دلم برای اقای پدر تنگ شده، امروز که ماری و مکس رو می‌دیدم حس کردم شبیه ما بودن بخصوص اونجایی که مدتی مکس نتونست به ماری نامه بنویسه و ماری از عصبانیت همه نامه های مکس رو از بین برد؛ دقیقا کاری که من کردم!

اما اقای پدر مدت زیادیه که دیگه نیست...