اون روزی که همه چیزو گذاشتم کنار، احساس پوچ بودن داشتم.

تموم شد و دوباره دونه دونه بذر کاشتم تو این قبر خالی، خیلیا هنوز سر اون خاک بودن، هنوز هستن،دوستشون دارم حتی اما برام غریبه شدن...

اما براشون غریبه شدم!

با خاطره ها فقط وصل می‌شیم و صحبت درباره گذشته!

اما غربت امون نمی‌ده بیشتر از سلام چطوری و احوالپرسیای روزمره یا درنهایت ذکر خاطره، چیزی بگیم...

من هیچ ادمی رو یادم نمی‌ره، اما غریبگی چیز بدیه...

اما این پیام و زنگ و دیدارای بعد صد سال به حرمت خاطرات، بیشتر هلم می‌ده به جلو که اره خربزه داری درست می‌ری بذرات شدن جنگل! جنگلی که مثل ققنوس از خاکستر بلند شده! خر نشی تبر بشیا! اتیش نزنیا!

پیش برو و‌باز بکار، امروز تو چرت نیمه روز زمزمه ای تو سرم بود، جوونه ها سبز شدن!

اره شدن.

بیخیال گذشته، بی معرفت نباش! اما این خربزه جدید رو دوست تر بدار! به رویاهات نزدیکتره! نیست؟

جایی ایستادی که باید، ولی استپ نکن.