امروز رو با غم شروع کردم قکر می‌کردم امشب چیزی بزای نوشتن نباشه؛ در هر صورت رفتم کمک ف و چون بخش متفاوتی بود کلی چیز یاد گرفتم ازش.

جان زنگ زد و غصه از قلبم رفت گفت وسایل استخرمو کی بفرسته و عجله داشت! خلاصه که دلش دووم نیاورد و گفت برات یه چیزی خریدم منم گفتم اگه حال داری خودت بیا و اون دور و بر باش تا من بیام و بعد استخر بریم بگزدیم! اومدی و تا نشستم توی اسنپ دادیش بهم=))))

از استخر رفتیم رستوران مورد علاقه‌مون و اونجا باز هم درباره اون موضوع صحبت کردیم!

یک اتفاق عجیب افتاد؛ مدیرمون،ش، گفت بشینید با هم رزومه ها رو ببینین و چند نفرو انتخاب کنین برا مصاحبه؛ یکی از رزومه ها برای مسئول آمایشگاهم تو ارشد بود ،یادتونه؟ اون آدم بیشعور رو یادتونه؟ ع و ح می‌گفتن یگیم بیاد یعد تو برو مصاحبه‌ش کن :دی

چقدر زندگی عجیبه! نمی‌دونم حس مثبتیه یا نه ولی به قول جان حس پیروزی کزدم! مقابل کسی که بی دلیل منو اذیت کرد! خودش و همسرش، یکی از فعال ترین‌های ورودی رو به دلایل غیبی ازار دادن در حدی که فقط ازون دانشگاه زدم بیرون و حتی هنوز برای تسویه نرفتم...

خیلی قلبم شاد بود، درست یا غلط؟