در حالی بیدار شدم که داشتم جایزه درمان سندروم داون رو می‌گرفتم ::)))

قبلترش اما توی یه جای بی در و پیکر بودم شبیه خوابگاه و دنبال وان بودم برم دوش بگیرم و یه ست خوشگل بنفش یا زرد برداشتم!!! بعد گ رو دیدم و ازش خداحافظی کردم بره سنندج!

بعد توی یه جنگل بزرگ بودم و یه سری ادم سوار گاو عجیب غریب خیلی بزرگی بودن و یه سری هم سوار بچه‌ش! یکی ازون ادما امیرعلی نبوی بود! هی میفتادن و باز سوار می شدن، با احتیاط از بغلشون رد شدم ولی یهو زیر پام خالی شد و از وسط کلی شاخ و برگ افتادم روی دو چرخه یه مرد زشت هندی! گغت خبببب دختر داشتم حالا همسرم دارم! من شاک ترین حال ممکنم بودم! گفت فقط همین خال پیشونیتو پاک کن خوشم نمیاد و بعد اینه داد دستم، دیدم رو پیشونیم یه خال زرده! پاک کردم...