۶۶
امروز خونه سبز رو برق انداختیم و حین برق اندازی طنزپردازی گوش دادیم ::)
قانون شستن هر چیز در همان لحظه، رو وضع کردیم.
زیزی و سب دارن بیقراری میکنن، دلم کبابه و نمیدونم چی درسته چی غلط...
این بچه خیلی به من وابسته بود و هنوز فکر میکنم نتونسته کنار بیاد، قوی باش تو خواهرزاده منی خون خربزه تو رگاته بچه، میدونم از من محکم تر تر هم می شی، تو چیزی داری که من نداشتم، یکی تو دنیا هست که مامانت نیست ولی اندازه مامان دوستت داره دختر!
اون یکیشونم مظلومه و مامان میگفت اروم گریه میکنه، بمیرم برات با اون چسمات سب!
سفر مادرپدرشون زود تموم شه من نمیتوانم دیگر...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 22:49
توسط
|