خربزه ای با پوست کلفت اما قلبی ابکی!
داشتم توی اسکرین شاتهای قدیمی دنبال چیزی میگشتم؛ کامنت جانا درباره لباس عروس، خانه، هدیه و ... را دیدم و البته قسمتی از کامنت زیریش که اقای پدر برایم نوشته بود، بله من از عصبانیت کامنتهای وبلاگم را نمیدانم چند سال پیش پاک کرده ام! اما حالا با ان دوتا کامنت قلبم مچاله شد و نمیدانم چرا یا میدانم چرا یکهو اشکهایم سرازیر شدند، خیلیها معتقدند بسیار غیر لطیف و بی احساس هستم، اما خودم میدانم چقدر احساساتی و دیوانه ام، چقدر میتوانم به کسانی که دوستشان دارم فکر کنم و برایم مهم باشند، نمیگویم کاش ان روزها تمام نمیشد چون بالاخره زندگی همین است! فقط ارزو میکنم همه انها که چراغشان در دلم روشن است، چراغ دلشان روشن بماند و از شادی موهایشان شکوفه بدهد، شکوفه خربزه!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:4
توسط
|