه جو انسانیت نباشه متنفرم، گفتم تنها هدفم رسوندن این محصول دست مردم محرومه! گفتم تا یه جایی این دروغ و پیچوندنا و ادا اطوارا رو تحمل می‌کنم ولی یهو مثل امروز می‌برم! من بریدم! من دلم می‌خواد دستمو بگیری ببری یه جای دور که آدما رو نبینم؛ من دلم ادمای ساده و راستگو می‌خواد و اینقدر دلم ازین شهر گرفته که چند لحظه حتی به پیشنهاد معلم شدن توی روستا فکر کردم! من مدام دنبال پیک نیک و دوستم، چون می‌خوام فرار کنم! می‌خوام ندونم سرمایه داری چه چیز حمالیه! بله دکتر با عرضه هستی که تو چند سال یه صنعتو به اینجا رسوندی اما انسان بودنت رو نمی‌دونم! من به شخصه ترجیح می‌دم ادم باشم تا قدرتمند...