الان یکهو فهمیدم از پارسال بعد عروسیمان به جز کار کردن و صاف کردن قسط و یک ماه ورزش کردن و خفه کردن خویش با فیلم و سریال، هیچ کار مفیدی نکرده ام! یعنی از مهر تا الان که مرداد است و دارد می شود یک سال! بله کلی اتفاق بد را هندل کرده ایم با هم و این چند ماه اخیر هم درگیر تلاش برای افزایش نتورکینگ و اجتماعی شدن داشتم، شکست را برای این مورد قبول ندارم باید یک کلوژر برای این مورد پیدا می کردم حالا شدن یا نشدن مهم نیست باید می رفتم داخلش و می فهمیدم ادمش نیستم تا فایلش را ببندم!

حالا می‌خواهم برای خودم بنشینم و دوره ای که گرفته ام را ببینم! می خواهم زبان بخوانم و کتاب دوشهر که بغل تخت است را تمام کنم! می خواهم کارهای مثبت کنم!

ن، می گوید با دیوانه تند حرف زده ام و خودم هم باورم نمی‌شودکه برای اولین بار در عمرم پشیمان نیستم! حتی وقتی پارسال به همکارم گفتم بی شخصیت عذاب وجدان داشتم ولی این بار نه! چرا؟ چون این زن بی تربیتی و وقاحت را به حد خود رسانده و خب ظرفم یا ظرفش پر شده بود! جالب اینست که خودش را برایم می گیرد و حقیقتا خنده ام می‌گیرد فقط! کاش کلا اینقدر رها باشم!

جان می‌گوید دیوانه شدیدا افسرده است، ح می‌گوید ولش کن اینو خدا زده :/

من اهمیتی نمی دهم از ادم پوچ بدم می آید...

شاید مثبت ترین کار یک سال اخیر را امروز کردم و ان مسئله خانوادگی را نوشتم تا برایم حل شود!