۸۸ و ۸۷
دیروز هیچ چیزی برای نوشتن نبود، البته شاید هم بود! اینکه اون حجم کارو تا پنج تموم کردیم و اینکه جلوی دکتر واستادم و قاطی کردم! البته دیروز این قضیه برام منفی بود ولی امروز بهش فکر کردم و اروم بودم...
امروز متلاطم بودم تا ظهر رفته بودم کمک سش و فضا برام تنش داشت، یه اقایی اونجا بود که منو یاد مسئول ازمایشگاهمون مینداخت...
بعد ناهار با تیم خودمون بودم و حالم خوب بود...
امروز مامان میگفت داداشتو باید زن بدیم چقدر خندیدم ...
بهت نگاه میکردم و میگفتم بذار عاشق شه مامان، تنها چیزی که ادما رو کنار هم نگه میداره دوست داشتنه :))))
داری اواز میخونی، همه حوادث این یک سال رو از نظرم میگذرونم، ما کنار هم خیلی قوی هستیم :)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:55
توسط
|