من عاشق پنجشنبه‌هام!

امروز خود بالش‌ها رو هم انداختیم ماشین، داری مطالعه می‌کنی و من رو به در بالکن نشستم و صدا ها رو از اطراف می کشم سمتم!

امروز جرات به خرج دادم و موهامو شستم و خب نتیجه همون فرفروی انیشتن طور کودکیمه! دو روز اول کوتاهی موهام حس غریبگی داشتی و می‌گفتی یه جوری شدی و خودت نیستی با اینکه اوایل اشناییمون موهام ازینم کوتاه تر تر بود اما خب نزدیک نبودیم و صاف هم نبود! نمی‌دونم چرا اینقدر دارم درباره موهام سخن می‌رانم!

ن. داره از شرکت می‌ره و اینم شانس مایه واقعا!!! بعد عمری اومدیم با دو نفر دوست شیم! گ. هم شهریور می‌ره و من باز بی دوست می‌شم، هر چند ح. رو دوست دارم اما حرف مشترک نداریم...

ع. از چشمم افتاده ولی نمی‌خوام نشون بدم بیشتر ازین ...

بابا این هفته میاد تهران برای کاری و خوشحالم ^_^

گفتم بابا، اقای بابای لنگ دراز من هنوز به یادتون هستم!