با غر خواستم شروع کنم که مریض و بیچاره و ال بوده ام این دو روز!

ولی وسطش داشتم ناهار فردا را می‌پختم و جان را صدا زده بودم بغل دستم بایستد و ته‌دیگ تهچین که خودم برای بار اول درست می‌کردم را یاد بگیرد؛ ان وسط تر موسیقی گوشیم رفت روی اهنگ کردی و با هم رقصیدیم! کلی کردی رقصیدیم و من اینقدر به پاهای جان نگاه کردم که گیج شدم :دی

خلاصه نوشته غمگینم را پاک کردم!

امروز یک ایده جذاب به ذهنم رسید و قرار است کمی که کارهای جان سامان گرفت باهم شروع کنیم البته خربزه نیاز به مطالعه دارد قبلش :)