لو اقلك اني بحبك، الحب شوية عليك (۸۶)
نمیدانم قدمی که امروز برای فاخر برداشته ام چیست!
اما تو امروز وسط کار با من تماس گرفته بودی و جوابت را نداده بودم، چند دقیقه بعد زنگ زدم و گفتم جان من؟ گفتی "هیچی خواستم بهت بگم دوستت دارم."
توی شرکت قبل از راه افتادنم پیام دادی " من یکم بخوابم"
ارام وارد خانه شدم، داشتم لباسم را عوض میکردم از خواب پریدی نگاهم کردی و با پریشانی گفتی" دوستت دارم"
غم همه قلبم را گرفته از پریشانیت غمگینم، تا صبح باز بیدار بوده ای لابد... قربان دوستت دارم هایت بروم، قربان پریشانیت بروم، چقدر این خانه بی تو تاریک است...
شام درست کرده ام و چای دارد دم میکشد، تو همه شادی من در زندگی هستی جان...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 19:36
توسط
|