خواب دیدم راهی اصفهانیم، این بار خلاف عید تو یه محله قدیمی دنبال خونه ایم، در حدی که ون رو هم بعنوان خونه در نظر می‌گیریم، تو ناراحت بودی که سرمایه دارا خونه ها و مسافرخونه های قدیمی رو تخته کردن، یهو یه زوج پیر بهمون پیشنهاد دادن تو یکی از اتاقای مسافرخونشون بمونیم، به خانمه گفتم قدیمی بودن مهم نیست می‌خوام تمیز باشه و یه دونه اتاق بسه! بردنمون تو اتاقی که پر از شعله های گاز دیواری بود، اقا گفت این خونه سیستم برق و گازش به هم وصله وقتی چراغو روشن کنین رو دما تاثیر می‌ذاره! اما شعله ها کاملا روشن نمی‌شن برای روشناییون باید کبریت بزنین!زیاد ازمون خوششون نمیومد و چهره هاشون گرفته بود، خانمه یه اشاره ریز به همسرش کرد، فکر می‌کردن تو منو کتک زدی! من یهو چشمم به پام افتاد که زیر زانوم مثل همیشه کبود بود! یهو زدم زیر گریه که دیدی مانتو بلندمو نیاوردیم؟ میخواستم بپوشم و حالا چکار کنم؟

تو سعی داشتی ارومم کنی ‌و داداشم هم حرفای الکی می‌زد!

هر چقدر شما ها بیشتر حرف می زدین من بیشتر گریه می‌کردم :/

اقا شبیه اکبر خ.رمدین بود! داخل خونه و تمیزی بیش از حدش شبیه خونه مادربزرگ پدریم بود که بیست و چند ساله ندیدمش... حتی همون بو رو می‌داد!

خانم و اقا پشت یه میز تو کوچه کار می‌کردن و همه جا روشن بود!