دیروز هیچ چیزی برای نوشتن نبود، البته شاید هم بود! اینکه اون حجم کارو تا پنج تموم کردیم و اینکه جلوی دکتر واستادم و قاطی کردم! البته دیروز این قضیه برام منفی بود ولی امروز بهش فکر کردم و اروم بودم...

امروز متلاطم بودم تا ظهر رفته بودم کمک سش و فضا برام تنش داشت، یه اقایی اونجا بود که منو یاد مسئول ازمایشگاهمون می‌نداخت...

بعد ناهار با تیم خودمون بودم و حالم خوب بود...

امروز مامان می‌گفت داداشتو باید زن بدیم چقدر خندیدم ...

بهت نگاه می‌کردم و می‌گفتم بذار عاشق شه مامان، تنها چیزی که ادما رو کنار هم نگه می‌داره دوست داشتنه :))))

داری اواز می‌خونی، همه حوادث این یک سال رو از نظرم می‌گذرونم، ما کنار هم خیلی قوی هستیم :)