حتی نمی‌دانم اسم حسی که دارم چیست؟!

تقریبا تمام کسانی که من را می‌شناسند ویژگی بارزم را عاقل بودنم می‌دانند؛ با این حال از مقدار احساساتم خسته ام! حالم از احساساتم به هم می‌خورد.

مدام عقلم سر احساسم را محکم در برف فرو می‌کند اما این جان سخت ...

کاش قابل برنامه ریزی بودم، مثلامی‌گفتم خب امروز چهارشنبه یازدهم مرداد است درجه احساسات صفر! بعد می‌رفتم سرکار و حرف و رفتار هیچکس ازارم نمی‌داد! یک ربات با قابلیت کاری بالا! با قدرت نشان دادن خود؛ آه چقدر از خودم را ارائه دادن بیزارم! اصلا به درک می‌خواهم صد سال سیاه فکر کنند من کار خاصی نمی‌کنم و این نیرو های جدید خودشان یکهو و مادرزادی این ها را یاد گرفته اند!

حالم از همه ادم‌هایی که می‌توانند احساسشان و خودشان را نشان بدهند به هم می‌خورد. شاید هم حسودی می‌کنم که اینقدر غیر قابل تحملند برایم و بعضی وقت ها می‌جنگم با خودم که جوابشان را بدهم! دلم گریه می‌خواهدو بغضی ام برای چیزی که نمی‌دانم چیست فقط می دانم به احساسم مربوط است!

دلم می‌خواست به هیچ چیز احتیاجی نداشتم و مدام سودای موفقیت در سرم نمی‌چرخید! که چه؟ که دست جانم را می گرفتم و می رفتم یک گوشه ای که کسی جز خودمان نبود مثلا غارنشین می شدیم! البته با این جسم‌ناقصم مطمئنم زود از انتخاب های طبیعت خط می‌خوردم! دلم می‌خواهد بروم کسی که برای اولین بار گفت " انسان موجودی اجتماعی است." را پیدا کنم و بعد بنشینم انحلالش را در محلول‌های مختلف تماشا کنم! خسته ام و هر چقدر سعی می‌کنم دور باشم فایده ای برایم ندارد! شاید ارزش گذاری های ذهنیم زیادی است یا مثلا زیادی انسانی! اینکه امروز پشت فلانی حرف میزنی و فردا می آیی می گویی وقتی بروم دلم برای ایکس تنگ می شود مغز من در کودکی مانده را می ترکاند دچار تناقضم می کند و دلم می‌خواهد با گ‌وینده جمله بالایی واکنشت بدهم!

چقدر خوب است ولی که می توانم بنویسم، این ویژگی مورد علاقه و البته کارآمدی درباره خودم است!